تبليغاتX
حصار
ادبی.هنری.اجتماعی

بخش اول: تعريف حكمت

كلمه حكمت در مواضع متعددي از كلام‌الله مجيد آمده است و اغلب نيز قرين «كتاب» قرار گرفته است، همين اقتران كتاب و حكمت، قرينه‌اي تواند بود كه هوشياران به معني حقيقي كلمه پي ببرند ولي از قرن دوم هجري به بعد با ترجمه و نشر فلسفه و معارف عقلي يوناني، كلمه حكمت، معادل «سوفياي» يوناني نيز به كار رفته است و از اينجاست كه مترجمان كتب و رساله‌هاي يوناني لغت «فيلسوفيا»ي يوناني را به «حب‌الحكمه» ترجمه و به بيان دقيق‌تر تعبير كرده‌اند. حال آنكه اساساً كلمه حكمت با سوفياي يوناني اشتراكي در معنا و ريشه ندارد و با كلمه يوناني hegema كه به معني هدايت و ارشاد است هم‌ريشه و هم‌معني تواند بود.

عجب اينكه كلمه «حكومت» عربي نيز با لغت يوناني hegemonia اشتراك در ريشه و معني دارد. كه اين با كلمه Hegema از يك اساس لغوي مشترك اشتقاق مي‌يابد. كلمه Hegemonia در زبانهاي معاصر اروپايي نيز موجود است و در فارسي اغلب به «سركردگي» ترجمه شده است ولي اصل اين كلمه به معني هدايت و راهبري كردن است. چنانكه كلمه‌هاي hegemon و hegetor در زبان يوناني به معني دليل و هادي و مرشد و قائد است(1).


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 



ديروز نادر ابراهيمي به خاک سپرده شد، چه غريبانه! براي او تفاوت نمي‌کرد زيرا که دين خودش را به اين آب و خاک ادا کرد و خوب هم ادا کرد! او غريبانه نرفت، اين حوزه فرهنگي معاصر بود که نشان داد که چقدر نسبت به سرمايه‌هاي خودش بي مهر است. من نه نوشته‌هاي نادر را مي‌پسنديدم و نه خلق و خويش را، که احتمالا او نيز چنين بود. اين احساسي بود که حتي وقتي با نگاه مبهوتش مرا مي‌نگريست، منتقل مي‌کرد. يک اماي بزرگ اينجا وجود دارد، در هر يک ميليون نفر شايد هزار مانند من پديد آيند و شايد امثال نادر ابراهيمي، واقعا نادر باشند که هستند. نادر ابراهيمي مي‌خواست باشد و بود، بدون آن که وامدار جايي، کسي، دستگاهي و قدرتي باشد. به جز در مورد همسرش، نمي‌توان او را مديحه گو و يا مديحه سراي کسي دانست و يا ديد. باور دارم که وقتي چيزي نوشت با اعتقاد و باورش نوشت، عاشقانه نوشت. و آرام... در دوره‌اي که رونق داستان‌هاي جاسوسي، پليسي بود، در دوراني که عاشقانه‌هاي پر از شدت و عطش، بازار گرمي داشت و نادر نيز مي‌توانست از بازار پاورقي‌ها و داستان‌هاي دنباله دار نشريات طرفي بجويد، که نکرد، او آرام و آرام و آرام عاشقانه‌هايي پاک، لطيف و پر معنا نوشت که نه بلکه سرود... او حتي در مبارزه با کژ انديشي‌ها هم نه اهل هياهو بود و نه اهل جنجال، که با همان آرامي عاشقانه هايش، به سراغ درخت مقدس مي‌رود. تو بايد سي چهل سال پشه باشي و بفهمي، در زماني که هويت محلي و منطقه‌اي در فيلم فارسي در لهجه و تکرار داستان‌هاي شهري و تهراني رج مي‌خورد، به يک باره از هويت و فرهنگ حرف زدن چه کار عظيمي مي‌توانست باشد که " آتش بدون دود " فيلمي ناب در اين زمينه بود_که اگر چه مورد کم مهري کوتاه قامتاني مانند من است و هست _، اما عاشقانه، ستيز گونه از نوع عاشقانه‌هاي آرام نادر ابراهيمي بود که با خاص و عام ارتباط برقرار کرد، حرف نادر سراپا هويت بود. کارهاي نادر ابراهيمي سرشار از هويت بود. «سفرهاي دور و دراز» را گردش دو کودک پنداشتن، حرفي نو در روش‌هاي آموزش زدن، را کار نادر ابراهيمي نمي‌بينم، فراتر از اين حرفها، او در پي هويت سازي است. دو کودک، در پي اکتشاف درون و بيرون خود و کشورشان هستند. نه درون و بيرون فضايي ديگر! نادر ابراهيمي، از رمل‌هاي کوير، جنگل‌هاي حاشيه خزر تا قله علم کوه، و تا پايه‌گذاري موسسه‌اي براي شناسايي هويت ايران زمين ـ آنچه که مي‌تواند به جوان و پير هويت بخشد ـ چه سفرها مي‌کند و او خود را مي‌يابد يا نه، نمي‌دانم، اما مي‌دانم که دلي آرام و قلبي مطمئن مي‌يابد. اين را من نمي‌گويم، نوشته هايش مي‌گويد!... تو بايد عاشقي آرام باشي که زمينه‌ساز و پايه‌گذار شوي و از اين که حمايت نشوي، نرنجي!؟ من نمي‌گويم که پاسداشت براي نادر ابراهيمي گرفته شود که نيازي ندارد و همانطور که نداشت، گمان دارم که او پاداش هايش را در درونش مي‌جست، مي‌دانيم که در دوره‌هايي فعال سياسي بود، اما بازهم عاشقانه و آرام... او حتي در سياست بازي هايش هم چنين بود، گمان دارم که در جستجوي هورا کشان پاي کرسي (تريبون)‌ها نبود. اين بعدي از نادر ابراهيمي است که هنوز ناشناخته است، آري مي‌توان در سياست هم، عاشقانه بود و آرام! نادر ابراهيمي را بايد به عنوان يکي از کساني که توسط رمان و داستان، هويت را پيگيري مي‌کرد، باور کنيم. داستان‌هاي او چه براي کودکان و چه براي بزرگسالان، بر محور هويت هستند. ترديدي در ارزشهاي والاي کارهاي «دانشور»، «آل احمد»، «باستاني پاريزي»، «دولت آبادي»، «محمود» و... نيست، تمايز نادر ابراهيمي در تلفيق عاشقانه‌ها، اعتراض‌هايي آرام با محور هويت است. دير زماني است که اين درد وجودم را مي‌خورد و مرگ نادر ابراهيمي موجب شد تا سر باز کند. مگر نه اين که امروز با برخي از جوانانمان مشکلي داريم با نام تهاجم فرهنگي!؟ يک ايراني که کمترين چيزي که در مورد او مي‌توان گفت، اين است که به ايران متعهد بود، درگذشت، در قطعه هنرمندان، بوستاني امثال او ديدم که به گورستان سپرده شده بودند که هر کدام مي‌توانند منشا هويتي باشند، آن هم در اين وانفساي گم گشتگي فرهنگي نه تهاجم فرهنگي!؟ ده پانزده شبي، را ميهمان جام فوتبال ملتهاي اروپايي هستيم! شبي حداقل چهار ساعت! راستي آيا اتريش با آلمان تباني خواهد کرد؟ آن ساق پايي که با لگد ضربه خورد! چند ميليون يورو مي‌ارزد؟ راستي شجره نامه فلاني را متوجه شدي!... راستي بايد نظر کارشناسان را هم گوش کرد... چه مي‌کنه اين... با هويت ما!؟ نادر ابراهيمي عاشقانه و آرام به خاک سپرده شد، اما حالا شايد کلام ابتدايي من که نادر ابراهيمي چه غريبانه! معناي بيشتري بيابد، به نظر شما بازي تيم قطعه هنرمندان و جام فوتبال چند چند تمام مي‌شود؟ نادر ابراهيمي يک هويت است. همين!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
 

بی گمان ریشه تاریخی این نطریات ماحصل سنت های کلدانی در بین النهرین و اساطیر یونان باستان و چین و هند است که توسط فیثاغورث تئوریزه و علمی گردید. در ایران اسلامی نیز علمایی چند به آن اعتقاد داشته و این بار مجید کیانی نیز بدان پرداخت.
 در قسمتی دیگر از این کنسرت پژوهشی به خصوصیت صدای ستارگان پرداخته شد و فرزند ایشان به ریتم ضرب گونه سیارات و ستارگان ٬ شباهت صدای بلبل و ستارگان ٬ دریا و خورشید و ... اشاره نمود. باید گفت جهان خلقت آنقدر گسترده و پدیده های آن آنچنان شگرفند که وجود مشابهت در آنها نباید مایه تعجب شود.

باید پذیرفت که کل دنیا و پدیده های آن بر اساس اصول ریاضی و فیزیک خلق شده اند و از طرفی نباید انکار کرد موسیقی مادی انسان ماورائی را به شعف معنوی می رساند. حال با توجه به مطالب ارائه شده در این سخنرانی می توان چند سئوال را مطرح نمود:
1- در اینکه بسیاری از اصوات شباهتی به صدایی دیگر دارند شکی نیست، "اما از مشابهت صدای باران با صدای خورشید چه نتیجه ای می توان گرفت؟ "
2- در اینکه صدای پرندگان ٬ موسیقایی و الهام بخش است شکی نیست ٬ در این زمینه می توان به مقاله از موسیقی شناسی زیستی تا آواز میکروتونال پرندگان مراجعه نمود. ولی" آیا عدم تفکیک ناشی از اتصال صدای بلبل به ستاره آنهم در مقیاس ثانیه ای را می توان دلیلی بر اتفاقی خاص دانست ؟"
3-" آیا مسئله موسیقی دستگاهی ایران ارتباط صدای تمبک وریتم یک ستاره است؟ آیا صدای خورشید فقط به صدای نی ایرانی شبیه است و با هیچ ساز دیگری از هیچ کجای دنیا شباهت ندارد؟ آیا فقط موسیقی ایرانی (آن هم از نوع دستگاهی ) آسمانی است وموسیقی موزارت و بتهوون و راوی شانکار همگی زمینی؟"
 نوشته حاضر در دو بخش به ارائه مطالب مختصری پیرامون آنچه که در متن خبر این کنسرت پژوهشی بدانها اشاره شده است ٬ می پردازد.....
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 


دفعتا خبر آمد كه فدك از دست رفت و اين براى شما بانوى من كه تازه داغ غصب خلافت ديده بوديد، كم غمى نبود. كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند: - خليفه ما را از فدك بيرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت. شما در بستر بيمارى بوديد. رنگ رويتان زرد بود و دستهايتان هنوز مى لرزيد، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودى نشسته بود. …شما مضطر و مضطرب از بستر بيمارى جهيديد و گفتيد: - چرا؟!! و شنيديد: - فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبى. - چرا؟! اين چرا ديگر جوابى نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خليفه هم براى اين چرا پاسخى نداشت......

سيد مهدي شجاعي
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

شكارچي كه زماني با محمدرضا لطفي ساز مي‌نواخت، با ديدن كنسرت لطفي يادداشتي براي همشهري آنلاين نوشته است. علي اكبر شكارچي، كه از جمله رديف دانان و نوازندگان كهنه كار و صاحب دانش كمانچه در ايران به شمار مي‌رود .در اين نوشته هم به اجراي گروه مي‌پردازد وهم به مردمي كه براي ديدن اين كنسرت آمده بودند. استاد لطفي عزيز وهنرمندان گرامي گروه‌هاي شيدا
 دستتان درد نكند. تبریك می گویم به آقای (محمدرضا) لطفی كه این بار گران را با سربلندی، به همت بلند شما، برای سربلندی موسیقی ایران كشیدند تا مردم ایران نور امید بر دلشان بتابد. مطمئن باشید مردم ایران قدرشناس زحمات شما خواهند بود و حضور شما هنرمندان جوان را به عرصه موسیقی حرفه ای تبریك و مبارك باد خواهند گفت.
دوستان: غنای ملودی و فرم كارها بسیار عالی و سرشار از زیبایی بود و ریشه در فرهنگ كهن ایران داشتند. اجراها بسیار با قدرت و خدا را سپاس كه بی عیب و نقص انجام گرفت. تكنوازی ها و خوانندگی ها بسیار عالی و به جا و القا كننده پاكی و معصومیت و اصالت موسیقی ایران بودند. گر چه احساس من این بود كه تكنوازان و خوانندگان در اجرا با محدود شدن و احساس بسته تري برنامه های خود را اجرا كردند ، ولی به شما قول می دهم این شکل گرفتن جملات و غنی شدن و مرتب شدن ملودی ها در آینده ای نزدیك، تبدیل به راه درست و قالبی جدید خواهد شد كه شما را از بیراهه رفتن باز خواهد داشت.
امروز اگر پر و بال شما در اجرا بسته شد، در عوض تیز بالی بلند برای پرواز بلندتان خواهد روئید. با ایمان، سپاسگزار سخت گیری های استاد خود بمانید و شكیبا باشید كه راهتان درست است. فردوسی شعر زیبائی دارد كه حرف را تمام می كند:
 میاسای ز آموختن یك زمان /به دانش میفكن دل اندر گمان
چو گویی كه وام خرد دوختم /همه هرچه بايستي آموختم
یكی نغز بازی كند روزگار /كه بنشاندت پیش آموزگار
 وقتی استقبال خردمندانه مردم فرهنگ دوست و فرهنگ خواه را در كنسرت شما و كنسرت‌های چند هزار نفری سال‌های اخیر دیدم به یاد افسانه‌ای افتادم، در دوران فترت ایران باستان، تورانیان ایران را به تصرف در آوردند، برای ختم درگیری‌ها، قرار شد بزرگ تیرانداز ایران در حضور سران و لشگریان و مردم ایران و تورانیان، تیری رها كند. هر كجا كه تیر نشست تورانیان تا همان جا عقب بنشینند. بزرگ تیرانداز ایران، آرش كمانگیر برای این كار انتخاب شد. او این تیر را تا كجا پرتاب كرد و مرز ایران و توران تا كجا تعیین گردید، مهم نیست و حرف من هم این نیست. آرش گفت: من با اهورا مزدا مناجات كرده‌ام و به شما اعلام می‌كنم بعد از پرتاب تیر، تن من هم تكه‌تكه خواهد شد و این چنین شد. او جانش را بر تیر و كمان گذاشت. تیر رها شد، ایران رها شد و جان و تن او هم رها. اول رویا شد و بعد اسطوره گشت. فرشتگان اهورامزدا، تیر رها شده را تا دور ترین مرزی كه ایران شایستگی و لیاقتش را داشت بردند و بر درختی نشاندند.
مردم عزیز و هنرپرور هیچكدام از هنرمندانی كه در عمر پر بار و افتخار آمیز هنری شان موسیقی خلق كردند یا به روی صحنه آمدند، نیامده بودند كه تیر و كمان را تا انتها نكشند. نیامده بودند كه بد بخوانند یا بد اجرا كنند. من ایمان دارم و شما هم باور كنید آنها جان بر سر اجرا گذاشتند. من افسانه آرش كمانگیر را باور می‌كنم. من تكه تكه شدن تن این هنرمندان را باور می‌كنم. من نمی‌گویم آرش كمانگیر تا كجای مرز ایران تیر پرتاب كرد و شما هم نگوئید این عزیزان كجا را نشانه رفتند. مهم این است كه در این دوران بظاهر فترت موسیقی ایران، مثل ایرانیان باستان چشم امید به پرواز بلند این هنرمندان داشته باشیم. مهم این است كه مثل ایرانیان كهن، دست در دست هم، برای این هنرمندان به صحنه آمده و برای پرتاب بلندشان، با صدای بلند دعا را فریاد كنیم . مهم این است كه این پرتاب‌های آرش‌وار را باور كنیم. خوشحال باشیم و به شعف آييم.اگر امید را به سراغمان فرستادند، امید را باور كنیم. حتی اگر بصورت جرقه‌ای باشد. همه اش همین است و بس. آرش كمانگیر افسانه است ،ولی من آنرا باور می‌كنم. به خدا باور می‌كنم. او از جنس همین هنرمندان كمانگیر امروزی بود، اینان نیز از همان جنس. آنان را دوست بدارید، آنان را باور كنید، اگر آرش افسانه بود، اینان عین حقیقت هستند. مباد روزی كه یك ایرانی در صف تورانیان خواهان شكستن تیر و كمان آرش باشد. مباد روزی كه هنرمندی دستش بر سوفار(1) كمانش بلغزد. مباد روزی كه نسیم بر حنجره خواننده ای بلغزد، كه همه ایرانیان دست دعایشان و چشم امیدشان به پرتاب بلند آنان است. سربلند بماند ایران، سربلند بماند موسیقی ایران و سر بلند بمانند موسیقی دانان ایران.
كه گردون نگردد مگر بر بهی /به ما باز گردد كلاه مهی
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 



اساس زمین و زمان فاطمه /فراتر ز هفت آسمان فاطمه


غلامیت مهر و کنیزیت ماه/شب و روز بر آسمان فاطمه

 چو در خاطرم بگذردنام تو/شرر خیزدم زاستخوان فاطمه

ندانم چه ایی هر چه هستی تویی/اگر آشکار ار نهان فاطمه

به جامی از آن باده جاودان/زهشیاریم وارهان فاطمه
 
مرا گر جه نادلپذیرم هنوز / بر آر از شمار خسان فاطمه

از این برتر اندیشه بر نگذرد/ تویی برترین بی نشان فاطمه

نبودی اگر بیم جان گفتمی / ترا کدخدای جهان فاطمه

نخواهم ز کس داد جز شوی تو / به بیدادگاه جهان فاطمه
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:42 بعد از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

چه دردآلود و وحشتناک نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود
دریغ و درد هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغ بی آواز ما را باز در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان محروم و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمری محزون و خوش خوان نیز چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد نمی خواهم ،
 نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
 بدم می آید از این زندگی دیگر بسی پیغامها،
 سوگندها دادم خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
 نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار
تو را هم با تو سوگند، آی مکن ، مپسند این ، مگذار مبادا راست باشد
این خبر زنهار تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز و نفشرده است
هرگز پنجه بغضی گلویت را نمی دانی
چه چنگی در جگر می افکند این درد خداوندا ،
خداوندا به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست همین تنها تو میدانی چه باید کرد نمی دانم ،
ببین گر خون من او را به کار آید
دریغی نیست تو کاری کن
 که بتوانم ببینم زنده ماندست او و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ،
 بر روی دشمن هم
 و ببینم باز گشوده در بروی دوست نشسته مهربان
و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...
 الا با هرچه زین جنبنده ای ،
جانی ، جمادی یا نباتست از تو سپهر و آن همه اختر زمین
و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از ت
و سلام دردمندی هست و سوگندی و زنهاری
 الا با هرچه هست کائنات از تو به تو سوگند
 دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را
مبادا راست باشد این خبر، زنهار مکن ، مپسند این ، مگذار
ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست همین یکبار می خواهد
 ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا به حق هرچه مردانند ببین یک مرد می گرید
 چه سود اما دریغ و درد
در این تاریکنای کور بی روزن در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما برفت از دست
دریغا آن پریشادخت شعر آدمیزادان نهان شد ،
 رفت از این نفرین شده مسکین خراب آباد
 دریغا آن زن مردانه تر از هرچه مردانند آن آزاده ، آن آزاد
دریغا آن پریشادخت نهان شد در تجیر ابرهای خاک
و اکنون آسمان ها را ز چشم اختران دور دست شعر بر خاک او نثاری هست ،
 هر شب ، پاک
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
استاد عبدالمجید کیانی در سال ۱۳۲۰در تهران متولد شد. ابتدا ردیف سنتور ابوالحسن صبا را مدت چهار سال نزد استاد منوچهر صادقی و محمدحیدری در هنرستان آزاد موسیقی ملی آموخت.سپس قسمتی از ردیف میرزا عبد الله را نزد داریوش صفوت و نور علی برومند در دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران فرا گرفت و برای دست یافتن به شیوه سنتور نوازی حبیب سماعی و ادامه ردیف میرزا عبدالله مدت چهار سال دیگر نزد نور علی برومند به فراگیری ادامه داد.همچنین به مدت دو سال نزد عبدالله دوامی به ردیف آوازی آشنا می شود و برای شناخت موسیقی شرق مدت سه سال در دانشگاه سوربن پاریس در رشته موزیک نزد تران وانکه تحصیل نمود. اجرای هفت دستگاه موسیقی ایران، ردیف میرزا عبدالله بر اساس روایت نور علی برومند صورت گرفته است .برومند ردیف را از اسماعیل قهرمانی از شاگردان میرزا عبدالله آموخت،نور علی برومند مدت دوازده سال ،از مکتب حبیب سماعی شیوه سنتور نوازی را فراگرفت و این بدان پایه بود که میتوانست ردیف میرزا عبدالله را به گونه ای درست و گیرا با سنتور اجرا کند،مضرابها شمرده و دقیق و آهنگها روشن و با معیار ها ی اندازه های موسیقی در واقع روایت آقا علی اکبر فراهانی است که آقا غلامحسین شاگرد برجسته ی او آن را فرا گرفته ،سپس گرانبهای خود را به عمو زاده هایش ،میرزا عبدالله و آقا حسینقلی آموخته است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
چکیده : ابتدا مقدمه ای درباره ی ردیف و ردیف نوازی است و سپس تعریفی از مفهوم ردیف در گذشته ی دور و نزدیک و همچنین درباره ی نوازنده ی ردیف کیست شرح مختصری داده می شود . و از جهتی نقدی بر نقادی موسیقی عامه پسند و موسیقی جدی اضافه می گردد و زیبایی های آن را بررسی می نماید در انتها تعریف ردیف در آینده گفته خواهد شد و سپس نتیجه گیری از آنچه گذشت ، از جهت چگونه اصالت های فرهنگی و هنری خود را حفط آموزش و یا اجرا کند، گزارش نماید. واژه کلیدی : ردیف، اصیل، اندیشمندانه، ساختار، جمله بندی گوشه، انگاره، حصولی، حضوری، واپسگرا،شیرین نوازی ، عامه پسند .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:1 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی |