تبليغاتX
حصار
ادبی.هنری.اجتماعی


 

د.

1350 اوج موج فرهنگ غرب‌ستیزی و گفتمان بازگشت به خویشتن است. روشنفکران عمدتاً چپ، بنیاد و عناصر غربی را منفور و غرب‌زدگی را نه تنها نقد که آن را از تالی-های استضعاف و استعمار می‌دانستند.۱ در نهایت آن‌ها سودای بازستانی هویت از دست رفته را داشتند. فردید صدر تاریخ غرب را ذیل تاریخ ما و بالعکس دانست. شایگان آسیا را در برار غرب نشاند و نور را از مشرق زمین خواند. نراقی در غربت غرب «آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد»، نگاشت و علی شریعتی قلب تپنده روشنفکری دهه 50 شعار «بازگشت به خویشتن» را داد. بازگشت به خویشتن، نقطه ثقل گفتمان روشنفکری و تاریخ تفکر ایران در دهه 50 بود. بازگشت به خویشتن در موسیقی ایرانی، نخست در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی و بعدها به طور بارزتر در گروه «شیدا» خود را نمایان کرد. [شیدا] گروهی که آبشخور دو جریان بود؛ نخستین جریان، جریانی کاملاً موسیقایی، یعنی همان حفظ و اشاعه موسیقی که سکان‌دار تئوریک آن نورعلی برومند بود - که اساساً موسیقی وزیری به بعد، حتی موسیقی گل‌ها را از نتایج غرب‌زدگی می‌دانست. دومین، جریان سیاسی - اجتماعی که «امیر هوشنگ ابتهاج» (سایه) برآمده از آن بود (ابتهاج وابستگی به یکی از احزاب چپ آن زمان داشت) .

1351 شیدای نخست، شیدایی کمتر تحت‌تأثیر جریان‌های سیاسی بود. زیرا چندان با ابتهاج پیوندی نداشت و بیشتر تحت‌تأثیر نورعلی برومند (نقط ثقل حفظ و اشاعه) بود. شاید اگر برومند و حفظ و اشاعه نبود، از لطفی و از شیدایش، سخنی شنیده نمی‌شد. خود لطفی می‌گوید: هنوز که سی سال از فوت برومند می‌گذرد، می‌بینم هیچ‌کس مانند برومند در فرهنگ موسیقی من تأثیرگذر نبوده است. هسته اصلی شیدا در دانشگاه تهران شگل می‌گیرد. جایی‌که لطفی در گوشه‌ای از دانشگاه، موسیقی روز را سراسر مدرن و غرب‌گرا می‌بیند و آینده‌ای معطوف به سنت را برای موسیقی متصور نمی‌کند. تنها راه را بازگشت به اصالت‌ها و احیای آن می‌داند. به فکر فرو می‌افتد که در 25 سالگی چه کند؟ لطفی یک آن، پا را به 125 سال پیش از خود می‌گذارد؛ جایی که شیدا آغازگر عصر جدیدی در موسیقی بود. می‌خواهد کاری کند که سنت‌گذاران و احیاگران سنت، نیز به ذهنشان نرسید و آن احیای فرهنگ موسیقی اصیل و اصالت موسیقی بود. لطفی با نامیدن گروه شیدا چند نشان می‌زند؛ هم شیدا و هم سنت موسیقی را یادآور می‌شود و هم با نامیدن پیشوند گروه، دست رد بر سینه نظام نوپای ارکستر در ایران می‌زند. زیرا ارکستر، نظامی مبتنی بر موسیقی غربی بود که ورود آن در موسیقی ایران، نشان‌گر غربی‌گرایی و استفاده از امکانات موسیقی غربی جهت ارتقای موسیقی ایرانی بود.

عنوان‌گذاری گروه و ابطال نظام ارکستر، سرفصلی در روند «گروه‌نوازی» در موسیقی ایرانی ایجاد کرد. از آن به بعد عنوان ارکستر، از گروه‌های کوچک و بزرگ «وزارت فرهنگ و هنر» (که در آن زمان دارای ارکسترهای متنوع و متعددی بود) و همچنین رادیو، برداشته شد. همان زمان بود که عنوان گروه و گروه‌نوازی در موسیقی ایرانی رایج شد و این البته مدیون گروه شیدا بود. حتی ارکستر شماره دو فرهنگ و هنر، به رهبری «فرامرز پایور»، گروه فرهنگ و هنر و بعد از انقلاب گروه استاد پایور یا گروه اساتید، نام گرفت. ارکستر سماعی به رهبری «فریدون ناصری» (رهبر ارکستر سمفونیک تهران در دهه 1370) ارکستری متشکل از سی نوازنده، تبدیل به گروه سماعی شد! این کاملاً در تقابل، با رویکرد غربی مبتنی بر نظام ارکستراسیون بود.

هسته اصلی شیدا در دانشگاه تهران به وجود آمد. حسین عمومی نوزانده نی (برخواسته از فرهنگ موسیقی اصفهان و دانشجوی رشته معماری)، علی‌اکبر شکارچی نوازنده کمانچه و ناصر فرهنگ‌فر نوازنده تمبک، اعضای اولیه گروه شیدا بودند. در این میان، گویا تنها شکارچی بود که دارای تفکرات سیاسی بود. اما در آن سال، شیدا هم‌چنان، موسیقی‌گرا و بدون ایدئولوژی، باقی ماند.

قطعات صبا، رپرتواری بود که شیدای نخست با آن، آغاز به کار کرد. چهارمضراب‌های بیات ترک، زنگ شتر، بهار مست، سامانی، کاروان، زرد ملیجه، پیش‌درآمد دشتی، دو ضربی بیات ترک و ... آثاری که هم زیبا و هم قابل اجرا برای دو – سه ساز بود و هم برای آغاز، جنبه اتودیک به حساب می‌آمد. ضمن این‌که برای نخستین بار، رپرتوار ابوالحسن صبا (که عمدتاً برای ویلون بود) توسط نی و تار نواخته می‌شد. لطفی از همان ابتدا، قصد نوآوری داشت، البته نوآوری که در راستا و متوسل سنت باشد. اما این‌که چرا صبا را انتخاب کرد؛ صبا تا آن موقع موسیقی‌دانی مدرن و تربیت‌یافته مکتب وزیری محسوب می‌شد. درست است که صبا در دامان مدرسه موسیقی وزیری، پرورده شده بود، اما صبا کسی نبود که به راحتی از سیطره سنت رها شده باشد. وجوه بارز سنتی ناشناخته‌ای داشت که برای کسی چون لطفی قابلیت‌های احیاگری داشت. لطفی در همان زمان، تعریفی از ویلون صبا می‌دهد که نشان‌گر سنتی‌نگری وی به صبا است؛ وی معتقد بود که ویلون صبا شخصیت ویلون غربی را ندارد، بلکه کاملاً تحت‌تأثیر کمانچه قدما است. گواین‌که در ادامه لطفی، چنان شیفته صبا می‌شود که سبک و شیوه سه-تار نوازی‌اش تأثیریافته از سه‌تار صبا می‌شود.

» گوش کنید زرد ملیجه – تمرین دشتی و کاروان با نی عمومی، تار لطفی و تمبک بیژن کامکار

حضور نخستین شیدا در جشن هنر، حضوری عادی و بی‌سروصدا بود. لطفی در همان سال (1351)، تقریباً با همان ترکیب در جشن هنر شیراز، شرکت می‌کند. صورت را تراشیده است، کت و شلوار و کروات بر تن می‌کند، روی صندلی می‌نشیند... دیری نمی‌گذرد که لطفی کروات را بعنوان عنصری غربی، از تن در می‌آورد و به جای صندلی، بر زمین می‌نشیند. مانند قدمای یک قرن پیش، قلندروار زلفان، گیسوان و محاسن خود را بلند می‌کند. از یاد نبریم، بسیاری از استادن لطفی صندلی را مانع از انتقال روح موجود در موسیقی ایرانی می‌دانستند. تا جایی‌که سنت‌گرایانی چون «مجید کیانی» هنوز بر این پندارند و چنین است خود لطفی!

1353 خودسازی انقلابی شیدا، همزمان با تصدی‌گری هوشنگ ابتهاج، در بخش موسیقی رادیو ملی ایران، می‌شود. ابتهاج یافته خود را در موسیقی، در محمدرضا لطفی می‌یابد. وی را سیراب اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی خود می‌کند. لطفی نیز جرعه جرعه، به یافته و داده‌های موسیقی فراخ سنتی خود، اعتلأ می‌بخشد؛ هم سیاسی می‌شود و هم موسیقی را سیاسی می‌کند. از سویی شکارچی، هم تغییر حزب و هم تغییر گروه می‌دهد و به اتفاق فرهنگ‌فر، به گروه عارف می‌رود. عمومی، به طور مستقل به موسیقی و درس خود، ادامه می‌دهد. لطفی اعضای شیدا را از نو انتخاب می‌کند و بر تعداد سازهای گروه می‌افزاید. ضمن این‌که با نگارش اساس‌نامه‌ای، به شیدا رسمیت اجتماعی می‌دهد. ابتهاج هم در کنار حذف عمده ارکسترهای رادیو (مانند ارکستر باربد به رهبری مرتضی حنانه) و مطرح کردن گروه سنتی شیدا در رادیو، خدمتی به شیدا و لطفی می‌کند که تاریخ همواره وی را پدر معنوی شیدا می‌خواند. لطفی هم‌چنان پس از گذشت 35 سال همین احساس تعلق را دارد و می‌گوید: «اگر نبود سایه، موسیقی اصیل ایرانی از بین می‌رفت».
برای سایه هر مقدار امکان داشت، شیدا و لطفی را مطرح می‌کرد. هم‌چنان‌که حزب ابتهاج ایدئولوژیک بود، مدیریت وی هم ایدئولوژیک بود. چنان‌که در ادامه خوانندگان، نوازندگان و ارکسترهای قدیم رادیو را از گود بیرون راند و جای آن چیزی نشاند که ایدئولوژی موسیقی وی تجویز می‌کرد. تا جایی‌که آخرین گل‌های تازه (شمارگان 200 و 201) اجرای گروه شیدا، به سرپرستی محمدرضا لطفی بود – عنوان و طرح گل‌های تازه، به ابتکار ابتهاج صورت گرفت و برای عده‌ای شائبه کهنگی گل‌های گذشته، مانند گل‌های رنگارنگ را ایجاد کرد! ابتهاج چندی پیش به فردی گفته بود: «هدف من اساساً مطرح کردن تیپ‌های چون لطفی، شجریان و ... بود» (نقل به مضمون).

» آخرین اجرا در گل‌های تازه کاری از گروه شیدا در شماره 200 گل‌های تازه

گروه شیدا

به تحقیق نگارنده، بیشترین اجرا در برنامه «گلچین هفته» (ابتکار دیگری از ابتهاج)، توسط گروه شیدا رقم خورد. به طور متوسط در هر برنامه دو اجرا، از این گروه پخش می-شد. شاید اگر ممکن بود، کلیت این برنامه به شیدا اختصاص داده می‌شد! ابتهاج هرگاه میسر بود، شیدا و لطفی را به جشن‌ها و برنامه‌های بیرون سازمانی اعزام می‌کرد. اعزام و نگاه ویژه ابتهاج به شیدا، نشان از جایگاه خاص آنان در نظام جدید موسیقی رادیو بود. «بهمن رجبی» و «رضا شفیعیان» در این‌باره می‌گویند: «وقتی جهت اجرا به جشن هنر شیراز می‌رفتیم. عمده گروه‌های شرکت‌کننده در یک سطح نامطلوبی مورد پذیرایی قرار می‌گرفتند. اما لطفی و شیدا ضمن این‌که در کنار ابتهاج بودند، مورد حمایت خاصی قرار می‌گرفتند.» ۲

» اولین اجرای گلچین هفته از شیدا و آخرین نیز آهنگی از لطفی

آثار شیدا، عارف، آقاحسین‌قلی، درویش‌خان، رکن‌الدین‌خان مختاری، رضا محجوبی و بخشی از رنگ‌ و پیش‌درآمدها و قطعات قدیمی، آثاری بود که شیدا با اجرای آن می خواست، هم هویت خود را در موسیقی، آشکار سازد و هم به موسیقی ایرانی هویت بخشد. همین نگاه هویت‌بخش و نجات‌بخش شیدا بود که شیدا را دارای جایگاه تاریخی کرد. از یاد نبریم احزاب چپ آن زمان، با آن‌که برآمده از نظام‌های فکری معاصر بودند، اما همواره متکی به سنت بودند و به تعبیر فوکو به سنت نگاهی پیوستی داشتند. شیدا نیز به‌رغم تعلق به احزاب معاصر، اما نقطه اتکای کاملاً سنتی داشت و غرب و عناصر غربی را در موسیقی مورد ابطال قرار می‌داد. به علاوه هنر در نزد گفتمان چپ، یک هنر متعهد و نجات‌بخش توده محسوب می‌شد.

یک‌صدایی شیدا، نظامی بود که گروه‌نوازی شیدا بر آن استوار بود. شیدا و لطفی اساساً اعتقادی به تنظیم و ارکستراسیون در موسیقی نداشتند. بلکه یک‌صدایی را ذات موسیقی ایرانی می‌پنداشتند. تنها وجهی که موسیقی آنان را در حال حاضر برجسته می‌سازد، بازسازی و اجرای جدید آثار قدما است. جای یادآوری است که عمده این آثار، پیش از گروه شیدا، توسط ارکستر شماره دو فرهنگ و هنر به رهبری «فرامرز پایور» به شکل مناسبی تنظیم شده بود و این اشتباهی است که عمده مورخان موسیقی معاصر، مرتکب آن می‌شوند؛ شیدا از سال 1353 در صدد احیای این آثار برآمد، در حالی-که فرامرز پایور سه - چهار سال پیشتر با ارکستر خود، به اجرای این آثار پرداخت. اکنون تمامی اجراهای این دو ارکستر (شیدا و فرهنگ و هنر) موجود و امکان مقایسه هموار است.

» مقایسه شود اجرای پیش‌درآمد ماهور اثر مرتضی نی‌داود توسط ارکستر فرهنگ و هنر به رهبری پایور و اجرای گروه شیدا
» همچنین اجرای رنگ ماهور (رنگ قهر و آشتی) اثر درویش‌خان توسط فرهنگ و هنر و اجرای گروه شیدا

اگر چنین واقعه تاریخی صحیح باشد، شیدا را کمتر می‌توان یک پدیده موسیقی قلمداد کرد. بلکه بیشترمحمدرضا لطفی و حسین علیزاده باید یک پدیده سیاسی و اجتماعی، با صبغه موسیقایی خواند. در واقع حرکت شیدا، ابطال ارکستر و ارکستراسیون در موسیقی ایرانی انجامید. هیچ اجرایی از شیدا یافت نمی‌شود که یکی از اعضای گروه خط متفاوتی نسبت به ملودی اثر بنوازند. تنها دو اجرا از شیدا وجود دارد که اثر تا حدی دارای تنظیم است و آن هم طرحی بود که آن زمان «حسین علیزاده» برای سازهای ایرانی، نگاشته بود و لطفی، سرپرستی گروه را به علیزاده وا می‌گذارد.

» بشنوید بخش‌هایی از این اثر (قطعاتی از ردیف میرزا عبداله)

بسیار جای تعجب بود که لطفی عمده تصانیف خودساخته خود را که پیشتر توسط معروفی، فخرالدینی، کسروی و شهبازیان برای ارکستر بزرگ، تنظیم و رهبری شده بود، بعدها با گروه شیدا اجرا کرد و همان اجرای شیدا را به طبع رسانید!

» به یاد عارف را بشنوید با تنظیم معروفی، رهبری شهبازیان و اجرای شیدا

زیرا وی دیگر به گروه‌نوازی باورمند شده بود. گروه انجمن اخوت، به سرپرستی دوریش‌خان را یاد می‌آورد که به‌زعم وی شاهکار گروه‌نوازی بود. لطفی در واقع ابداعات تا دوریش‌خان را متناسب با فرهنگ اصیل موسیقی ایرانی قلمداد می‌کرد. ادامه آن توسط وزیری و بعد از آن را کژراهه و لغزش می‌دانست. ارکستر و ارکستراسیون سازهای ایرانی به رهبری فرامرز پایور را که اوج تنظیم‌های چندصدایی سازهای ایرانی بود، کاملاً ابطال می‌کرد و ریشه‌یافته در تفکرات وزیری می‌دانست. شجریان درباره آرای لطفی در آن زمان می‌گوید: «لطفی معتقد بود که این نوع پاساژها و این نوع تنظیم ارکسترهایی که آقای پایور دنبال می‌کند، ادامه کار وزیری و برخلاف موسیقی سنتی است.»

بریده روزنامه ی مذکورتعهد به توده، شعاری بود که در حقیقت مانیفیست گروه و یا بهتر حزب شیدا محسوب می‌شد. از توده تأثیر می‌پذیرفت و از سویی در توده تأثیر می‌گذاشت. اشاره ای به گفتار لطفی در یکی از روزنامه‌های وابسته به حزب توده، بیان‌گر نگاه تعهدگرای وی به هنر و نشان‌گر تعلقات وی در آن زمان است. وی می‌گوید: «چون همیشه انسان موجودی اجتماعی است، در رابطه با توده از آن‌ها تأثیرهایی می‌گیرد، برای این‌که خودش با توده‌ها است. اگر اصولاً با توده باشد. چون اگر نباشد همه این حرف‌ها فردی و انتزاعی می‌شود. هنرمند نیز به عنوان یک موجود اجتماعی، نمی‌تواند جدا از غم و شادی مبارزه و صفت‌های اجتماعی باشد که در حال رخ دادن است ... منی که قبل از انقلاب ساز می‌زدم، در رابطه با توده ساز می‌زدم. با توده بودم و از توده تغذیه می شدم. حالا اگر تحولی در ایران پیش آید و اگر توده به راهی کشانده می‌شود، یا به جریان‌های برده می‌شود، در نتیجه در ساز من دگرگونی به وجود می‌آید... توده یک مقدار ما را با خودش خواهد برد. در عین حال‌که رسالت هنریمان را داریم باید ببینیم توده چه حرکتی می‌کند. چون خودمان هم با آن حرکت می‌کنیم.»۳  در ادامه لطفی به رابطه تأثیر و تأثر و شاید رابطه دیالکتیکی (واژه کاربردی آن زمان) توده و هنرمند اشاره می‌کند. همین دیدگاه نجات‌بخش تعهد‌گرای شیدا و لطفی بود که 17 شهریور 1357 همزمان با واقعه میدان ژاله، تن به استعفا از سازمان رادیو می‌دهند. استعفایی که به معنای پیوستن به توده مردم بود. از همان زمان بود که لطفی و شیدا و حلقه جدید «چاووش»، ضرباهنگ آثار خود را همراه با ضرباهنگ انقلاب توده شدت و سرعت می بخشند. از این سال دیگر شیدا به اجرای آثار قدما قناعت نکرد، بلکه توده‌وار همراه با ضرباهنگ انقلاب، به ساخت قطعات و مارش‌های انقلابی پرداخت. نواری از آن سال‌ها وجود دارد که گروه شیدا، به یاری اعتصاب خانه کارگران ایران، وابسته به حزبی سیاسی، رفته و به اجرای موسیقی معترض خود می‌پردازند.

» بشنوید شعارها و بخشی از اجرای این اثر را

مارش‌هایی برای احزاب سیاسی آن زمان، می‌سازند که برخی از آن‌ها منتشر و برخی (شاید به دلیل شعارهای حزبی!) در آرشیو شیدا هم‌چنان محفوظ مانده است. حتی در سرود منتشر شده‌ای که در چاووش شماره شش وجود دارد، آشکارا وابستگی برخی اعضای شیدا به کانون «صلح و آزادی» (یکی از شعب، گروهی سیاسی) دیده می-شود. آن‌جا که آمده: «راه ما راه حق راه بهروزی / اتحاد اتحاد رمز پیروزی + صلح و آزادی جاودانه بر همه جهان خوش باد ...». پس از اجرای این اثر بود که برخی از شنوندگان، دست‌ها را به علامت «مج» (اصطلاحی به معنای گره کردن دست و وحدت) به اجرای آن پرداختند.۴  همچنین تک‌نوازی محمدرضا لطفی زیر شعرخوانی سیاسی «احسان طبری»، یکی از یادگارهای آن سال‌ها است.

» بشنوید سپیده / صلح و آزادی (آهنگ از لطفی، شعری از سایه) با صدای شجریان
» ببینید سپیده را با صدای ناظری
» ساز لطفی و شعرخوانی احسان طبری یک و دو
» آهنگی از حسین علیزاده با شعری از احسان طبری (الف. سپهر) میهن با صدای شجریان

انقلاب 1357 لطفی و شیدایش را انقلابی باقی گذاشت. تا جایی که وابستگی و تعهد به توده هم‌چنان در آثار شیدا و چاووش ادامه داشت. همراهی شیدا و در صدر آن لطفی با توده مردم، موجبات بر صدر نشستن شیدا در رأس موسیقی ایران در پس از انقلاب را هموار کرد. رفته رفته، الگوهای متعدد و متنوع موسیقیایی پیش از انقلاب، جای خود را به الگوی گروه‌نوازی شیدا داد. در حقیقت انقلاب ایران، موجب انقلاب در موسیقی ایران نیز شد. زیرا الگو شیدا که الگوی موسیقی تک‌صدایی و کاملاً سنت‌گرا بود، انقلابی در موسیقی ایجاد و تا حدی بر موسیقی ایرانی حکومت کرد. نکته بسیار مهم در گروه شیدا محوریت و اتوریته، محمدرضا لطفی بود.
شاید موجبیت (Determenism) جریان چپ در ایران بود که عمده پیشگامان آن، در ادامه حیات سیاسی و اجتماعی خود، به خصوص با پدیدآمدن انقلاب 57 سرنوشت درون گرایی داشته باشند و حتی برخی از آنان تعلقات عرفانی پیشه کنند. البته لطفی هیچگاه از پیشگامان جریان چپ در ایران نبوده و نیست. اما به عنوان فردی متأثر از این جریان، خلق و خویی متناسب با آنان نیز یافت؛ لطفی پس از مهاجرت از ایران در 1363 در غربت غرب بسیار درون‌گرا شد. تا جایی‌که به تعبیر خود به مدت پنج سال به یکی از حلقه‌های صوفیه گرایش پیدا می‌کند؛ «وارد عرصه‌ای شدم که بتوان به باطن اشیاء رسید ... تغییرات حاصله در ساز من در این مرحله، مرا به صلح بسیار نزدیک کرد؛ صلحی درونی ... در برخوردی که با یکی از فرق داشتم، احساس کردم که شعار آنان بازگشت به آن وحدت است». لطفی در این مرحله تمایلی به گروه‌نوازی ندارد. حس و احساس خود را تنها و تنها در ساز خود می‌یابد و گرایش دوصد چندانی به بداهه‌گرایی می‌یابد. اگر گروه‌نوازی ارائه می‌دهد، تنها در مراسم‌های عرفانی خانقاهی است - لطفی به همراهی گروهی در خانقاه واشنگتن در اوائل دهه 70 به اجرای برنامه می‌پردازد.

» بشنوید بخشی از آثار لطفی در خانقاه واشنگتن

گرچه شیدا به سرپرستی پشنگ کامکار راه خود را ادامه می‌دهد.۵  اما لطفی هم‌چنان بر مدار درون‌گرایی خود سیر انفس و طریق راه پیشه می‌کند. از آن لطفی فعال سیاسی و اجتماعی دهه 50 هیچ خبری نیست. در سال 1375 بازگشتی به گروه‌نوازی دارد و از برخی از اعضای گروه شیدا، دعوت به همکاری می‌کند. اما لطفی چنان درون‌گرا است که برای نخستین بار در تاریخ گروه‌نوازی، لابلای گروه‌نوازی خود به تنهایی بیش از نیمی از آلبوم را به نواخت ردیف شور اختصاص می‌دهد! دیگر سراغی از گروه‌نوازی را نمی‌گیرد و هم‌چنان به تک‌نوازی و برنامه‌های بسیار خلوت بداهه‌گرا تن می‌دهد. حتی با شجریان نیز برنامه‌ای ارائه می‌کند. اما به زعم خودشان برنامه‌هایی کاملاً بداهه ارائه می‌کنند. شجریان آن‌قدر مدهوش این دیدار بداهه‌گرای عارفانه می‌شود که به عنوان رهاوردی آن را منتشر می‌سازد و چنان مست باده بداهه می‌شود که از آن به بعد بنیان موسیقی ایرانی را بر بداهه و بدوبستان یک نوازنده و خواننده در صحنه می‌داند (نقل به مضمون).

این‌که بنیان موسیقی ایران بر بداهه شد، این‌که ارکستر و ارکستراسیون از رونق افتاد، این‌که موسیقی ایرانی بسیار مستعد رهیافت‌های عارفانه و دورن‌گرا شد، تمامی این نتایج را باید در نظریه‌پردازی و روشنگری‌های محمدرضا لطفی دانست. درست است لطفی قریب به 25 سال در ایران نبود، اما آثار و نتایج خدمات وی، بر موسیقی ایران حاکم شد. ضمن این‌که لطفی پیش از آغاز فعالیت‌های خود در ایران گفته بود: «موسیقی ایرانی [با این روند گروه شیدا] در دو سال دیگر متحول خواهد شد»!


این مقاله در حال حاضر در مجله «شهروند امروز» (ش 116)، با عنوان «جامعه‌شناسی شیدا»، به طبع رسیده است. اکنون به طور کامل‌ و مستندتر عرضه می‌شود


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 


 




کم اند آن ها که از آن سوراخ سوزن که شاملو می گفت زندگی گذر از آن است، گذشته باشند بی آن که چنان لاغر و نحيف شده باشند که بازشان نتوان شناخت. کيست که به دريای زندگی دل زده باشد، جامه تر نشده . از سايه نوشتن قلم را به سر می دواند، اما سهل است و ممتنع. هم از اين رو داستانواره ای می آورم. حکايت دو نسل، آتش گرفته و سوخته.

نسلی که مشروطه آورد، آخرين تن از شاعران متقدم را با خود داشت، و پشت ملک الشعرای بهار
از اين کوبيدن در، کانون نويسندگان پديد آمد که هنوز دلش در تپش است. اما شاعر بهاريه ها که سخن آل احمد نشنيد و به جشن دربار رفت هم شعری در عذاب از جنگ ويت نام خواند. گلستان مگر چه ساخت، جز گنج دره جنی، توللی مگر چه می نوشت جز التفاصیل. احسان نراقی مگر چه می کرد جز هموار کردن راه تک نگاری های ساعدی و آل احمد و ديگران. فروغ مگر چه می سرود جز کسی می آيد. می رفت تا دستانش را در باغچه بکارد می دانست سبز خواهد شد.
در صوفيانه ترين بخش شعر که کنج سهراب بود، باز حسرت قطاری بود که خالی می رفت. چه رسد به شاملو که فرياد برداشته بود ناصری شتاب کن.

نيمه دهه چهل هم از اعتراض – به همين نشانه ها – پر بود، و هم از سکوت، از ياس و دلمردگی لبريز. نه تازيانه ای که دکتر براهنی تازه از گرد راه رسيده کشيده بود بر تن اهل کار، نه جوشی که آل احمد می زد تا مبادا کس دکان دو نبش بگشايد، می پنداشتی اثر ندارد.و نه صدای شاملو که فرياد را لای ترانه های لورکا گم می کرد. در مجسمه های تناولی هيچ بود، در هنر تجسمی مميز خنجرهای آويخته از سقف. در قصه های گوهرمراد عزاداران بيل. و اين ها تصوير جامعه بود. تازه خبر رسيده بود که از مشهد کس آمده است که از فرانتس فانون و سارتر به ابوذر پل زده، هنوز تهران خود دکتر شريعتی را نمی شناخت و شناخت بازرگان و طالقانی در دستور کار جوانان نبود. حلقه هائی که فرمانداری نظامی و قزل قلعه پراکنده شان کرده بود، داشتند به فشاری که جوان ها بر بزرگترها وارد می کردند دوباره شکل می گرفتند. هنوز تفرقه های دوران مصدق و کودتا و زندان ها در بين بزرگترها بود اما تازه واردها وقعی نمی نهادند. خبرشان نبود از داغی که آخرين تجربه آزادی بر دل ها نهاده بود. شهر می خواست از خواب و ياس و دلمردگی بعد کودتا به در می آید، اما به گوش جوانان کس جز شرح شکست و نوميدی نمی خواند. همه زده بودند به ترجمه – زبان دانسته و ندانسته – تا مگر پژواک صدای درون جامعه را از زبان لورکا و چخوف، داستايوسکی و کافکا، سارتر و کامو بشنوند.

اوج صدای سکوت از شاملو بود، که بعد از سال بد و سال باد، زده بود به عشق تا نوميدی را ميان غزلواره هایش گم کند اما مگر می شد. جوان های يک نسل داشتند زير چراغ های خيابان، حاشيه پارک شهر، بلوار کرج ، موقع امتحان به جای درس از بر می کردند پريا را، قصه های دخترای ننه دريا را. و در هر کلام آن پيامی می شنيدند پنهان از هم می خواندند شبانه ها را.
جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گرچه از ديگرون فاصله ندارم
کاری با کار اين قافله ندارم

اين همان روزهاست که مهدی اخوان ثالث – به قول خودش – از ياد برده که قرارست م. اميد باشد. سرود:
بده بد بد... چه اميدی . چه ايمانی
کرک جان خوب می خوانی
من اين آواز پاکت را در اين غمگين خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد

و سايه زندگی نامه را چنين سرود:
يادها انبوه شد
در سر پر سرگذشت
جز طنين خسته افسوس نيست
رفته ها را بازگشت

حتی نصرت رحمانی که "ت" نصرت را کشيده چنان می خواست که تا ابديت برسد. نصرت کشيده رحمانی، آن لولی تن رها کرده هم از گزند زمان در امان نبود:
رها در باد
من از فرياد ناهنجار پی بردم سکوتی هست
و در هر حلقه ی زنجير خواندم راز آزادی

شاعران و قصه نويسان تازيانه خورده فرمانداری نظامی پشت کرده بودند به استادان مطنطن که از ديد آنان لابلای متون داشتند می پوسيدند. تازه آنان هم می رفتند بی آن که کس جانشينشان باشد. فرهنگ دلمرده سرزمينی بود که از جنگ دوم جهانی، آزادی را نصيب برد و دهه ای با آن زيست . در آن دهه چپ را فهميد. تئاتر را با نوشين شناخت، با روزنامه در هياهوی ترور و غوغا آشنا شد، با نيما در مجله موسيقی ، با هدايت در بوف کور، به پاورقی خوان ها که کاری جز دنبال کردن آقابالا خان و حسنعلی مستعان نداشند پشت کرد و در آن شب مردادی شکست. شکست در اتاق های قزل قلعه و در زندان زرهی . همان جا که پير شير احمدآبادی می غريد. از فردای کودتا شهر پر شد از راديو نيروی هوائی و ساز و ضرب تا بلکه صدای دلمردگی ها را نهان کند.

هر گوشه شهر پاتوقی بود، دلمردگان در آن مشق شب ها را برای هم می خواندند بی اميدی به چاپ و انتشارشان که سانسور حاکم شده بود و فرماندار نظامی شعر نمی شناخت، داستان نمی فهميد. جز دفتر جناب سرهنگ آجودان تيموربختيار که نام کسان در آن بود، کسانی که بايد نام شان پاک می شد. در اين حال، خبر از جهان دهه شصت ميلادی می رسيد که داشت فرياد می زد و پوست می انداخت. در اين جا جوانان نشسته بودند به رونويسی از شعر شاملو، قصه های آل احمد و سروده های سايه و کسرائی و در آن سوی جهان غوغا بود.
روزنامه نويسی خالی شده بود از هر چه داشت در سال های خوش. روزنامه ها از سکوت پرشده، به صفحه ترحيم و تسليت زنده بودند و همه يکدست، مجلات پر شده بود از پاورقی ها، اگر مستعان و آقابالاخانش نبودند، سپيده و ارونقی کرمانی و قاضی سعيد بودند. همان مجله ها که روزگاری تصوير مصدق و دکتر فاطمی و کاريکاتور چرچيل بر جلدشان بود و افشای ماسون ها، اينک صحنه جنگ ويگن و منوچهر، دلکش و مرضيه، ملک مطيعی و فردين بودند. گيرم هر کدام در صفحه شعرشان شعله شمعی نيمه جان را روشن نگاه داشته. نسل بعد ادبيات بايد از درون همين صفحه ها سر می زد که زد. یک "فردوسی" بود به نقدهای دکتر براهنی تازه از راه رسيده و جنجالی که فغان از آل احمد، فروغ، گلستان، شاملو بلند کرده . اما باز در همان يک دريچه آن ها که سهمی از اعتراض می جستند به ترجمه جوانی از بيروت رسيده نذار قبانی می خواندند و در لفاف شرح ظلم بر فلسطينی ها را می خواندند.





سايه کیست


هوشنگ ابتهاج [ ه. الف. سايه]، اگر بخواهم به کاری برسم که خود آن را خوش ندارد، یعنی شکافتن سلسله نسب، بايدم گفت نوه ابراهيم خان ابتهاج المک رشتی است که همزمان با نهضت جنگل نام و رسمی داشت در گيلان گرچه اصالتا تفرشی بود و صاحب املاکی در گيلان. و سرانجام نيز با تيری که در قلبش نشست در همان روزهای جنگل ، در خطه گيلان جان داد. پسران ابراهيم خان چهار بودند. بزرگ تر از همه ميرزا آقاخان [ شوخی روزگار نگر که وی زمانی که رضاشاه القاب را حذف کرد، بی نام شد چون بخشنامه ارکان حرب ميرزا و خان و آقا را ثبت نکرد و او همان نام گرفت که مادر صدايش می کرد، عنايت]. پسران ديگر غلامحسين و ابوالحسن و احمدعلی، همه در ملک عجم صاحب عنوان. تنها ميرزا آقا خان دل بسته خاک و نان خرده اربابی ماند. آن سه ديگر زود راهی بيروت و بعد پاريس شدند. غلامحسين ابتهاج تا برگشت از اعضای عالی رتبه وزارت داخله و خارجه شد، چند دوره ای رييس جلب سياح و شيلات، دو دوره نماينده مجلس و سه باری شهردار تهران. ابوالحسن خان ابتهاج همان رييس بلند آوازه بانک ملی و سازمان برنامه است که در بانک ميليسپو را بيرون کرد و در سازمان برنامه با شاه و شاهپور نساخت و همينش به حبس انداخت. بارها نامش برای نخست وزيری و حتی بالاتر از آن بر زبان ها نشست. احمد علی ابتهاج آخرين فرزند ابتهاج الملک بنيانگذار سيمان تهران و احيا کننده صنايع ساختمانی– از جمله اولين بنای بلند مسکونی تهران که سامان باشد – او از نامدارترين شخصيت های صنعت و مدير برجسته بخش خصوصی در کشور بود.

هوشنگ ابتهاج، خيلی زود ه. الف . سايه شد و از هيبت نام خاندان گريخت. او از مادری به خاندان رفعت ، باز سلسله بزرگی از نام آوران گيلان می رسد. سال ها پيش جائی خواندم که شور شاعری را گلچين گيلانی در سر خاله پسر خود انداخت. اما گمان ندارم کودکی که هشت نه سالگی شاعری کرد و نوشت تا سال ها بعد دانسته باشد فرزند خاله اش [دکتر مجدالدين ميرفخرائی] همان گلچين گيلانی است که در بعض منابع در نوآوری همپای نيمای يوش نوشته شده. که نبود.

اين نوه بزرگ ميرزا ابراهيم خان ابتهاج الملک، از همان تازه جوانی به آتشی که جنگ جهانی در جان های شيفته انداخت، وقتی به قول هدايت دم کنی از در ديگ برداشته شد و رضاشاه رفت، دفتر شعر به بغل گرفت و راهی تهران، نه به دنبال موقع خانواده اش که در صف آرمانخواهان عدالت جو. و چنان دور شد از يار و ديار که هرگز به ياد نياورد و ياد نکرد از القاب و عنوان خانواده و نسب. چون همه آتش به جانان بعد شهريور بيست، نيمائی شد. اما تا نيمائی شود چندين غزل ناب ساخته بود. و زودا که شهريار را شناخت. پس پلی زد از يوش به تبريز، از وازنا به ساوالان، از ری را به حيدربابا.

نه تنها خبرنگار جوان آن روزگار که خيلی ها از زبان شهريار، آخرین پادشاه غزل شنيده اند سخنی. شهريار می گفت "از همان روز که لسان الغيب از دنيا رفت، هر کس در زبان فارسی شاعری کرد به اين اميد بود که به حافظ نزديک شود. هزاران تن بخت آزمودند اما من شهادت می دهم که هيچ کس به اندازه آقای سايه به لسان الغيب نزديک نشد." گوينده سخن شهريارست. و سال ها بعد محمدرضا شفیعی کدکنی همين سخن را عالمانه تر گفت. در آن روزگار پرغوغا، شهريار در گوشه تهران منزل گرفته بود، ای وای مادرم هم در کنارش، خيابان باستيون، سه پله از کوچه باريک به حياط، صبر بايد کرد خانم جان از نامحرم رو گرفته، از ديد پنهان شود. آن وقت پا به حياط بگذار و باز دو پله بالاتر مهتابی و آب شهريار. هميشه خود را در کلاه و شال پيچيده مبادا تصرف هوا شود. آخر شهريار خود پزشگ بود گيرم نيمه کاره رها کرده به عاشقی. کمتری از نسل تازه در آن اوج گيری مدرنيزم و نوئی می دانستند خانه شهريار شعر کجاست. اما هر که آن سال ها گذرش به آن خانه پشت باستيون افتاده باشد اين شنيده است:."آقای سايه الان می آيند، محبت دارند شرمنده می کنند".

و اين بگويم که زمانی که بعد از انقلاب سايه به قول خودش به مرخصی رفت ، آن ها که به تبريز گذر کرده اند می گويند شهریار سخن به آقای سايه می کشاند و زار زار می گريست. و شهريار چون نام سايه را بر زبان می آورد جز شاعری به صفتی ديگر مشخصش می دانست: نجابت.

آنان که سير قافله را می دانند و از سر آن هم با خبرند می دانند لايه ها و اشارت های نهانی شعرش را، از بين نگفته ها و عطر کلماتش در می يابند مثلا وقتی از شکوه جام جهان بين بين می گويد که شکست و نماند جز من و چشم تو مست، از چه حکايت می کند. مثنوی ناله نی را که هنوزش تراش می دهد هر بار بشنوی قوی ترين بث الشکوی است. شاعر نمی خواهد پذيرفت و نمی خواهد ديد. و کس به تاريخ شعر پربار ايران قصه شکستن را چنين به اندوه نسرود که سايه در ناله نی.
يادتان باشد پنجاه سال پيش، نسلی که خواست بداند در راه زندگی خواند در گوش جان خود:

دربگشائيد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد


و در اين ربع قرن چه بر ما و بر اين قوم که مائيم گذشت. چه خيال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی. و گذشت و خاطره ماند و سايه پاسبان مهربان و با انصاف بسيار خاطره هاست. با همان وسواس که سال ها نوارها و صفحه هايش را مراقبت می کرد و انگار نت به نت و گام به گام آن ها را در جای خود می نهاد، با جديت باغبانی که گل های سرخش را مراقبت می کند که نپژمرد، موسيقی ايران و موسيقی کلاسيک جهان را. سايه با ياد ياران چنين است. يارانی که رفته اند، يا مانند نادر حالا در گورستانی در لوس انجلس خفته اند، يا در پرلاشز و بعضی هم در امامزاده طاهر کرج. آن يکی سياوش در گوشه قبرستانی در وين. اين قوم که در آن سال ها چنين پريشان نبود.

و تا سخن بدين جا رسيد بايد از آن کس ياد کرد که اينک پنجاه و دو سال از مرگش می گذشت و داغش در دل آن ها که ديده بودنش هنوز تازه. مرتضی کيوان، که سايه نام او را به فرزند خود داده و در ديباچه خون نوشت "سال ها پيش مرا با کيوان کشتند" همان که سرود "کيوان ستاره بود" و در ده ها سروده خود اثر اين داغ نهاد. که داغ کيوان به بسيار دل هاست. چنان که هم امسال ديديم شاهرخ مسکوب را که تا به عهد وفا نکرد و کتابی در باب مرتضی کيوان ننوشت تن رها نکرد.

مرتضی را بعد از آن صبحدم که به آتش بستند با جمعی که همسرنوشتش بودند، بردند و پراکنده در مسکرآباد به خاک سپردند. هر کدام در گوشه ای. سايه، گاه و بی گاه با پوری خانم می رفت و آبی بر آن گلاب می زد. تا آن سال که وحشت زده باز آمد. گفتند مسکرآباد را قرارست پارکی کنند. آتشش به جان افتاده بود که سنگی هم دارد از رفيق دريغ می شود. تاب نگریستن بر روی پوری نداشت و ما هم جرات نگريستن بر صورت سايه که هر گوشه اش می پريد. کسی کاری نتوانست کرد. مسکرآباد باغی شد و اين بار سايه در هايکومانندی سرود:
ساحت گور تو سروستان شد
ای عزيز دل من، تو کدامين سروی


و اين سرو را سايه به شهيدان وام داد. از او به يادگار مانده است اين نشانه. دلا اين يادگار خون سروست.

گفتم که شهريار گفت نجابت. چه معنا در خيال داشت وقتی اين می گفت درباره آقای سايه. امروز چون به راه های رفته می نگريم، به ياران رفته، به حکايت های فراموش شده، به ياران يار نمانده، به خنجر، به آهن، به زخم، به طعنه، شحنه، به رفته، به هست می توانيم معنا کرد سخن شهريار را.

در اين شصت سال که به ميدان است، با اين همه دام فريب که در هر گوشه اين تاريخ گسترده بود، با اين همه نيم رفيقی، و نيم راهی، از سايه کس سخن به درشتی درباره ياران نشنيد، حتی آن ها که حق بزرگی خود ادا نکردند و پيرانه سر، احترامی از حد بيرون را در از هر دری، پاسخی ديگر دادند. تا بدانی که همه کس را تاب آن شان نيست که سايه راست.

بعد چهل سال

روزنامه نگار جوان چهل سال پیش، پير شد. ديد و شنيد که چقدر کسان غزل از سايه می خوانند و می پندارند از حافظ است. او گمان ندارد که در شاعری کس به چنين مرتبت رسيده باشد. تنها معلم ادبيات دبيرستان اديب نبود که از بر می خواند و به جد اصرار داشت که اين غزل حافظ است.
امشب به قصه دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

و ماه پيش نشسته بود روزنامه نگار پير، در سالنی چند ده صدی بود و دید عده ای آمده اند تا مگر سايه شعر بخواند. معمولا دچار حجب می شود و راه گريز می جويد در اين احوال. و يکی از جمع از او خواست تا ارغوان را بخواند. سايه اول از ارغوانش گفت که چرا وقتی به مرخصی بود، او را از همه جهان مخاطب شعرش قرار داد. آن گاه از او پرسيد:
ارغوان شاخه هم خون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز

بايد در آن خانه خيابان کوشک در حياط کوچکش نشسته باشی و آن ارغوان را ديده باشی که سايه به چه وسواسش نگاه داشت از حادثات. از زمانی که شاخه ای بود و در خاکش نشاند تا زمانی که تنه ای شده بود. تا بدانی چه سوزی است در اين کلام وقتی می پرسد از او:
ارغوان اين چه رازی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آيد

يا وقتی خواند:
ارغوان بيرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
ياد رنگين رفيقانم را
بر زبان داشته باش

اما سايه است. درنوميدی رهايت نمی کند. با غمی تنهايت نمی گذارد. از همين روست که رو به جوان ها می خواند:
به سان رود
که در نشيب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
اميد هيچ معجزی ز مرده نيست
زنده باش

بايد اينک همان را که زمان روزگاری خطاب به شهريار گفته بود در گوش سايه بخوانيم:
تو بمان بر سر اين خيل يتيم
پدرا، يارا، انده گسارا، تو بمان.                                                            

                                                                                                        (مسعود بهنود) 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:36 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغامها سوگند ها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار

تو را هم با تو سوگند ،آی

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا،خداوندا

به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین،تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست

تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او

و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم

و بینم باز

گشوده در به روی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...

الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

و سوگندی و زنهاری

الا یا هر چه هستِ کائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار می خواهد

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببین ، یک مرد می گرید........

 

چه سود اما ، دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

چه درد آلود و وحشتناک

نمی گردد زبانم تا بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود

چه بود این تیر بی رحم از کجاآمد

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون خوشخوان نیز

 

چه جانسوز و چه وحشت آور است این درد

نمی خواهم ، نمی آید مرا باور

و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

 

بسی پیغامها سوگند ها دادم

خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر

نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار،ای خدا ای داور ای دادار

تو را هم با تو سوگند ،آی

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز

و نفشرده است هرگز پنجه ی بغضی گلویت را

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد

خداوندا،خداوندا

به هر چه نیک و نیکی،هر چه اشک گرم و آه سرد

تو کاری کن نباشد راست

همین،تنها تو میدانی چه باید کرد

نمی دانم،اگر خون من او را بکار آید دریغی نیست

تو کاری کن بتوانم ببینم زنده ماندست او

و بینم باز هست و باز خندان است خوش ،بر روی دشمن هم

و بینم باز

گشوده در به روی دوست

نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او...

الا یا هر چه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نبات از تو

سپهر و آن همه اختر

زمین و و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا

جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو

سلام دردمندی هست

و سوگندی و زنهاری

الا یا هر چه هستِ کائنات از تو

به تو سوگند

دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن

و باور می کنم - بی شک - همه پیغمبرانت را

مبادا راست باشد این خبر ،زنهار

مکن ، مپسند این ، مگذار

ببین ، آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد

پس از عمری ،همین یک آرزو ، یک خواست

همین یک بار می خواهد

ببین ، غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید

خداوندا ، به حق هر چه مردانند

ببین ، یک مرد می گرید........

 

چه سود اما ، دریغ و درد

در این تاریکنای کور بی روزن

در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است

همه دارایی ما،دولت ما،نور ما، چشم و چراغ ما

برفت از دست

 

دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان

نهان شد رفت،

از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

آن آزاده،آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر

به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک

 

 

                          مهدی اخوان ثالث

 

دریغا آن پریشا دخت شعر آذمیزادان

نهان شد رفت،

از این نفرین شده ، مسکین خراب آباد

دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

آن آزاده،آن آزاد

دریغا آن پریشادخت

نهان شد در تجیر ابرهای خاک و اکنون آسمانها را ز چشم اختران دور دست شعر

به خاک او نثاری هست ،هر شب ،پاک

 

 

                          مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

پرويز مشكاتيان در آستانه روز تولدش:


نيشابور، با فيروزه‌هاي لا‌جوردي‌اش، روز 24 ارديبهشت سال 1334 شاهد ميلا‌د كسي بود كه ما او را به نام پرويز مشكاتيان مي‌شناسيم. مردي از قافله موسيقي ايران كه سهم شاياني در اعتلا‌ي آن داشته است.پرويز مشكاتيان حالا‌ در آستانه 53 سالگي، وقتي به گذشته خود نگاه مي‌كند، نخستين حسي كه نصيبش مي‌شود، تعجب است. تعجب از اينكه بسياري از آرزوها و هدف‌هايش هنوز ماهيت خود را حفظ كرده‌اند: <مي‌دانيد، متاسفانه نظريات و نگاه و احساس من به مجموعه پيرامونم و اتفاقات ساري و جاري در اطرافم از زمان دانش‌آموزي و دانشجويي خيلي تغيير نكرده است. حالا‌ نمي‌دانم آيا اين به معناي نپريدن و درجا زدن و راكد ماندن است؟ اما به هر حال آرزوهايي كه در بدو ورود به دانشگاه در مورد موسيقي، هنر، سرزمينم ايران، مردمم و گذشته سرزمينم داشتم خيلي تغيير نكرده اس



مشكاتيان حالا‌ وقتي در بين كتاب‌هاي كتابخانه‌اش به يكي از مصاحبه‌هايش برمي‌خورد كه مربوط به سال‌هاي دور هستند متعجب مي‌شود. وقتي مي‌بيند آرزوها هنوز همان رنگ و جلا‌ را دارند و در همان حد و اندازه‌اند: <مثلا‌ وقتي مصاحبه‌اي مربوط به سال 53 را مي‌خوانم، متعجب مي‌شوم كه چطور هنوز آرزوها، نظريات و خواسته‌هايم همين‌هايي است كه امروز مي‌خواهم. حالا‌ نمي‌دانم اين جامعه است كه كند مي‌رود يا من خيلي پيش‌‌تر از زمان خودم حركت مي‌كرده‌ام. اما بعضي وقت‌ها يك چيزهايي مي‌بينم كه باعث مي‌شود از خودم بپرسم ما چطور از عصر حجر تاكنون دويده‌ايم؟ البته اميدوارم اين را به حساب خودپسندي نگذاريد ولي به گمانم نظريات من آنقدر متعالي بودند كه هنوز به آنها نرسيده‌ام، البته نشانه‌هايي هست ولي واقعيت اين است كه خيلي كند پيشرفت مي‌كنيم.>

<آن آرزوها چه بودند> مشكاتيان در پاسخ به اين سوال مي‌گويد: <كافي است نگاهي به نام آثار من بيندازيد. <مقام صبر>، <صبح وصل>، <وطن من>، <ميهن>، <سرزمين من ايران>، <بيداد> يا <كنج صبوري>، تمام اين نام‌ها نشان مي‌دهد كه آمال و آرزوهاي من در دوران دانشجويي و بعدها در دوران تدريس در دانشگاه و كار با گروه عارف و... چه بوده است. به نظرم كارهاي هنري، بهترين وسيله براي بيان آرزوهاي هنرمند هستند.>

وقتي از مشكاتيان مي‌پرسم كه نقطه‌عطف زندگي‌اش را در گذشته چه مي‌داند، كمي مكث مي‌كند تا بگويد: <تا نقطه‌عطف را چطور تعريف كنيم. يك وقت هست اين نقطه‌عطف را از منظر آبادي و آزادي سرزمين مي‌بينيم، يك وقت از نظر اعتلا‌ و كار هنري و يك وقت از نظر مسائل اقتصادي. اما براي من به عنوان يك موزيسين كه برآمده از همين سرزمين و پرورش‌يافته در خانواده‌اي سياسي، اجتماعي، فرهنگي بودم كه اميركبير و مصدق را ناجي سرزمين خود مي‌دانستند و موسيقي ايران را موسيقي حقيقت‌جو و انسان‌گرا اطلا‌ق مي‌كردند، اصل اين بوده كه وطن را همه چيز خود بدانم. وطن و مردمي را كه در فلا‌ت پهناوري به نام ايران زندگي مي‌كنند و استحقاق زندگي كردن به نحو احسن، درست مثل مردم ديگر ممالك پيشرفته را دارند و تمام اين فاكت‌ها و متر و معيارهاي زندگي گاه كابوس‌ها و گاه اميدها و آرزوهاي مرا تشكيل مي‌دادند. اما اگر بخواهم تمام اين حرف‌ها را در يك كلا‌م خلا‌صه كنم بايد بگويم: <سكوتم از رضايت نيست/ دلم اهل شكايت نيست.>

اما حالا‌ پرويز مشكاتيان دلش براي چه چيز گذشته بيشتر از همه تنگ مي‌شود؟ صادقانه مي‌گويد: <يك دوره‌اي هست در طول زندگي كه آدم از كنار خيلي چيزها راحت رد مي‌شود و حتي نمي‌ايستد تا نگاهي با تأمل يا نگاهي چراگونه به پديده‌ها بيندازد، آن زمان‌ها انگار ساعت‌ها نرم‌گام‌تر مي‌گذشتند. تحمل آن دوران نسبت به حالا‌ كه مجبوريد گذر زمان را ببيند و سطح يخ‌زده اشيا را حس و حجم وقت را لمس كنيد و نتوانيد كاري انجام دهيد راحت‌تر است.>مشكاتيان در آستانه 53 سالگي هيچ آرزويي ندارد جز همان‌هايي كه هميشه براي مردم و ميهنش داشته است: <همه اين چيزها به هم مرتبط است و مجموعه هر آنچه در پيرامون ما اتفاق مي‌افتد چيزي است كه ما را تعريف مي‌كند. اما شايد يكي از بزرگ‌ترين آرزوهايم رسيدن روزي است كه از زمزمه اين ابيات مولا‌نا رها شوم و اين كلمات ديگر وصف حال من نباشد كه: <زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول/ آن هاي و هوي و نعره‌مستانم آرزوست/ زين همرهان سست‌عناصر دلم گرفت/ شير خدا و رستم دستانم آرزوست... /
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 


تازی ! واژه ای که در بسیاری از نوشتار ها اشاره دارد به مردمان همسایه ی ما یعنی اعراب . اگر با متون دینی و تاریخی ، در گستره ای فراتر از کتابهای درسی خود برخورد داشته اید ، حتمن با واژه ی تازی آشنایید. پس از انقلاب اما این واژه ، از آنجا که در زبان فارسی به گونه خاصی از تیره سگ سانان نیز اشاره دارد ، به عنوان تلاشی برای کمرنگ کردن برخی احساسات ضد عربی در میان مردم ایران ، در متون درسی و رسمی استفاده نشده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 



بهارِ سرمه چشم دو عالم است غبارت

اگر چو جاده دهی بوسه جای پای علی را

نفس به یاد دمی می‏زنم که مرگ درآید

مگر به گوش گران بشنوم صدای علی را

مگر به روی خیال علی دو دیده بر بندم

که سر به سجده نهم یک زمان خدای علی را

به نقد هر دو جهان کیمیای خود نفروشم

خریده‏ام به بهای دلم بلای علی را

بریده عالم و آدم ز من، ولی نبریدم

از این شکسته دل بینوا، نوای علی را

تو یوسف ار چه به چاهی، همین بست که شنیدی

به شب صدای جگرسوز گریه‏های علی را

زند به جان سلامت شرر ز ننگ ملامت

هر آنکه همچو تو دارد به سر هوای علی را

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 




اينچنين است دنيايي كه به آن مي انديشم







«لنگستون هيوز» را در ايران نخستين بار با ترجمه «احمد شاملو» شناختيم و با صداي او كه در كاست «سياه همچون اعماق آفريقاي خودم » صداي اعتراض اين شاعر سياهپوست را به تبعيض نژادي ، در گوش هامان طنين انداخت ، وقتي از زبان او خواند: «يه سيام \ سيا مثه شب كه سياس \ سيا مثه ....»
    لنگستون هيوز (لظع عمظپ ق كل لعق ضث)، متولد 1902 در ايالت ميسوري و ملقب به ملك الشعراي سياهان است . او در شرح حال خود، نوشته است : «تا دوازده سالگي نزد مادربزرگم بودم زيرا مادر و پدرم يكديگر را ترك گفته بودند. پس از مرگ مادربزرگ با مادرم به ايلي نويز رفتم و در دبيرستاني به تحصيل پرداختم . در 1921 يك سالي به دانشگاه كلمبيا رفتم و از آن پس در نيويورك و حوالي آن براي گذران زندگي به كارهاي مختلف پرداختم و سرانجام در سفرهاي دراز خود از اقيانوس اطلس به آفريقا و هلند جاشوي كشتي ها شدم . چندي در يكي از باشگاه هاي شبانه پاريس آشپزي كردم و پس از بازگشت به امريكا در واردمن پارك هتل پيشخدمت شدم . در همين هتل بود كه ويچل لينشري شاعر بزرگ امريكايي ، با خواندن سه شعر من كه كنار بشقاب غذايش گذاشته بودم ، چنان به هيجان آمد كه مرا در سالن نمايش كوچك هتل به تماشاگران معرفي كرد.»
    نخستين شعر «هيوز» در نوزده سالگي و در مجله بحران چاپ شد و نام آن «سياه از رودخانه ها سخن مي گويد بود». تلاش براي ايجاد پيوند ميان موسيقي جاز و شعر از ويژگي هاي اشعار لنگستون هيوز است . رامين شهروند در مقدمه يي كه در كتاب «همچون كوچه يي بي انتها» بر اشعار هيوز (به ترجمه احمد شاملو) نوشته ، به اين ويژگي اشاره كرده و گفته است : «مايه اصلي اين اشعار تركيبي است نامتجانس از وزن و آهنگ ، گرمي و هيجان ، زهرخند و اشك . وي در اين اشعار كوشيده است با كلمات همان حالاتي را بيان كند كه خوانندگان جاز ملايم با نواي موسيقي ، ايما و اشاره و حركات صورت بيان مي كنند، اما جاز ناب ، به دليل آهنگين تر بودن و داشتن امكانات موسيقايي گسترده تر برايش جاذبه يي بيش از جاز ملايم داشت .»
    هيوز علاوه بر شعر، قصه و نمايشنامه و مقاله هم مي نوشت و در تمام نوشته هايش به مسائل سياهان و تبعيض نژادي مي پرداخت . او در سال 1967 درگذشت و آثاري از خود به جا گذاشت كه اكنون به تاريخ ادبيات جهان تعلق دارند.
    آنچه اكنون مي خوانيد يادداشتي است درج شده در سايت «كلاغ » كه نويسنده در آن كوتاه و مختصر به انديشه و شعر «لنگستون هيوز» پرداخته :
    هيوز نويسنده يي چيره دست است . او يك سياه نيز مي باشد و بسيار مشكل مي توان گفت كه اول يك نويسنده است يا يك سياه .
    هيوز به عنوان يك سياه ، داراي شخصيتي است كه از سياه بودن هراسي ندارد. او بخوبي ارزشهاي جامعه سياه را مي شناسد و با تمام فشارها و محدوديتها مي خواهد كه سياه باقي بماند. اگر كسي به او بخاطر سياه بودن شكايت كند مورد سرزنش قرار مي گيرد. او به مانند بزرگ خانواده يي كه مي خواهد با وجود تمام تغييرات و فشارهايي كه از خارج و به صورت ناخودآگاه بر جمع خانواده وارد مي شود ، تمام سنتها را حفظ كند، مي ماند.
    هيوز در مقام يك نويسنده نيز ، آنچه را مي نويسد كه اعتقادش است و به شكلي مي نويسد كه نوشته اش در مسيري كه مي خواهد، تاثير گذار باشد.
    بدين ترتيب شخصيت هيوز نمونه هنرمند متعهدي است كه با درك كامل از زمانه و شرايط آن در جهت بهبود وضعيت همنوعان خود قدم بر مي دارد. هيوز زماني شروع به نوشتن كرد كه جلسات زيرزميني سياهان اعتراضهاي از پيش سركوب شده بود و راه به جايي نمي برد و سر اسلحه به سمت آنها بود و با كوچكترين حركتي كه سفيدها از آن خوششان نمي آمد پوست سياهشان را با رنگ قرمز خونشان تزيين مي كردند. هيوز زماني شروع كرد كه مي ديد سياهان باور خود را رفته رفته براي آينده بهتر از دست مي دهند و از اينكه سياه هستند افسوس مي خورند و مي خواهند كه به مانند سفيدپوستان لباس بپوشند ، غذا بخورند ، برقصند و حتي بنويسند.
    او شروع كرد كه تغييري به وجود آورد كه شرايط را عوض كند و مفهوم جامعه سياه و سفيد را از بين ببرد. او تنها به يك جامعه واحد مي انديشيد. در آن دوره آزادي هنري تنها حق محدود نشده زندگي سياهان بود. هنرمندان سياه در آوازها ، اشعار و داستانهاي خود مي توانستند وضع جامعه را باز نمايانند و نهضتي جديد را در جهت رسيدن به آزادي پايه گذاري كنند.
    اينكه هيوز يكي از مهمترين پايه گذاران اين نهضت بود شكي نيست . نهضتي كه چگونگي استفاده از هنر در جهت رهبري يك جامعه به سمت هدفش را بخوبي آموزش مي دهد. هيوز در سال 1935 در مقاله يي با نام لگ ظل غگ ذ كگ عظج كخ تمام نويسندگان سياه را به سمت هدف واحد فرا مي خواند. او در اين مقاله به مواردي اشاره مي كند كه نويسنده سياه مي تواند و بايد آنها را رعايت كند تا اثرش از شعر وصف زيبايي ها و رمان عاشقانه به اثر اعتراض و آزاديخواهي تبديل شود. او مي نويسد: اگر مي خواهي از ماه بنويسي ، بنويس اينجا كشوري آزاد است . اما مواردي وجود دارد كه نويسنده سياه مي تواند و بايد در نوشته هايش رعايت كند او مي خواهد كه نويسنده متعهد باشد، مي خواهد كه نويسنده شرايط زمانه را درك كند و از توانايي اش براي بهبود وضع مردمش استفاده كند.
    نويسنده سياه بايد در نوشته هايش پرده از صورت به ظاهر زيباي بشر دوستي بردارد. همان بشر دوستي كه ميليونها دلار پول به مدرسه نكگ ئ قغت(مدرسه يي كه شخصي با همين نام آن را براي سياهان ساخت .) مي دهد بدون اينكه به فارغ التحصيلان آن كاري دهد و يا بيمارستانهايي با تجهيزات درجه دو فقط براي سياهان مي سازد.
    هيوز از نويسندگان سياه مي خواهد تا سرگذشت جواناني را بنويسند كه با هزار آرزو و با پرداخت هزينه هاي فراوان و تحمل سختي هاي مختلف درس خواندند اما بعد از سالها تلاش بدون اينكه امكان كاري داشته باشند به انتهاي يك خيابان بن بست رسيده اند و يا مردماني كه به دليل نبود امكانات در بيمارستان سياهان به بيمارستان هاي سفيد پناه بردند اما از آنجا هم رانده شده و در نهايت جان باختند.
    او از همه افشا گري طلب مي كند مي خواهد كه نويسندگان چهره واقعي افرادي كه حرفهاي زيبا مي زنند و بدين ترتيب مردم را سرگرم مي كنند تا از واقعيت دور افتند را نشان دهند.
    ما كشور بهتري مي خواهيم جايي كه بيچاره يي نباشد از مدرسه نكگ ئ قغت خبري نباشد كه بدنامي بي معنا شود، سلاح جنگي ساخته نشود و ما به بشر دوستي احتياج نداشته باشيم .
    اين گونه هيوز آرمانشهر مورد خواست نهضت را ترسيم مي كند. او به دنبال كشوري است كه بتواند آن را موطن من بنامد و با افتخار نامش را بگويد و از گفتن نامش آسايش و امنيت را احساس كند.
    ما كشوري مي خواهيم كه از آن خودمان باشد دنياي خودمان ، ما كارگران سياه و سفيد، ما نويسندگان سياه و سفيد، آن دنيايي را كه مي خواهيم مي سازيم .
    هيوز پا را فراتر از خواست سياهان مي گذارد و صلحي همه گير را مطرح مي كند. او از كارگران و نويسندگان سفيد درخواست مي كند كه كمك كنند تا دغدغه تبعيض از ذهنها خارج شود و همان نيرويي كه صرف تعريف محدوديتها مي شود صرف ساختن كشوري شود كه مايع افتخار آنها باشد.
    من به دنيايي مي انديشم كه در آن انساني
    انسان ديگر را تحقير نمي كند
    جايي كه عشق زمين را مقدس كرده
    و صلح جاده هاي آن را زيبا كرده
    من به دنيايي مي انديشم كه همه
    راه آزادي را مي دانند
    جايي كه طمع شيره جان را نمي كشد
    و زياده خواهي زنگاري بر روزمان نمي كشد
    به دنيايي كه مي انديشم سياه و سفيد
    از هر نژادي كه باشند
    زمين را با سخاوت با هم قسمت مي كنند
    و هر كسي آزاد است
    و بدبختي رخت بر مي بندد
    و شادي ، مثل مرواريدي
    در زندگي هر كس مي درخشد
    اينچنين است دنيايي كه به آن مي انديشم .
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

 

گروه‌هاي سه‌گانه شيدا (همنوازان شيدا، بانوان شيدا و بازسازان شيدا) روزهاي 26، 27 و 28 ارديبهشت ماه جاري در تالار بزرگ كشور به‌سرپرستي محمدرضا لطفي آهنگساز و نوازنده تار و سه‌تار به روي صحنه مي‌روند.

كنسرت بداهه‌نوازي او كه در تير ماه 86 در كاخ نياوران برگزار شد، موجي از برخوردهاي متفاوت را به‌وجود آورد. اين برنامه درواقع باعث شد كه بحث جديدي در ميان اهالي موسيقي به‌وجود بيايد.

لطفي در جديدترين اقدامش، گروه‌هاي سه‌گانه شيدا را هر سه شب به‌روي صحنه خواهد برد.محور اين كنسرت گروه‌نوازي خواهد بود. به‌همين مناسبت با اين هنرمند گفت‌وگو كرده‌ايم كه مي‌خوانيد.

  • شما علاوه بر تكنوازي، مدت‌هاي بسياري در زمينه گروه‌نوازي فعاليت كرده‌ايد كه حاصلش تشكيل كانون چاوش و آثاري برجسته در حوزه گروه‌نوازي بود. چه تعريفي از گروه‌نوازي در موسيقي ايراني داريد؟

اصولا در شرق، گروه‌نوازي به آن مفهوم كه امروز رايج شده، وجود ندارد. درواقع ما از يك اصل صحبت مي‌كنيم كه در آن يك انسان بايد هنرمند باشد. همين‌طور كه در شعر يك نفر شاعر مي‌شود و در نقاشي يك فرد، نقاش؛ در موسيقي هم يك نفر موسيقيدان مي‌شود. پس ما بايد در ابتداي امر به فكر موجوديت يك موسيقيدان خلاق باشيم. در وهله ديگر، موسيقي را يك هنر جمعي هم مي‌توان قلمداد كرد كه از كنار هم قرار گرفتن افراد هنرمند تشكيل مي‌شود. من دنبال گروه‌نوازي به‌مفهوم رايج نبودم. هميشه دنبال اين بودم كه ما بايد در ابتدا گروه‌نواز باشيم، اما هدفمان گروه‌نوازي نباشد.

هدف ما رساندن اعضاي اين گروه به مقام تكنوازي و بداهه‌پردازي و خلاقيت است. اگر يك نفر تكنواز باشد، هنرمند است؛ وگرنه بايد به همه ويولنيست‌هاي يك اركستر سمفونيك بگويند هنرمند؛ اما اين را نمي‌گويند. هنرمند كسي است كه دست به خلق بزند.

 من هم سعي مي‌كنم اعضاي گروه شيدا علاوه بر اينكه توانايي حضور در اجراهاي گروهي را دارند، به مقام بداهه‌پردازي برسند. در چنين موقعيتي بايد گفت گروه تكنوازان شيدا. منتها در اين عنوان، مقوله گروه‌نوازي نيز مي‌گنجد.

  • با اين تعريف ارزيابي تان از وضعيت گروه‌نوازي در موسيقي ايراني چيست؟

گروه هميشه قائم به آهنگساز يا يك محور خلاق است. آنجايي كه خالق (آهنگساز) زياد وجود دارد، طبيعي است كه گروه‌نوازي هم جان مي‌گيرد وگرنه در اينجا گروه كم نيست – به‌خصوص گروه‌هاي دولتي و گروه‌هاي آزاد دانشجويي – اين گروه‌ها فعاليت مي‌كنند، كنسرت مي‌دهند و آثارشان را در قالب كاست منتشر مي‌كنند. مشكل اصلي اين گروه نبود يك محور خلاق و تأمين‌كننده موسيقايي است.

 درواقع ما آهنگساز كم داريم. اگر خالقان آثار تعدادشان بيشتر باشد، خودبه‌خود ايجاد گروه مي‌كند. نكته ديگري كه بايد به اين نقصان افزود، عدم گيرايي آثار ساخته شده است. يعني آثاري كه ساخته مي‌شود عمدتا آنقدر كه بايد گيرا نيستند و توانايي نفوذ در لايه‌هاي مختلف اجتماعي را ندارند.

يك اثر بايد طوري ساخته شود كه شما بازتاب اجتماعي و فرهنگي آن‌را احساس كنيد. درحالي‌كه بيشتر آثار گروه‌نوازي علاوه بر تيراژ اندك، مخاطبان خاصي دارد كه بعد از يكي دو بار گوش دادن آن را كنار مي‌گذارند. اين قبيل آثار در شرايط حاضر فراوان است.

در شرايطي كه آهنگساز توانمند وجود ندارد، بسياري از گروه‌ها به‌سمت آثار گذشته مي‌روند كه تعدادشان محدود است. مگر چند بار مي‌توان آثار قدما را اجرا كرد. البته اگر آثار ناب موسيقي ايراني براي بارهاي بسيار هم اجرا شود باز شنيدني است. اما ضرورت خلق آثار جديد بيشتر است. من در چنين روزگاري تلاش مي‌كنم، اعضاي گروه شيدا علاوه بر اينكه قابليت نوازندگي در گروه را دارند، بتوانند با اتكا به هنر بداهه‌نوازي و تكنوازي خود، افرادي خلاق شوند تا آن كمبود در عرصه آهنگسازي براي گروه موسيقي ايراني تا حدودي برطرف شود.

  • در بخشي از صحبت‌هايتان به بازتاب نداشتن اجتماعي و فرهنگي موسيقي ايراني در سال‌هاي اخير اشاره كرديد. چقدر از اين رابطه ناقص، حاصل عملكرد اجتماع است و چقدر متوجه موسيقيدانان؟

اين موضوع به عوامل مختلف بستگي دارد كه هنرمند يكي از آنهاست؛ اينكه چقدر سواد دارد و چقدر ذوق هنري. يكي ديگر از عوامل تأثيرگذار در اين موضوع وسايل رساناي اين پديده هنري به گوش مردم است. امكاناتي بايد فراهم شود تا يك اثر هنري به اجرا دربيايد و بعد به گوش جامعه برسد. اين فاكتور امكانات بعد از ساخت به‌وجود مي‌آيد. ممكن است آهنگي بسازم اما امكانات، اجرايي نداشته باشم. آنقدر مخارج توليد بالاست كه امكان دارد يك اثر بسيار خوب به‌منصه ظهور نرسد.

اين يكي از عمده‌ترين مشكلاتي است كه موجب نقصان در رابطه اثر هنري و اجتماع مي‌شود. جوان‌هايي هستند كه آهنگ‌هاي قشنگي مي‌سازند، اما به‌دليل كمبودهاي مختلف نمي‌توانند آن را به گوش مردم برسانند. به همين دليل در گروه ما برنامه‌اي وجود دارد كه اگر آهنگ خوبي ساخته شد، توسط بچه‌هاي گروه به اجرا دربيابد تا لااقل يكبار  به شكل كامل شنيده شود. به هر حال همه چيز بايد به اجرا برسد تا بتوان آن‌را محك زد – به‌خصوص موسيقي – چون يك اثر موسيقايي كه در ذهن هنرمند است يا فقط به مرحله نت‌نويسي رسيده است، معلوم نيست چه از آب درمي‌آيد. بايد يك گروه آن‌را اجرا كند تا نواقص شناخته و شنيده شود. يكي از كارهايي كه من انجام دادم اين است كه چنين موقعيتي را براي جوان‌ها فراهم كنم. آن وقت اگر قابليت توليد داشت، آن‌را توليد و عرضه مي‌كنيم.

به همين دليل گروه‌هايي كه من دارم، اجراكننده فقط آثار من نيستند و مي‌توانند كارهاي قديمي‌تر را بزنند. حتي مي‌توانند آثار آهنگسازهاي معاصر را اجرا كنند. سمفوني‌هاي بتهوون هزاران بار اجرا شده است. وقتي يك اثر هنري از سطح بالايي برخوردار باشد، مي‌تواند با گروه‌هاي مختلف اجرا شود. مثلا «شورانگيز» آقاي عليزاده يكبار كنسرت داده شده و يكبار هم توسط آن گروه به‌صورت آلبوم منتشر شده است. كار بسيار زيبايي است. امكان دارد تصميم بگيريم و كل كار شورانگيز را كنسرت بدهيم با خواننده جديد. طبيعي است كه فضاي جديد و احساس جديدي به‌وجود مي‌آيد حتي مي‌توان آن‌را ضبط كرد و به گوش مردم رساند.

  • در اين ميان نقش مردم چيست؟

مرحله سوم اين ارتباط، مردم هستند. با فرض اينكه تمام امكانات فراهم شده باشد، حالا بايد بافت اثر هنري طوري باشد كه با بافت رشد تاريخي مردم همگوني داشته باشد. يعني وقتي از يك ارزش ملي در هنرمان صحبت مي‌كنيم، مردم هم بايد پذيرش آن اثر ملي را داشته باشند يا اگر از موسيقي مذهبي صحبت مي‌كنيم، بايد شنونده‌اش هم در اين مسير همراه آهنگساز باشد. اين به هنرمند وابسته است كه چقدر مردمي باشد و منزوي نباشد.

اما مردم گوش مشترك ندارند و اين مسئله باعث يك طبقه‌بندي فرهنگي مي‌شود. كساني‌كه موسيقي سبك‌تر گوش مي‌كنند، شنيدن يك موسيقي سنگين برايشان دشوار است. به همين دليل قشرها و لايه‌هاي خاصي موسيقي سنگين گوش مي‌دهند. اينجاست كه نقش هنرمند و ميزان شناختش از موسيقي و اجتماع به شنيدن اثر توسط مردم منجر مي‌شود. در اين شرايط دولت وظيفه دارد براي بالا بردن ميزان شناخت مردم از هنر ناب سرمايه‌گذاري كند و اين سرمايه‌گذاري از كودكستان شروع مي‌شود تا برسد به دانشگاه. اين سرمايه‌گذاري باعث مي‌شود هنرها نيز همپاي ساير علوم پيشرفت كنند.

براي رسيدن به اين امر بايد تمام نيروهاي مولد در موسيقي دست به دست هم بدهند. اين كشور براي ملت ايران است، براي ماست و بايد نيروهاي بالقوه آن تبديل به بالفعل شوند. من به‌عنوان يك ايراني در اين مؤسسه نيروهاي بالقوه را بالفعل كرده‌ام كه اولين نتيجه‌اش كنسرت ارديبهشت ماه سال‌جاري خواهد بود. وقتي مي‌بينم كه كارهايم باعث پيشرفت و خوشحالي اين جوان‌هاست، اميدوار مي‌شوم و فكر مي‌كنم توجيه مناسبي براي حضورم در ايران باشد.

  • چرا نتوانستيد اعضاي سابق گروه شيدا را دور هم جمع كنيد؟

هميشه گفته‌ام و حالا هم مي‌گويم كه جريان گروه شيدا – كه بعدها به چاوش ختم شد – مولود يك دوران بود كه از سال‌هاي ابتدايي دهه 50 شروع شد و در سال هاي
61 - 60 پايان گرفت. راجع به‌دليل تمام شدنش صحبت نمي‌كنم. اعضاي سابق شيدا در آن سال‌ها بين 17 تا 30 سال سن داشتند.

حالا نزديك به 30 سال از آن سال‌ها گذشته است و نوازنده 20 ساله آن روزها، حالا 50 سال دارد. در اين فاصله زماني آنچه كه بايد، اتفاق افتاده است و نوازنده فعاليت‌هايي كه بايد، انجام داده است. هركدام از آن اعضا در اين فاصله 30 ساله مثمرثمر بوده‌اند براي موسيقي ايران. اينكه بخواهيم آنها را از مفهوم يك دهه جدا كنيم و در همان قالب وارد يك دهه ديگر كنيم، از اساس اشتباه است.

  • شايد نتيجه جديدي به‌بار مي‌آمد؟

من معتقدم اين گرد هم آمدن نتيجه جديدي به‌بار نمي‌آورد براي اينكه آن بچه‌ها حالا براي خودشان كاراكتر مستقلي دارند و جمع كردن آنها در يك گروه كاري نشدني است. مثل اينكه شما بخواهيد در يك اركستر سمفونيك تمام مايسترها را كنار هم بنشانيد.

اعضاي گروه شيدا هركدام براي خودشان به يك استقلال بياني رسيده‌اند. حالا ديگر من نمي‌توانم به آنها بگويم فلان قطعه را اين‌طوري بزن؛ از اين كار ناراحت مي‌شوند. از طرف ديگر وقتي يك نفر يا 2 نفر يا 3 نفر از اعضاي آن گروه به هر دليلي نيايند، ما بايد از نوازنده‌هاي جوان‌تر استفاده كنيم كه احتمال قريب به يقين حكم شاگرد اعضاي سابق شيدا را دارند، در چنين موقعيتي آنها در كنار كساني كه حكم شاگردشان را دارند، حضور پيدا نمي‌كنند.

اما با اين وضع من تلاش خودم را كردم. تقريبا 7 نفر از اعضاي شيداي سابق آمدند و ما تمريناتي هم شروع كرديم؛ اما به همين دليل و بعضي دلايل ديگر خودشان رفتند. اين مسئله باعث شد، كار گروه همنوازان شيدا نسبت به گروه بانوان 6 ماه عقب بيفتد. مسئله ديگري كه براي من مهم بود ميزان رشد افرادي بود كه در چاوش بودند. آن افراد به يك ميزان رشد نكردند. همانطور كه اخلاق حرفه‌اي‌شان به يك ميزان بالا نرفت.

بعضي‌ها كم پيشرفت كردند، پيشرفت بعضي‌ها خوب بود و بعضي‌ها نيز سقوط كردند. از سوي ديگر من اعتقاد دارم كساني كه قرار است در كنارم كار كنند بايد ارزش هنرمند، ارزش موسيقي و كاربرد موسيقي را از جنبه هنري بيرون نياورند. اين حق طبيعي من است؛ چراكه اعتبارم را به پاي يك كار مي‌گذارم.

 به همين دليل در اين قضيه وسواس دارم و گاهي بعضي از افراد نمي‌توانند جوابگوي اين وسواس باشند. خيلي از بچه‌هاي سابق شيدا اينجا رفت‌وآمد دارند و حتي گاهي شده كه با هم ساز هم زده‌ايم. با اين وجود هيچ‌وقت اميدم را به وحدت اهل موسيقي از دست نمي‌دهم. شايد روزي رسيد كه ما دوباره دور هم جمع شديم. مثلا شايد اگر يك اتفاق ملي ميهني يا جنگ يا زلزله (خداي‌نكرده) پيش بيايد، ديگر استقلال و اتوريته موزيسين‌ها خودبه‌خود كنار  رود.

  • فلسفه اين تقسيم‌بندي سه‌گانه گروه شيدا (شيداي بانوان، شيداي بازسازي و همنوازان شيدا) چيست؟

حقيقت قلبي من اين است كه دوست داشتم  به‌جاي 3 گروه، 30 گروه تشكيل مي‌دادم. پاسخ دادن به مملكت 70- 60 ميليون نفري و كشورهاي منطقه و اروپا و ساير نقاط دنيا گروه‌هاي بسيار زيادي مي‌خواهد؛ اما امكانات من فعلا همين است. من كارهاي مختلفي در عرصه موسيقي كردم. كارهاي صددرصد سنتي، كارهايي كه براي اركستر بزرگ نوشتم، كارهاي بازسازي صرف و كارهاي جديد.

 اين چند خط كاري را مي‌توانيد در زندگي موسيقايي من دنبال كنيد. حالا آمدم و طبقه‌بندي كردم، يك گروه تشكيل دادم كه صرفا آثار بازسازي شده قدما را بزنند و در اين حوزه متخصص شوند. گروه بانوان را به‌دليل اينكه مشكلاتي دارند در عرصه خوانندگي، تشكيل دادم با يك خواننده مرد كه بتوانند اميد پيدا كنند به پاسخ گرفتن از تلاش‌هايي كه در طول اين سال‌ها انجام داده‌اند.

  • بخشي از كار شما در اين كنسرت بازسازي آثار قدماست. ضرورت اين كار را در چه ديديد؟

بازسازي درواقع يك نوع احياست كه موسيقي ما به آن نيازمند است. ما وظيفه داريم ارزش‌هاي ملي خودمان را بازسازي كنيم، منتها با همان مواد و مصالح. اين يك نوع بازسازي است كه در آن هيچ‌وقت شكل اوليه اثر هنري به هم نمي‌خورد. نوع ديگر بازسازي مدرن‌تر است. مثلا شما يك بناي تاريخي داريد كه آسيب ديده است يا رو به فراموشي است. پس مي‌آييد با تركيب كردن مؤلفه‌هاي معماري جديد دست به بازسازي، احيا و مرمت آن مي‌زنيد كه حاصلش يك چيز جديد است.

اما سئوال اصلي اين است كه چرا يك اثر هنري بايد بازسازي شود؟ به‌دليل اينكه انسان فراموشكار است و گذشته‌اش را از ياد مي‌برد. كسي كه الان 15 سال دارد، از انقلاب چه مي‌داند؟ اگر هم مي‌داند فقط به‌واسطه است؛ خودش كه در آن شرايط حضور نداشته است. پس آن‌را احساس نمي‌كند. من خيلي خوش‌شانس بودم كه در سال‌هاي قبل و بعد از يك انقلاب حضور داشته‌ام. درك من درك بهتري است، نسبت به نسلي كه اين انقلاب را فقط در كتاب‌ها و فيلم‌ها ديده‌اند.

 همانطور كه من نمي‌توانم احساس كنم در زمان ستارخان و باقرخان چه اتفاقي افتاده است. پس بايد گروه‌هايي باشند كه آن حالت‌ها و ارزش‌ها را بازسازي كنند كه نسل‌هاي امروز گوششان با موسيقي آن سال‌ها بيگانه نشود. در غير اين صورت گذشته‌مان را فراموش مي‌كنيم و به‌قول مولانا از اصل خودمان دور مي‌مانيم.

در عين حال نمي‌خواهيم بگوييم كه نسبت به يك دوره تعصب داريم و همه بايد مثل ميرزا حسينقلي ساز بزنند. گروه بازسازي كار خودش را مي‌كند، گروه‌هاي ديگر همه كار خودشان را. اين تفكرهاي سه‌گانه به‌موازات هم حركت مي‌كنند و هيچ‌وقت يكديگر را كنار نمي‌زنند.در غرب امروز هيچ‌وقت مدرنيته رودرروي بازسازي دوره رنسانس نايستاده است، بلكه از آن ايده مي‌گيرد و در تفكر خودش استفاده مي‌كند، در غرب اين مسئله حل شده است و بسياري از كشورها اركسترهايي را تشكيل داده‌اند كه آثار قبل از باروك را بررسي و اجرا مي‌كنند. موسيقي ما يك گنجينه عظيم است مثل يك زيرخاكي كه بايد كشف شود تا مورد استفاده همه قرار بگيرد.

  • تا چه حد در تنظيم قطعات بازسازي شده دست برديد؟

بالاخره امروزي‌ها دارند آثار قدما را اجرا مي‌كنند، طبيعي است كه ما تا حدودي حد شنونده‌ها و سليقه‌هاي آنان را در نظر گرفته‌ايم؛ اما سعي كرديم مكتب آن دوره را حفظ كنيم. مثلا سنتورنواز گروه بازسازي حق ندارد با مضراب نمدي ساز بزند، اگر بزند از مكتب قديم آمده بيرون. يا مثلا كمانچه‌نوازي را انتخاب كرديم كه روي مكتب باقر خان و حسين‌خان كار كرده است. اصلا ما به اين قبيل نوازنده‌ها احتياج داريم تا موسيقي‌مان محفوظ بماند. خيلي خوب است كه امروز يك نوازنده آثار درويش‌خان را با تكنيك و حال‌وهواي امروزي بزند و حلاوت آن پنجه را هم به ما منتقل كند. مگر نه اين است كه امروزه در غرب آثار نوازندگان قرن 18 و 19 ميلادي به‌وفور توسط نوازندگان اجرا مي‌شود. البته در اين خصوص هم تصميم دارم به‌كمك همين بچه‌ها مجموعه‌اي از آثار قدما را ضبط و منتشر كنم.

  • يكي از آسيب‌هايي كه دامنگير گروه‌هاي موسيقي در ايران است، استمرار حيات اين گروه‌هاست. چه ضمانتي وجود دارد كه گروه‌هاي سه‌گانه شيدا با اين مشكل روبه‌رو نشوند؟

هر شغلي براي ادامه حيات بايد پشتوانه اقتصادي داشته باشد. هيچ انساني بدون درآمد نمي‌تواند زندگي كند. حداقل اين است كه يك سرپناه بالاي سر انسان باشد و غذا بخورد تا زنده بماند. اينجاست كه كار به‌عنوان منبع درآمد اقتصادي اهميت پيدا مي‌كند. از سوي ديگر بايد اهالي موسيقي به ادراكي از ضرورت وجود موسيقي برسند تا اين رشته پا بگيرد. در مرحله سوم توجه و برنامه‌ريزي حاكميت براي موسيقي است.

هنوز حكومت براي موسيقي هيچ برنامه مشخصي ندارد. به‌خاطر اينكه موسيقي به‌دليل مسائل اعتقادي تعريف درستي ندارد. معتقدم حكومت بايد به جايي برسد كه همه را دور هم جمع كند و براي موسيقي يك بيانيه درست بدهد تا دولت بتواند برپايه اين برنامه دست و بالش باز باشد و مانند فناوري هسته‌اي روي آن برنامه‌ريزي كند. به‌نظرم بهترين راه براي رسيدن به شرايط مناسب در موسيقي اين است كه دولت با صراحت تمام به سمت روشن‌تر شدن وضع موسيقي برود.

الان بسياري از روشنفكران ما اصلا موسيقي ايراني گوش نمي‌دهند. اين خودش يك مسئله عمده است كه لايه به لايه در سطح اجتماع گسترده‌تر مي‌شود. مي‌بينيد كه موسيقي ما در يك اقيانوس متلاطم در حال حركت است و بقاي گروه‌ها و افرادش هر لحظه در خطر يك موج است. تا وقتي اين اقيانوس يكدست نشود، هيچ ضمانتي براي هيچ فعاليتي در زمينه موسيقي وجود نخواهد داشت. موسيقي ما خيلي تنهاست.




 
   
 
  
 
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
نوای مشترک
 

پاسکال رُفه (Pascal Rophe ) فرانسوی، از دو سال پیش رهبر ثابت ارکستر فیلارمونیک شهر لیژ (Liege) در بلژیک است. او در سال 1988 در کنکور رهبری ارکستر، در شهر بزانسون فرانسه مقام دوم را نسیب خود میکند و از آن پس به عنوان رهبر میهمان، همکار ارکسترهای سمفونیک فرانسه، انگلستان، سویس، ایتالیا، فنلاند، کره و ژاپن بوده است.

وی به عنوان متخصص موسیقی قرن بیستم و بیست و یکم شناخته شده، با موسیقی سمفونیک آشناست و در کارش بسیار موشکاف، دقیق و سخت گیر است و گوشش در شناخت موسیقی و تشخیص دقت اصوات خالص و صددرصد Absolut است.

محمد رضا درویشی متولد شیراز است. فراگیری موسیقی را از سیزده سالگی آغاز میکند. در سال 1978 دانشکده هنرهای زیبای تهران را تمام میکند. آهنگ او برای فیلم "سفر قندهار" مخملباف، در سال 2000 برنده جایزه بهترین موسیقی فیلم در آلمان میشود.

دایرهٔ المعارف موسیقی ایران او در سال 2002 جایزه بهترین کتاب را از جامعه اتنوموزیکولوژی دریافت میکند. در سال 2005 از طریق یونسکو شناخته می شود و معروفیت جهانی مییابد. فیلم "لیلی کجاست" به کارگردانی محمد شیروانی بر اساس زندگی درویشی است.

آثار موسیقائی وی از بهترین و موفق ترین نمونه های تلفیق موسیقی ایران و کلاسیک غرب بشمار می رود. شناخت وی از موسیقی کلاسیک ایران و تسلط وی به اصول آهنگسازی غرب باعث پدید آمدن آثاری ست که ضمن تازگی از اصالت نیز برخوردار است.

فعالیتها و کارهای زیبای گروه دستان در ارائه، نوآوری و پیشرفت موسیقی سنتی ایران احتیاج به توضیح ومعرفی ندارد. همه علاقه مندان به موسیقی ایرانی، در ایران و تمام دنیا، با کارهای این گروه و هنرمندانش سعید فرج پوری، حمید متبسم، حسین بهروزی نیا، پژمان حدادی و بهنام سامانی آشنایند.

 

در سال 2006 پس از همکاری دستان و ارکستر سمفونیک بی بی سی بین پاسکال رُفه رهبر میهمان این برنامه و حمید متبسم ملاقاتی پیش می آید که نتیجه آن، با تنظیم کارهای گروه دستان برای ارکستر سمفونیک به همت محمد رضا درویشی، تولد این پروژه زیر عنوان نوای مشترک است.

audio file بشنوید قسمتی از این برنامه را

شب اجرا:
یکی از سه اثر تنظیم شده برای این مجموعه، ملودی نوا از حمید متبسم با آهنگسازی محمدرضا درویشی برای ارکستر در دستور کار اولین اجرا قرار داشت و اولین کنسرت نوای مشترک در تالار بزرگ فیلارمونیک لیژ، در جمعه شب 25 آوریل 2008 به رهبری پاسکال رُفه و با حضور محمد رضا درویشی که در ردیف اول شنوندگان با غرور نظاره گر بازتاب اثرش بود، اجرا شد.

همانطور که انتظار می رفت سالن بزرگ و زیبای فیلارمونی لیژ پر از شنوندگان کنجکاوی بود که از دور و نزدیک به استقبال نوای مشترک آمده بودند. یاران دستان جلوی صحنه، در مرکز صد نوازنده ارکستر فیلارمونیک لیژ قرار گرفتند و با حرکات موزون رهبر ارکستر اولین نوای نوای مشترک را طنین انداختند.

در میان شنوندگان آقای لارس Lars مدیر ارکستر سیمفونیک شهر گوتنبرگ سوئد نیز به چشم می خورد و پس از برنامه درویشی و دستانیان را مورد توجه بسیار قرار داد و علاقه خویش را به اجرای این آثار با ارکستر شهر خویش بیان کرد. پس از اجرا طنین کف زدن و فریاد شنوندگان، هنرمندان دستان را دوبار دیگر به روی صحنه کشید تا با اجرای "آفتاب نیمه شب" اثر بیاد ماندنی حسین بهروزی نیا، لذت شنیدن موسیقی ناب ادامه یابد.

گفتنی ست که در کنار قطعه دشتی از سعید فرجپوری که در دست تنظیم برای ارکستر است، "آفتاب نیمه شب" نیز برای همین ترکیب آماده اجراست.

audio file بشنوید قسمتی از این برنامه را

با کمال فروتنی باید اقرار کرد که این برنامه و اجرا، در زیبائی وشیوائی کم نظیر بود و بسیار مورد توجه همه حاضرین که اکثرا اروپائی بودند و نوازندگان ارکستر سمفونیک لیژ قرار گرفت. با این احساس که قدم بزرگی در پیشرفت موسیقی ایران وشناختن آن به دنیا برداشته شده است و باید ادامه یابد.

هنرمند راستین کسی است که از تجربه نهراسد و برای تازگی و به روز بودن اثرش از افکار کهنه و بازدارنده پرهیز کند و با حفظ ارزش های اصیل آن هنر در تعالی آن نیز کوشا باشد. نوای مشترک بسیار خوب آغاز شد و به از این نیز خواهد شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 




گلستان موسيقي ايران



در اوايل قرن بيستم با ورود گسترده مظاهر فرهنگ غرب و شيوع آن موسيقي نيز مانند ديگر جنبه هاي زندگي دستخوش تغييراتي شد. دولت و بسياري از روشنفکران آن زمان به نوعي تقليد زندگي غربي را نوعي تجدد و پيشرفت مي شمردند و حل کمبودها و عقب ماندگي هاي اجتماعي، علمي و فرهنگي را در تقليد از جوامع و فرهنگ غربي مي دانستند. موسيقي غربي که پيش از آن با تاسيس بخش موسيقي نظام در مدرسه دارالفنون و دعوت از موسيقيدانان و معلمان اروپايي به ايران وارد شده بود از زمان «علينقي وزيري» با تلاش براي آکادميک کردن موسيقي در ايران و تاسيس هنرستان موسيقي به جرياني تاثير گذار در موسيقي ايراني بدل شد.

در اين دوران در کنار موسيقيدانان سنتي که کم و بيش در انزوا به فعاليت خود مشغول بودند، دو ديدگاه مهم و تاثيرگذار ديده مي شود؛ گروه اول موسيقيداناني عمدتاً برآمده از مدرسه دارالفنون بودند که اکثراً در کشورهاي اروپايي به تکميل دانسته هاي خود در زمينه موسيقي غربي پرداخته و اغلب چنان شيفته موسيقي و فرهنگ جديد غرب بودند که به موسيقي ايراني اعم از کلاسيک (سنتي) يا فولکلور با ديده تحقير مي نگريستند و براي آن هيچ گونه ارزش آکادميکي قائل نمي شدند و مخالف حضور موسيقي ايراني در دانشگاه ها يا محافل آکادميک بودند. دسته دوم را موسيقيداناني تشکيل مي دادند که ضمن آشنايي با فرهنگ و موسيقي غربي - هرچند در بعضي موارد نه چندان عميق- از نظر ژانر کاري در حيطه موسيقي سنتي ايراني قرار مي گرفتند. اين دسته راه نجات را آکادميک کردن موسيقي ايراني مي دانست ولي اين مساله را با الگوسازي از موسيقي غرب در پيش گرفتند. اين دو دسته از آنجا اهميت مي يابند که دولت مديران خود را معمولاً از افراد تحصيلکرده انتخاب مي کرد که در آن زمان معمولاً تحصيلات خود را در غرب به اتمام رسانده بودند لذا در اين دوره که به نوعي شروع حيات آکادمي در موسيقي ايراني محسوب مي شود دو گروه فوق الذکر نقشي اساسي يافتند. در هر صورت و پس از کشمکش هاي فراوان بين اين دو دسته موسيقي ايراني توانست در آکادمي ها جايي براي خود بيابد اما ديدگاه هاي صرف دسته دوم در کپي برداري از تئوري هاي موسيقي غربي و منطبق کردن موسيقي ايراني بر آن - که در برخي موارد پاسخگوي اين نوع از موسيقي نيست - مشکلاتي را براي موسيقي ايراني به همراه داشت که هنوز هم کم وبيش وجود دارد. اما در اين ميان موسيقي مناطق مختلف ايران مهجورترين بخش بود که کمترين توجهي به آن نمي شد و از جانب هر دو گروه فوق با بي مهري مواجه شد و هرچند موسيقيداناني چون خادم ميثاق و صبا تلاش هايي براي ثبت و ضبط بخشي از موسيقي هاي محلي انجام دادند اما باز هم اين کار بيشتر به شهري کردن نغمات محلي و وارد کردن آنها به رديف موسيقي انجاميد، همان گونه که برخي از موسيقيدانان گروه اول نيز بازنويسي ملودي هاي محلي براي سازها يا ارکسترهاي غربي را مد نظر قرار دادند و کمتر کسي به خود اين موسيقي ها و حفظ اصالت هاي آن توجهي نشان داد.

اين روند تا اواخر دوران حکومت پهلوي کم و بيش ادامه يافت تا اينکه برخي از موسيقيدانان و حتي بخشي از بدنه دولت متوجه اهميت موسيقي هاي اصيل ايراني در شاخه هاي کلاسيک و فولکلور آن و خطري که آن را تهديد مي کرد، شدند که البته آن را هم به ويژه در بخش دولتي مي توان تا حدود زيادي متاثر از نگاه اتنوموزيکولوگ هاي غربي و توجه غرب (به ويژه فرانسويان) به موسيقي اقوام و ضرورت حفظ خرده فرهنگ ها دانست. اين تغيير نگاه به دو جريان مهم و تاثيرگذار در موسيقي کشورمان منتهي شد؛ يکي تاسيس «مرکز حفظ و اشاعه موسيقي ايراني» به مديريت دکتر داريوش صفوت و ديگري تاسيس «گروه گردآوري و شناخت موسيقي بومي ايران» به سرپرستي خانم فوزيه مجد. در آن زمان تعداد اندکي به موضوع موسيقي محلي علاقه نشان مي دادند و از معدود متخصصان و فعالان اين حوزه مي توان به دکتر محمدتقي مسعوديه اشاره داشت اما حرکتي که فوزيه مجد و همکارانش آغاز کردند سرآغاز فصلي نو بود در شناخت و معرفي موسيقي نواحي ايران که بعدها توسط برخي ديگر از موسيقيدانان علاقه مند به اين حوزه پي گرفته شد. به جرات مي توان محمدرضا درويشي را مهم ترين چهره يي دانست که پس از جريان ايجاد شده توسط مجد و با تاثير از آن، اين راه را ادامه داد.

مسعوديه، مجد و محمدرضا درويشي هرسه موسيقيداناني چندوجهي اند که در کنار کارشان در زمينه موسيقي نواحي در آهنگسازي نيز به عنوان تخصص اصلي شان دست داشته و دارند. اينان با اينکه از هياهو و جنجال هاي بعضاً کاذب معمول در جوامع هنري به دورند اما آهنگ هايشان همواره حرف هايي نو در خود داشته است. مجد و درويشي هر دو به صورت هاي مستقيم و غيرمستقيم بر آهنگساز بودن خود تاکيد داشته و دارند اما جامعه موسيقي ما آنان را به واسطه تلاش هايشان در زمينه موسيقي نواحي ايران بيشتر به عنوان يک اتنوموزيکولوگ و پژوهشگر موسيقي نواحي مي شناسد. چرايي اين موضوع را هم شايد در مهجور بودن موسيقي محلي ايران بايد جست وجو کرد چرا که در حوزه آهنگسازي هنرمندان و آثار زيادي را مي توان در کنار مسعوديه، درويشي، مجد و آثارشان يافت ولي در حوزه موسيقي مناطق کافي نبودن افراد متخصص و فعاليت هاي اصولي، حضور و کمبود افرادي دلسوز را بيشتر نمايان مي سازد. همان گونه که علي دشتي سبب معروفيت و مقبوليت بيشتر گلستان نسبت به بوستان در آثار سعدي را نبود قلل مرتفع و نمونه هاي مشابه گلستان در نثر ايران ذکر مي کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 


موسيقي کليدر سياه ترين کار من است

مريم منصوري

سوهانک؛ چشم اندازي بر دامنه البرز و سکوتي که در اين آپارتمان بر جيغ کلاغ هايي که سراشيبي اين دامنه را سياه کرده اند، غالب شده تا در آخرين روز هاي زمستان 1386، روايت محمدرضا درويشي را از «کليدر» محمود دولت آبادي بشنوم و لالايي مارال بر جنازه گل محمد و ضجه مادر و نواي سازهايي که ناله مي کنند و امانم را مي برند که ذهن درويشي بر اين روايت بسيار پيشروتر از متن رمان است. محمدرضا درويشي بر صندلي آرام نمي گيرد، در عرض و طول اتاق قدم مي زند که اين موسيقي از عمق وجودش برخاسته و حالا در دل بهار، براي کنسرتي عازم بلژيک مي شود و ساز هاي ارکستر فيلارمونيک لي يژ و گروه دستان، قطعاتي از وي را در 6 و 7 ارديبهشت اجرا مي کنند. برنامه يي با عنوان «شب شرقي» که با همه پژوهش هاي درويشي بر فرهنگ و موسيقي اين خاک، شايد گزينه يي بهتر از او براي چنين برنامه يي، نباشد. قطعاتي در نوا و شوشتري، در سکوت آفتاب نيمه شب و قطعاتي از شيمانوفسکي آهنگساز درونگراي لهستاني و در نهايت هم «شب شرقي» با سوئيت سمفوني «شهرزاد» کورساکف به پايان مي رسد. فقط يک سوال مي ماند که مسوولان چه کرده اند که ديگر خبري از برگزاري جشنواره موسيقي نواحي، از دغدغه هاي درويشي که پايه گذار اين جشنواره بود، نيست؟ با اين وجود سال گذشته يک ماهي را به برنامه ريزي و ارائه طرح براي اين جشنواره گذراند. و چه مي خواهند که در آخر، طرح درويشي در چارت استراتژيک مديران نمي گنجد؟،



- در آخرين مصاحبه تان اشاره کرده ايد که در آثار اخيرتان بيشتر به پيچيدگي در مضمون و سادگي در ساختار اثر مي انديشيد. سادگي در ساختار را چطور تعريف مي کنيد؟

به اين معنا که براي سازها، تکنيک هاي سختي نمي نويسم که نوازنده ها در اجراي آن مشکل داشته باشند. سعي مي کنم به جاي آنکه نوازنده ها درگير پاساژهاي سخت و مسائل تکنيکي شوند، به محتواي موسيقي توجه کنند. کار هاي اخير من، به خصوص کارهايي که در اوکراين ضبط شد از اين جنس است. نه اينکه بگويم تکنيک ها خيلي آسان است اما پيچيده هم نيست و درک موسيقي براي نوازنده، موضوع اصلي است و ارکستر اوکراين و رهبرش، از اين نکته خوش شان آمده بود. البته من فقط دو کار «کليدر» و «حقيقت گمشده» را در آنجا ضبط کردم، ولي خيلي به جنس کارهاي من علاقه مند شدند.

- من مي خواهم به نگاه شما به هنري به نام موسيقي و فلسفه تان نسبت به آن برسم. به هر حال موسيقي حوزه يي از هنر با شاخصه ها و ابزار بياني خودش است. واژه در مرحله نخست، دلالت معنايي دارد. اما زبان موسيقي از جنس ديگري است. در مصاحبه قبلي تان هم اشاره کرده ايد که رهبر ارکستر اوکراين گفته موسيقي درويشي با درون انسان سر و کار دارد؛ آن چيزي که شما با عنوان «درک موسيقي» از آن ياد مي کنيد. آيا انديشه و سيستم فکري و منطقي نوازنده را در نظر داريد يا قلب و احساسش را ؟ و اصلاً تفارقي بين اين دو در نظر مي گيرد؟

اين يک مجموعه است. بخشي از آن به موسيقي برمي گردد و بخش عمده اش هم به موسيقي برنمي گردد. بخشي که به موسيقي برمي گردد تجربه کار و دانش فني و اطلاعات يک آهنگساز در اين زمينه است. بخش عمده اش، اساساً به موسيقي ارتباط پيدا نمي کند. به عنوان مثال «گوستاو مالر»، کسي که پرونده موسيقي قرن نوزدهم را در تاريخ سنگين موسيقي غرب بست، اگر آهنگساز نمي شد، حتماً فيلسوف مي شد. حالا دست تقدير «گوستاو مالر» را آهنگساز کرد. «گوستاو مالر» يک انديشه است و نه فقط يک آهنگساز. هر آهنگسازي مي تواند اين طور باشد. من تجربه يي از مباني فني موسيقي غربي دارم و شناختي هم از مباني فني موسيقي ايراني. منتها اينها براي ساخت موسيقي کفايت نمي کند. اينها مثل جعبه يک شيء است. بقيه اش به مجموعه تجربيات هر کسي از زندگي و جهان و به باورها و اعتقاداتش برمي گردد. هر کسي مي تواند اين مهره هاي تکنيکال را يک جور بچيند. کسي اگر تجربه خوبي از زندگي و جهان داشته باشد و در زندگي اش به يک بينش رسيده باشد و گم و حيران نباشد، آن بينش و اين توانايي و تجربه مي تواند به او کمک کند که اين عوامل فني را چطور چيدمان کند. والا فهم قواعد فني در آهنگسازي، قدم اول و آسان ترين بخش آهنگسازي است. مهم آن بينش هدايتگري است که اينها را در کنار هم مي چيند. موسيقي، براي من موسيقي است. موسيقي براي من، زندگي ام است. مثل هوا براي نفس کشيدن. موسيقي براي من، راز و نياز با خداوند است. اين اعتقاد من است. من هر قطعه يي که مي سازم در دلم مي گويم که اين هديه کوچکي براي خداوند است.

- بسياري از آثار ادبي جهان در قالب فايل هاي شنيداري و همراه با موسيقي منتشر شده اند. «کليدر» الان به يکي از رمان هاي کلاسيک فارسي تبديل شده است. آيا اثر شما اقتباسي موسيقايي از رمان «محمود دولت آبادي» است يا اينکه يک اثر مستقل خلق کرده ايد و خودتان را اصلاً به اين رمان و موسيقي جغرافيايي که اين رمان در آن اتفاق مي افتد که نواحي شمال خراسان است، محدود نکرده ايد؟

اين موسيقي به طور اختصاصي براي بخش هاي محدودي از رمان «کليدر» که «محمود دولت آبادي» در استوديو خوانده اند، ساخته شده است. هر قسمتي از اين موسيقي سعي مي کند که حس آن بخش از رمان که خوانده مي شود را بيان کند. بنابراين، اين موسيقي براي رمان «کليدر» و صداي «محمود دولت آبادي» ساخته شده است. اين يک وجهش است و وجه ديگرش اين است که من اين موسيقي را براي خودم هم نوشته ام. به اعتقاد خودم، موسيقي «کليدر» يکي از بهترين کارهايي است که من تا امروز ساخته ام. نه فقط به اين دليل که براي «کليدر» دولت آبادي است، بلکه به اين دليل که من تا به حال در هيچ کدام از آثارم اينقدر به درون خودم مراجعه نکرده ام.

- چرا؟

براي اينکه اين سياه ترين موسيقي است که من تا به حال در عمرم نوشته ام. اين موسيقي تمام وجود من را شخم زد و البته متن «کليدر» و نوع خواندن «دولت آبادي» هم خيلي مهم بود. اين را هم بگويم که من دو ماه، هيچ نتي ننوشتم و فقط در خانه راه مي رفتم و فقط فکر مي کردم. چندين بار به کاغذ پارتيتور حمله کردم که شروع به نوشتن کنم و صفحاتي را نوشتم و دور ريختم. چندين شروع مختلف را تجربه کردم و هيچ يک من را راضي نمي کرد. در نهايت دو ماه طول کشيد تا من در ذهنم به نتيجه برسم و چهار ماه هم نوشتنش طول کشيد. من در نوشتن اين موسيقي يک نگاه به «کليدر» داشتم و يک نگاه به درون خودم. در اين اثر، اين دو با هم آميخته شده اند. در ابتداي پارتيتور نوشته ام «اين موسيقي سوگنامه عشق است و غم نامه فراق و تنهايي». فضاي ذهني و باطني من در شش ماهي که روي اين موسيقي کار مي کردم، اين بود. خود «کليدر» مگر سوگنامه عشق نيست؟ خود «کليدر» مگر غم نامه فراق و تنهايي نيست؟ آن هم هست. اينها درهم تنيده شده است. يعني آنچه در وجود من بوده در موسيقي «کليدر» دولت آبادي ريخته شده است. صرف نظر از اينکه «دولت آبادي» از اين موسيقي خوشش بيايد يا نه. امکان دارد «محمود دولت آبادي» از اين موسيقي خوشش نيايد. به من ارتباطي ندارد. همچنان که امکان داشت من اصلاً از «کليدر» دولت آبادي خوشم نيايد. اين هم ارتباطي به ايشان نداشت. اين موسيقي را من ساختم و وجودم در اين موسيقي است. بنابراين وجود من، صداي «دولت آبادي» و متن «کليدر» درهم آميخته شده است و اينها غيرقابل تفکيک هستند.

- تکه هايي که از «کليدر» انتخاب شده، انتخاب شما است يا «دولت آبادي»؟

اين قطعات را «محمد افتخاري»- مترجم و ويراستار- انتخاب کرده اند. همه کتاب هاي من را ايشان ويراستاري کرده اند و از دوستان نزديک من و «محمود دولت آبادي» هستند. «دولت آبادي» به علت مشغله، فرصت نداشت و اين کار را به «محمد افتخاري» واگذار کرد. وي هم دو برابر حجمي را که لازم بود خوانده شود، انتخاب کرد و سپس «دولت آبادي» نظر داد که کدام باشد و کدام نباشد. قطعاتي که تاييد شد توسط «محمود دولت آبادي»، درست دو سال و نيم پيش در استوديو خوانده شد و ده ماه است که اين موسيقي ضبط و ميکس شده است.

- يکي از آثار شما که هنوز هم به طور کامل منتشر نشده، «دايره المعارف سازهاي ايران» است. کاري که به نظر بايد توسط يک گروه انجام شود، اما شما به تنهايي به آن پرداختيد. چرا؟ شيوه کار شما در حوزه هاي مختلف آهنگسازي و پژوهش چگونه است؟

من سال ها است که به مرور زمان عادت کرده ام موازي کار کنم. گاهي پيش آمده که روي دو موسيقي متفاوت همزمان کار کرده ام. زماني هم که روي پروژه «دايره المعارف سازهاي ايران» کار مي کردم، کار آهنگسازي ام متوقف نشد. الان حجم کارهاي آهنگسازي ام، آنچنان زياد است که فرصت نمي کنم روي دايره المعارف سازشناسي متمرکز شوم. اين را هم بگويم که اين دايره المعارف، محصول ذهن من به عنوان يک نفر نيست، محصول ذهن افراد مختلفي است که در جلد اول و دوم نام نزديک به دويست و پنجاه نفر از خواننده، نوازنده و مطلع ذکر شده است. امکان ندارد يک دايره المعارف از ذهن يک نفر بيرون بيايد.

- منظورم اين نيست. در همان مرحله جمع آوري و پژوهش هم کار يک فرد نيست.

تجربه به من نشان داده که اين پروژه ها با کار تيمي پيش نمي رود. يک جايي اين تيم به هم مي خورد و اين پروژه با مغز به زمين مي خورد مگر در نهاد هاي دولتي مثل فرهنگستان علوم، زبان و... که حقوق مي گيرند و مديريت دولتي دارند. تجربه به من نشان داده که کار گروهي مستقل از نهاد هاي دولتي پيش نمي رود. ديگر اينکه، من وقتي به سفر رفتم، براي جمع آوري اطلاعات دايره المعارف نرفتم. حتي براي ضبط موسيقي هم سفر نرفتم. من به سفر رفتم تا خودم را پيدا کنم منتها من چون موسيقيدان بودم، در اين سفر ها گرايشم به فرهنگ موسيقي اين نواحي بيشتر شد. شروع کردم به ضبط کردن، گفت وگو، گفت وگو و... من شايد نزديک به چند صد ساعت، گفت وگو با استاداني دارم که الان ديگر وجود ندارند. لا به لاي آن هم اجراي موسيقي و ضبط و... است. کسي به من سفارشي براي تاليف دايره المعارف نداد. مثل غرب که به عنوان مثال به يک موسيقيدان فرانسوي سفارش مي دهند که برود و روي موسيقي کنيا کار کند. او موظف است روي اين موسيقي کار کند چه خوشش بيايد و چه خوشش نيايد. من حتي سفر هاي اوليه ام براي ضبط موسيقي نبود. بعد ديدم با حجم عظيمي از موسيقي مواجهم. من حتي اگر عمرم ضرب در ده هم بشود، نمي توانم به همه اين حجم بپردازم. بايد روي قسمتي از آن متمرکز شوم. به همين دليل ساز ها را انتخاب کردم و اين شد که دوسوم سفر هاي من در ارتباط مستقيم با ساز هاي مناطق ايران بود.

- کمي در مورد پروژه «عبدالقادر مراغي» توضيح دهيد.

نزديک به سه سال است که من مشغول پروژه «عبدالقادر مراغي» هستم. در ابتدا با يک گروه هفت نفره آغاز کردم که به تدريج به يک گروه بيست و دو نفره تبديل شد و بعد هم گروه، به 9 نفر کاهش يافت که با خواننده مي شود ده نفر. با اين گروه، بيست و چهار تصنيف منسوب به «عبدالقادر مراغي» را ضبط کرديم که خوانندگي اين آثار را «همايون شجريان» به عهده داشت.

- از چه دوره يي؟

دوره تيموريان. زمان شاهرخ، پسر تيمور، اواخر قرن هشت و اوايل قرن نهم هجري.

- اشعار هم متعلق به شاعران همين دوره است؟

از حافظ، جامي، خيام، فيضي دکني، فصيحي و شاعراني که ما آنها را نمي شناسيم. گهگاه در برخي از اشعار هم، چاشني ابيات عربي داريم و گاه مصرع هاي ترکي چون «عبدالقادر» خودش هم ترک زبان بوده است. اين نکته را هم در نظر داشته باشيد که من در اين پروژه اگرچه درصدد اثبات هيچ تئوري نيستم، منتها کار ما يک پشتوانه مطالعات نظري دارد که در کتابي که همراه با سه سي دي در چهار، پنج ماه آينده منتشر مي شود، همه اينها را توضيح داده ايم که پشتوانه نظري ما چيست. ضمن اينکه پشتوانه نظري داريم، درصدد اثبات هيچ تئوري يا نفي موسيقي دستگاهي نيستيم. ما بيست و چهار گوهر گرانبهاي قابل شنيدن را عرضه مي کنيم.

- اين قطعات با ويژگي هاي موسيقي همان زمان اجرا مي شوند؟

ما جز روايت هاي مکتوب نمي دانيم که ويژگي هاي موسيقي قرن هشتم چه بوده است. اين آثار به «عبدالقادر مراغي» منسوب هستند و از ساز هايي بهره برده ايم که وي در رسالاتش از آنها نام برده است. از سنتور و تنبک و تار و سه تار که امروز در موسيقي دستگاهي متداول است، استفاده نکرده ايم. از سازهايي استفاده کرده ايم که در رسالات «عبدالقادر» از آنها نام برده شده است. نمي گوييم که اين ساز ها، امروز همان ساختاري را دارند که در دوره «عبدالقادر مراغي» داشتند. در آن دوره، عود بوده و خودش هم به «عبدالقادر عودي» معروف بوده است. منتها ساختار اين عود با آن زمان کمي متفاوت است. ما ابتدا مي خواستيم سازها را با ويژگي هاي ساختاري آن زمان، همانندسازي کنيم. منتها هم زمان زيادي مي برد و هم به هزينه بسياري احتياج داشت. و ديگر اينکه سازندگان، صداي اين ساز ها را تضمين نمي کردند. اين کارً يک آزمايشگاه موسيقي دولتي است. چند سال آزمايش کنند تا به نتيجه برسند. با دست خالي که نمي شود.

- اجازه بدهيد به موسيقي فيلم «آتش سبز» بپردازيم. شيوه روايت در «آتش سبز» برگرفته از روايت هاي تو در توي «هزار و يک شب» است اما در اين مرحله باقي نمي ماند و گامي به سوي هنر مدرن برمي دارد. داستان هاي «هزار و يک شب» بر اساس يک سيستم علت و معلولي و به شيوه آکاردئوني در کنار هم تکثير مي شوند و شاخه مي زنند. اما در «آتش سبز» ما با ديزالو زمان ها و داستان هاي دوره هاي متفاوت درهم مواجه هستيم. البته اين روايت هم يک درخت بنيادين دارد که همان داستان ناردانه است که بايد هفت شب بر بستر مردي بيدار بماند و هفت روايت را بخواند و هفت سوزن را از سينه مرد بيرون بکشد تا او دوباره جان بگيرد و بيدار شود. روايت «آتش سبز» بستري براي خلق آثار ديگري از جمله موسيقي شما شده است. آيا اين ديزالو هاي زماني باعث شده که در به کارگيري ساز ها و مقام ها و نغمه هاي موسيقي، شما هم در سطوح مختلف زماني سير کنيد؟

بله. اما من در چند سال اخير به فرم، هارموني و ارکستراسيوني رسيده ام و خودم معتقدم که تا حدودي از سال هاي پيش عميق تر شده است که اين نگاه، مشمول حال اين موسيقي به خصوص نمي شود. اين نگاه در فرم يا ارکستراسيون يا هارموني، شامل حال آخرين موسيقي که براي فيلم «محمد احمدي» با عنوان «حقيقت گمشده» ساختم، مي شود که براي ارکستر بزرگ ساز هاي زهي بود. منتها در اينجا فرم، هارموني و سازبندي، بر اساس قوانين متعارفي که يک آهنگساز در يک قطعه براي ارکستر بزرگ رعايت مي کند، مد نظر نبوده است. در موسيقي «آتش سبز»، اين هماهنگي و سازبندي، اساساً از جنس ديگري است. براي شما مثالي مي زنم؛ هارموني موسيقي «کريستف پندرسکي»- آهنگساز معاصر لهستاني- به ظاهر هيچ ارتباطي با هارموني موسيقي کلاسيک و رمانتيک اروپا ندارد. بعضي ها هم فکر مي کنند اصلاً هارموني ندارد. در حالي که دارد، منتها الفباي هارموني آن، با موسيقي دوره هاي کلاسيک و رمانتيک متفاوت است. اين موسيقي، هارموني از جنس الفباي خودش را دارد. قطعات موسيقي «پندرسکي» از نظر فرم، هيچ ارتباطي با قطعات موسيقي غرب، مثل سونات، سمفوني، سوئيت سمفوني، فوگ و ديگر فرم هاي متعارفي که دويست، سيصد سال در غرب روي آنها کار مي کردند، ندارد. اين نکته به معناي اين نيست که آثار«پندرسکي» فاقد فرم هستند. اين قطعات فرم هايي از جنس خودشان دارند. سازبندي هايش هم هيچ ارتباطي با سازبندي هاي دوره هاي کلاسيک و رمانتيک ندارد. سازبندي بر اساس جنس موسيقي صورت مي گيرد. به همين دليل وقتي مي گويم اين شاخصه ها شامل موسيقي «آتش سبز» نمي شود، به اين معنا نيست که هارموني به مفهوم کلي و عامش در موسيقي اين فيلم وجود ندارد، بلکه با الفباي ديگري به کار گرفته شده است. يا اينکه به رنگ سازها توجه نشده است... اصلاً اين جور نيست. همه اين نکات از جنس خودش است. من تقريباً سه موسيقي را پشت سر هم کار کردم. يکي موسيقي «افرا»- نمايش بهرام بيضايي- که از جنس خودش است. ديگري موسيقي فيلم «حقيقت گمشده» که براي ارکستر زهي است و در اوکراين ضبط شد و ديگري «آتش سبز». اينها سه جنس مختلف موسيقي هستند در تناسب با نمايش يا فيلم ها. بنابراين عناصري نظير هارموني، فرم يا سازبندي در هر سه اينها وجود دارد. منتها در هر يک، از جنس خودش. در«آتش سبز» من به صداي سازها توجه کرده ام. از سازها مهم تر، به صداهاي انساني توجه کرده ام. اين مثل يک ارکستراسيون، براي آواز است. ارکستراسيون چيست؟ سازمان دادن سازهاي مختلف در ترکيب با هم است که رنگ هاي خاصي مي دهد. به غير از ساز ها، در موسيقي اين فيلم از صداي 9 خواننده استفاده شده است. امکان دارد اين 9 خواننده در همه جا با هم همخواني نداشته باشند اما در طول فيلم، اين صدا ها با هم هارموني دارند. اين هارموني به نسبت هارموني که توسط صداي ساز ها ايجاد مي شود، در فيلم نقش اول دارد. از منظر من اين هارموني بين جنس هاي مختلف صداهاي انساني با مقصود هاي مختلف است. آن ديزالو ها يا رفت و برگشت هاي زماني که در فيلم انجام مي شود، در موسيقي هم هست. در هر موقعيتي در تناسب با تصويري که ديده مي شود، موسيقي ساخته شده است. اين طور نيست که يک موسيقي در تيتراژ بيايد و اîشکال مختلف آن در فيلم شنيده شود. چون اين فيلم در زمان هاي مختلف سير مي کند، موسيقي آن هم همين طور است. به همين دليل چندين لايه مختلف در موسيقي اين فيلم ديده شده است. يک بخش صحنه هاي کهن فيلم است، بي زمان و بي مکان ولي روح کهن بودن در اين صحنه ها وجود دارد. در اين صحنه ها از کهن ترين آوازهايي که به نظرم مي رسيد، استفاده کردم. اگر کهن ترين قطعات موسيقي آوازي ايران را جست وجو کنيم به چند آواز مي رسيم که در منطقه کوهستاني زاگرس است. من که تا حدي با موسيقي مناطق ايران آشنا هستم، به سراغ اين آوازها در خراسان نمي روم، يا به سوي موسيقي بوشهر نمي روم. من به منطقه زاگرس و مناطق کردنشين غرب کشور مي روم و به آواز هوره، سياچمانه و انواع مورها يا مويه هايي که زنان اين مناطق مي خوانند يا حتي در مناطق لک نشين، بيشتر مرد ها مي خوانند توجه مي کنم. اين آوازها خيلي باستاني هستند.

-و کارکرد آييني آن هم به کار شما در استفاده از آن براي صحنه هاي فيلم نمي آيد.

نه، نه، من از اين موسيقي فقط به عنوان يک لحن کهن استفاده کرده ام. من نمي دانم آواز «هوره» در قديم چه کارکرد آييني داشته است. کارکرد امروزش اين است که مردم، دور هم جمع مي شوند و هنگامي که غم و غصه يي نباشد، «هوره» مي خوانند. شعر هايش هم در توصيف عشق و زيبايي هاي طبيعت است. امروز ديگر آواز «هوره»، جنبه آييني ندارد و در عروسي ها هم امکان دارد خوش صدايي پيدا شود و «هوره» بخواند. من با لحن اين آواز کار داشتم، نه سابقه آن. يا با لحن مور و مويه کار داشتم و نه کارکردش که در منطقه، عزا هست. ضمن اينکه ما از شعر فارسي استفاده کرده ايم و نه از شعر کردي يا لکي. اين اشعار بخشي از فيلمنامه هستند. يعني اين اشعار براي آواز موسيقي متن، گفته نشده اند.

هنگامي که شما يک «مور» يا «هوره» يا «سياچمانه» در اين فيلم مي شنويد، آنچه که خوانده مي شود بخشي از موضوع و از جنس ديالوگ ها است. در فيلمنامه «محمدرضا اصلاني» يک بخش هاي شعر گونه بود، منتها شعر سپيد بود. براي انطباق اين شعر ها با آواز «هوره» لازم بود که وزن اين اشعار تغيير کند و به صورت ده هجاييً دومصرعي در بيايد که اين کار را «محمدرضا اصلاني» انجام داد. يعني شعر هاي سپيد فيلمنامه را به اشعار ده هجاييً دو مصرعي تبديل کرد که با وزن اشعار «هوره» هماهنگ باشد. مشکل ديگر اين بود که اين آواز ها را فقط خود اهالي منطقه مي خوانند. يعني خواننده تهراني، خودش را هم بکشد نمي تواند آنها را بخواند چرا که از ادواتي تحريري بايد استفاده کند که در گلوي آنها است و نه در گلوي خواننده يي که در تهران، در حوزه موسيقي دستگاهي پرورش يافته است. ديگر اينکه، خواندن اين آواز احتياج به يک پشتوانه فرهنگي دارد تا کسي بتواند اين آواز را درک کند و بخواند. تقليد آن هم جالب نمي شود و گاه به مضحکه بيشتر شبيه مي شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:7 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 


ایرانی مجرد.دوامی.کریمی 

در انواع موسیقیِ ایرانی، شیوه ها و شگردهای متنوعی برای تلفیق شعر و موسیقی وجود دارد. ازین میان، گرچه تلفیق شعر(فارسی) و موسیقی ردیف دستگاهی قدیمی ترین آن ها نیست؛ (در انواع موسیقی های نواحی ایران و نیز صورت احتمالی آن در موسیقی مقامی قدیم ایران -به ویژه- قدیمی ترند.) با این وجود پیشینه دارترین "هنجار" (نورم) مستند ترکیب شعر و موسیقی در ایران است.

شایسته تر می بود اگر در آغاز می شد به صورت های دیگر ترکیب شعر و موسیقی در حوزه ی ایرانی-عربی-ترکی پرداخت و گزیده تر اگر این بحث را در همین مقال کوتاه پایان بود؛ اما نه این شدنی ست نه آن! ضمن آن که پرداختن به انواع دیگر موسیقی های رایج در حوزه ی ایرانی-عربی-ترکی تخصصی بیش از آن چه یک نواگر ردیف-آمُخت کسب کرده، می طلبد.

آن چه که اما، در این جا و اکنون بیشتر مورد تاکید ماست، تکه هایی از ردیف است که به ویژه بر پایه بحور خاصی از عروض فارسی بنیان یافته اند.

گرچه که باز باید یادآوری کرد، در نزدیک ترین نوع موسیقایی به موسیقی ردیف دستگاهی فارسی، که همانا موسیقی موقام آذربایجان است، شیوه ای نزدیک اما متفاوت برای ترکیب شعر عروضی آذری با موسیقی موقامی وجود دارد. نیز، گفتنی ست، برای پرداختن به موسیقی ردیف فارسی نیز نمی توان تنها به یک روایت از ردیف تکیه کرد. ما در این جا ارجاعاتی به ردیف هایی (فعلا) آوازی از تهران، قزوین و اسفهان خواهیم داد.

به علاوه پیشاپیش باید گفته آید که هرگاه از اصطلاح "گوشه" استفاده شود، منظور گوشه ها و یا پرده هایی اصلی هستند که شخصیت مودال کلی دارند (ب.م. شهناز، بیداد، حجاز، و غیر.) و هرگاه از اصلاح "تکه" نام برده شد، قسمت هایی جزئی تر از ردیف است که به منزله ی ماهواره هایی مشتق از گوشه ها هستند و علاوه بر ویژگی مودال، محدودیت های دیگری به ویژه در باره ی وزن عروضی یافته اند.

این تکه ها گرچه برپایه بحوری از عروض فارسی قرار دارند اما لزوما آوازی نیستند (سازی نیز می توانند باشند)؛ نیز هنگامی که به ساختار نسبتا عروضی جملات موسوم به "شعر" در موسیقی سازی می نگریم، بیشتر بر بنیادهای عروضی فارسی موسیقی ردیف پی می بریم.

در ردیف های آوازی، تکه هایی را که بنیان عروضی دارند به دو دسته ی اصلی ریتمیک و غیرریتمیک (آوازی) می توان –مصنوعا- تقسیم کرد.

برای مثال، ازین میان تنها می توان به این تکه ها اشاره کرد:
کرشمه (در گوشه های گوناگون)؛ هداوندی (در گوشه های گوناگون)؛ نغمه (تنها نغمه در بیات اسفهان)؛ دوبیتی (در گوشه ی حسینی)؛ گرایلی (در گوشه هایی از دستگاه شور)؛ مثنوی (در گوشه های گوناگون)؛ سیخی (در ابوعطا)؛ یتیمک ( در گوشه ی جامه دران ابوعطا و گشایش ماهور)؛ رامکلی (در ابوعطا و البته در دو وزن متفاوت!)؛ خسرو و شیرین (در گوشه ی حجاز و شور)؛ چارباغ (در گوشه ی حجاز و ماهور)؛ قرائی (در گوشه ی عراق)؛ شهابی (در بیات ترک)؛ مهربانی (در بیات ترک و باز هم البته در دو وزن مشابه)؛...
کرشمه
شاید مهم‌ترین تکه‌ی ردیف، تکه ی «کرشمه» باشد. این واژه در فارسی به زبر کاف، زیر ر، ایست شین و زیر میم درست است؛ گرچه در گفتار معیار فارسی ایرانی به زیر کاف است. ریشه‌ی این واژه در زبان سنسکریت «کرشمت» و «کرشمان» است، به معنی جذاب که صفت ناز است و متناسب به کاربرد فارسی آن.

نمی‌توان بدون ذکر ویژگی عروضی کرشمه، این تکه را تعریف کرد؛ تکه‌ی کرشمه، صورتی نیمه‌ضربی، از بسیاری گوشه‌هاست (برای برخی گوشه‌ها چیزی به نام کرشمه ثبت نشده است) که با وزن «تنن‌تنن‌تننن‌تن» (مفاعلن‌فعلاتن) مطابقت داشته باشد. پایه‌های عروض فارسی بیش از آن‌چه می‌باید عربی‌ست. در این‌جا تنها به توضیحی مختصر در باره‌ی این بنیان‌های عربی می‌پردازیم تا در مورد تکه‌های دیگر تنها با ذکر چند اصطلاح مطلب روشن شده باشد.

نام عروضی این وزن برگرفته از صورت اصلی ارکان آن در عروض عربی‌ست؛ در عروض عربی از ترکیب دو رکن «رجز» (مستفعلن: تن‌تن‌تنن) و «رمل» (فاعلاتن: تن‌تنن‌تن) بحر مجتث (به پیش میم، ایست جیم، زبر تاء و ایست ثاء؛ و یا زبر جیم و زبر-و-درشتی جیم) پدید می‌آید (مستفعلن‌فاعلاتن: تن‌تن‌تنن‌تن‌تنن‌تن)؛ صورت سالم خود این بحر در عروض فارسی کاربرد ندارد اما اگر ارکان آن را مخبون کنیم (مستفعلن←مفاعلن/تنن‌تنن+فاعلاتن←فعلاتن/تننن‌تن) بحر مجتث مخبون به وجود می‌آید (مفاعلن‌فعلاتن: تنن‌تنن‌تننن‌تن) که اگر در هر بیت (که واحد وزن عروضی در عربی‌ست و نه فارسی) هشت رکن آغازین آمده باشد (ب.م. ۱مفاعلن ۲فعلاتن ۳مفاعلن ۴فعلاتن...) به نام چنین رکنی صفت «مثمن» (هشتایی) نیز افزوده می‌گردد. نهایتا بسته به این که ارکان پایانی هر مصرع (واحد وزن عروضی در فارسی) سالم باشد (فعلاتن) یا محذوف/مقصور (فعلات/فعلن) این نیز به نام بحر افزوده می‌شود. بدین ترتیب «هزار جهد بکردم که یار من باشی» در بحر مجتث مخبون مثمن مقصور خواهد بود و «کهن شود همه‌کس را به روزگار ارادت» در بحر مجتث مخبون مثمن سالم. هردوی این اوزان/بحور می‌توانند وزن تکه‌ی کرشمه باشند.

این جزئیات تنها ازین نظر آورده شد که در دفعات بعد به عمد از ذکر هرگونه جزئیات بی‌هوده‌ی مربوط به بدنه‌ی عروض (به جز نام بحر) خودداری شود.

کرشمه در ردیف آوازی
گرچه بسیاری از گوشه‌ها دارای تکه‌ی کرشمه نیستند، اما به صورت نظری می‌توان کرشمه را در تمامی گوشه‌ها اجرا کرد.

در ردیف آوازی مرحوم دوامی کرشمه تنها در دو گوشه‌ی درآمد شور و درآمد نوا ذکر شده است (در روایت مرحوم کریمی تنها کرشمه‌ی شور آمده است)؛ در ردیف سازی/آوازی به جا مانده از مرحوم عباس کاظمی (مکتب اسفهان) نیز تکه‌ی کرشمه در شور، ماهور و سه‌گاه به چشم می‌خورد (گرچه در مورد کرشمه‌ی ماهور این ردیف تفاوتی بنیادین وجود دارد که به آن اشاره می‌شود). در ردیف سازی (ردیف موسی‌خان معروفی) گسترش این تکه بیشتر است و جز در راست‌پنج‌گاه در هرکدام از بقیه‌ی دست‌گاه‌ها و آوازها بیش از یک‌بار به چشم می‌خورد. از این رو ممکن است به نظر برسد کرشمه بیشتر یک گونه‌ی سازی‌ست و به‌عنوان یک تکه‌ی آوازی نیمه‌ضربی اهمیت کمتری دارد؛ گرچه پیش از چنین نتیجه‌گیری‌ای می‌باید به دیگر گوشه‌هایی که با وزن کرشمه (بحر مجتث مخبون) در ردیف آوازی وجود دارند نیز اشاره‌کرد.

پیش از آن که ادامه‌ی سخن در باره‌ی کرشمه را پیش‌بگیریم، جا دارد اشاره‌ای کوتاه به تفاوت کرشمه‌ی ماهور در ردیف مرحوم عباس کاظمی با روایت تهرانی‌اش داشته‌باشیم. در تهران، وقتی سخن از "کرشمه‌ی ماهور" می‌شود، یعنی "کرشمه‌ی درآمد ماهور". جالب است که هرچند در اسفهان، تأکید بر واژه‌ی "ماهور"، الزاماً همین معنی اخیر را می‌رساند، اما کرشمه‌ی ماهور و بسیاری دیگر از ضربی‌های دو دستگاه شور و ماهور، نه در پرده-گوشه-های درآمد، که در گوشه‌هایی قرار دارند که جایگاه آن‌ها پس از درآمد دستگاه یا حتی سپس‌تر، قرار دارد.

کرشمه‌ی ماهور نیز از جمله‌ی همین تکه‌هاست که نه در درآمد، که بر "گشایش" یا –به قول خود اسفهانی‌ها- بر "راست" ساخته‌می‌شود. ویژه‌تر آن‌که این تکه در این مورد تنها نیست و چند ضربی مهم دیگر نیز در ماهور (و بعضا در شور) قرار دارند که در این پرده، یعنی گشایش (یا در پرده‌ی سلمک و به قول اسفهانی‌ها در "شور"=گوشه‌ی معادل گوشه‌ی سلمک در تهران) ساخته‌شده‌اند. این چنین کثرت قطعات ضربی معمول ردیف (از جمله کرشمه‌ی ماهور) در این پرده‌ها این گمان را افزایش می‌دهد که شاید، در گذشته‌ای نه‌چندان دور و در نخستین ادوار شکل‌گیری مفهوم ردیف، نقطه‌ی آغاز و مرجع بازگشت اجرای این دو دستگاه، نه درآمد امروزی آن‌ها، که گشایش ماهور و سلمک/شهناز شور بوده‌باشد.

شاهدی دیگر که بر این گمان وجود دارد، برخی ضربی‌های مشترک بین تهران و اسفهان (مانند گرایلی) یا تصنیف/ضربی‌های روایت‌شده از مرحوم دوامی‌ست. در مقدمه‌ی کتاب ردیف عبدالله‌خان دوامی، استاد پایور اتفاقاً به همین موضوع اشاره‌کرده‌اند و مدت‌ها پس از مطالعه‌ی این مقدمه بود که با ردیف مکتب‌اسفهان آشنا شدم و چیزی را آن که استاد پیر در خشت‌خام درس‌های استاد خود به وضوح دیده بود، من جوان، در آینه‌ی ردیف استاد کاظمی، دیدم.

در همین اساس می‌توان از قدیمی‌ترین سندی که به مفهوم امروزی "دستگاه" اشاره می‌کند، مثالی دیگر بیاوریم. ضیاء‌الدین‌یوسف در "کلیات یوسفی" (کتاب‌خانه‌ی خصوصی مهدی صدری؛ منقول از مقدمه‌ی محمدتقی‌مسعودیه بر ردیف محمود کریمی) از "دوازده‌دستگاه" وضع‌شده توسط "دلاور زمان دولت خاقان جنت مکان، فتح‌علی‌شاه قاجار، استاد آقابابا مخمور" (!) بدین ترتیب نام‌می‌برد: «اول، راست‌پنج‌گاه؛ دوم، نوانشابور؛ سیم، همایون؛ چهارم، ماهور؛ پنجم، رهاب؛ ششم، شول‌و‌شهناز؛ هفتم، چهارگاه مخالف؛ هشتم، سه‌گاه؛ نهم، دوگاه؛ دهم، زابل؛ یازدهم، عشیران؛ دوازدهم، نیریز؛». تنها تذکر این نکته ضروری به نظر می‌رسد که هم‌اکنون در مکتب اسفهان، به درآمد آغازین دستگاه شور (همان که در تهران هم آغاز دستگاه شور است) "رهاب" اطلاق‌می‌شود و نام "شور" مختص درجه‌ی سوم است که در تهران شهناز/سلمک نامیده‌می‌شود. شاید این "شول‌شهناز" همان باشد که امروزه ضربی‌های شور در آن دارد و در آن زمان مثل "آواز"های امروزی مشتق از شور، نقطه‌ی آغاز بوده، و نهایتاً باز همچون آوازهای امروزی شور، فرود آن به دستگاه رهاب (دانگ آغازین دستگاه شور امروزی و درآمد شور مکتب اسفهان امروزی) بوده‌باشد.

در این‌جا تنها ازین حیث به این موضوع اشاره‌کردم، که درآینده نیز، با بررسی ضربی‌های عروضی بیشتر، به بسیار، با این‌گونه اختلافات روشن‌گر روبه‌رو خواهیم‌شد.

در قسمت بعدی، ادامه‌ی سخن را در باره‌ی تکه‌ی کرشمه پی‌خواهیم‌گرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

پیش ساز تـو مـن از سحـر سخـن دم نـزنـم
کــه بیــانــی چــو زبــان تــو نــدارد سخنـــم
ره مگـردان و نگـه دار همیـن پـرده ی راسـت
تــا مــن از راز سپهــرت گــرهــی بـــاز کنـــم
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیـر حـزیـن
عـاقبـت مـژده ی نصــرت رســد از پیــرهنــم
چـه غـریبـانـه تـو بـا یـاد وطــن مــی نــالــی
من چه گویم که غریب اسـت دلـم در وطنـم
همــه مــرغــان هــم آواز پــراکنــده شــدنــد
آه ازیـــن بـــاد بـــلاخیـــز کـــه زد در چمنــــم
شعـر مـن بــا مــدد ســاز تــو آوازی داشــت
کـی بـود بـاز کـه شـوری بـه جهـان درفکنــم
نی جـدا زان لـب و دنـدان چـه نـوایـی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تـو دیگـر غـزل «سـایـه» نـدارد «لطفـی»
بـاز راهـی بـزن ای دوسـت کـه آهـی بـزنــم



نوشتن در مورد سايه بزرگ ترين شاعر غزل سرا و شعر نو ايران كارى است بس دشوار. يك عمر زندگى اجتماعى و سياسى پربار در كنار حوادث ناگوار تاريخ معاصر كشورمان، خونبارى اين رودخانه عظيم زندگى از سال هاى نوجوانى، ياس ها و اميدها و در يك كلمه ناهموارى و نابرابرى و بى عدالتى همه و همه لياقتى را مى طلبد كه سايه و ديگر متفكرين متعهد اين مرز و بوم را به قهرمانان ملى تبديل كرده است. ماندن و روشن نگاه داشتن چراغ زندگى حاصل تمامى تلاش هاى اين عزيزان بود و سايه را بحق مى توان يكى از ستون هاى پرفروغ اين روشنايى دانست. مردى كه جز خدمت به خلق و رشد كشور كارى نداشت و خود مى گويد:
«تا تو با منى زمانه با من است / بخت و كام صد جوانه با من است»
 
 
اما تنها انسان عاشق كه غرورهاى كاذب و منيت هاى فردى در عرصه خدمت را كنار گذاشته قادر به انجام اين همه كار و وظيفه انسانى است. نه افرادى كه با شتابى تخريبى مى آيند و مى روند و در نهايت در گوشه عزلت مى مانند تا دستى برآيد و آنها را دوباره به جريان عظيم رودخانه خداوندى سوق دهد.
ابتهاج عزيز را كه من عاشقانه مى ستايم و دوستش دارم در رشد من بزرگ ترين تاثير را داشته و من خوشبختانه اين شانس بزرگ را داشتم تا در آغوش پرمهر اين عزيزان نفس هاى حق طلب آنها را به جان دريافت دارم. براى من هرگز مهم نبود كه ايده ها و نگرش اين دوستان و ديگر انديشه ورزان در كجاى فصل هاى ارزش گذارى شده يا نشده قرار مى گرفت، براى من مهم اين بود كه چقدر اين متفكرين عاشق تر، خدمتگزارتر و صادق تر بودند. خوشبختانه من اين افتخار بزرگ را داشتم كه در نوجوانى با كسانى همزيستى كنم كه دردها و رنج ها و توانايى ها را تجربه كرده بودند و هميشه به من درس هايى داده اند كه ديروز را بشناسم و امروز را زندگى كنم و فردا را حقيقى تر تصوير نمايم. من سايه را در پيوند شعر و موسيقى يافتم، نه در سايه سياست و حزب و نه در مدار پراقتدار زور و سرمايه، خيلى اتفاقى من با ايشان آشنا شدم و بنا به ضرورت، برخلاف ميل باطنى ام به پيشنهاد شادروان جواد معروفى كه به من يك ترم درس آهنگسازى در فرم هاى ايرانى ياد مى داد به راديو ايران ميدان ارگ رفتم. آلودگى فضاى بيمار روابط بين نوازندگان، به خصوص خوانندگان و سكانداران راديو به عنوان بزرگ ترين مركز تبليغات رژيم تحميق كننده مردم پاى مرا به اين محيط بريده بود اما هنگامى كه استادى مرا به سويى سوق مى دهد حتماً حكمتى در آن است كه بايد به جان پذيرفت، آن هم استاد والايى همچون جواد معروفى كه پدرى چون استاد كامل موسى معروفى داشت.
روزى را كه به راديو رفتم هرگز فراموش نمى كنم. آن زمان ايشان مسئول موسيقى گل ها بودند و من از برنامه هاى گل ها و تغييراتى كه در آن شده بود نه لذت مى بردم و نه كيفيت موسيقايى توليدات از ارزش هنرى كه حداقل من به آن عادت داشتم برخوردار بود. برنامه ها بيشتر ساز و آواز شده بود و گردونه كار به دست ويولن ها و سنتورهاى آنچنانى بود و در لابه لاى آن برنامه هاى بسيار خوب نيز گاهى توليد مى شد كه ماندگار و ارزشمند بود. شعر برنامه هاى گل هاى زمان سايه بسيار پربارتر شده بود و گويندگان شعر اشعار را با معنى و تاكيد درست ترى مى خواندند و در قياس با برنامه هاى گل هاى دوره مرحوم پيرنيا كه بيشتر اشعار عرفانى بود، سايه به شعرهاى اجتماعى تر توجه بيشترى مى نمود. هنگامى كه از سايه علت كم بضاعتى موسيقى را پرس وجو شدم، ايشان فرمودند كه : «هنگامى كه من مسئول برنامه گل ها شدم بيشتر موسيقيدانان و بخشى از مديران وقت سر مخالفت و ناسازگارى را شروع كردند و مى توان گفت كار با من را به نوعى منع نموده بودند و من به ناچار طرح ارائه برنامه هاى گل ها را عوض كردم تا كار توليد موسيقى متوقف نشود!»
بايد اشاره كنم كه اين تغيير مديريت مصادف بود با ادغام راديو كه تحت مديريت سياسى وزارت اطلاعات انجام وظيفه مى كرد كه با تلويزيون قطبى كه خود به عنوان مهندس متخصص ابتدا در بندر عباس (بنا به ضرورت سياسى) آن را با توانايى تخصصى خود راه انداخته بود، ادغام گرديد. ادغام راديو و تلويزيون كه سكاندار آن از شرافت كارى و حرفه اى برخوردار بود، همه چهره موسيقى و همه چهره  برنامه هاى فردى و هنرى را نسبتاً تغيير داد كه اگر بخواهيم منصفانه برخورد كنيم من همواره گفته ام كه اگر رژيم گذشته تعداد بيشترى مانند قطبى ها داشت سير حوادث تاريخ معاصر ايران به خصوص بعد از انقلاب بهتر و ارزشمندتر رقم مى خورد.
هنوز بعد از سال ها راديو و تلويزيون از نظر فنى، ادارى با همه نارسايى ها و بلاهايى كه مديران گذشته بر سر آن آورده اند در عرصه تكنولوژى تصويرى و صوتى با زحماتى كه مسئولان و گردانندگان كنونى در اين ساليان كشيده اند بهتر از بقيه سازمان ها كار مى كند.
به هر حال ه.الف. سايه در چارچوب ادغام راديو و تلويزيون اين مسئوليت خطير را پذيرفته بود. آن روز كه به ديدن ايشان به راديو رفتم خيلى عبوس اما محترم ورود مرا استقبال كرد، فريدون شهبازيان روى صندلى پيانو نشسته بود. من اظهار داشتم كه آقاى معروفى از من خواهش كردند كه به ديدن شما بيايم تا راجع به تصنيف «بميريد، بميريد» مولانا صحبت كنيم.
محافظه كارى و هوشيارى سياسى ايشان در يك لحظه مرا شوك كرد كه بعدها متوجه شدم كه اين اخلاق ذاتى اوست. پس از سئوالاتى كه ايشان از من نمودند او را انسانى مستحكم، دقيق و با وسواس ديدم و اين نقطه اميدى بود كه دل مرا در جهت كار با ايشان محكم نمود. طى ضبط اين تصنيف كه خواننده اى آن را مى خواند دوستى و الفت ما محكم تر شد و  اين گونه رابطه ما شروع شد و پس از گذشت حدوداً ۳۰ سال است كه ادامه دارد به قول حافظ:
«از دم صبح ازل تا آخر شام ابد / دوستى و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود»

چرا اهميت سايه در مديريت موسيقى راديو ايران اين گونه پررنگ و تاثيرگذار شد؟ با اينكه بعضى از موسيقى نوازان راديويى بر اين باورند كه سايه بخش توليد راديو را «شجريان خانه» نموده بود و تقريباً ۷۰ درصد برنامه ها را به عهده اين هنرمند گرامى مى گذارد و اين خود رنجى در دل بعضى از همكاران آن زمان ايجاد نموده بود اما سايه اين كار را آگاهانه انجام مى داد چرا كه مى انديشيد شجريان پرچمدار موسيقى اى خواهد شد كه ما امروزه بدان موسيقى هنرى دستگاهى يا رسمى خطاب مى كنيم. متاسفانه در شرايطى كه موسيقى راديو داشت تغيير بنيادى مى كرد و مى رفت، تا با حضور اين خواننده زحمت كش رونق جاودانه ترى پيدا كند، ايشان سر ناسازگارى گذاشت و به خاطر ازدياد دستمزد مالى كه به تازگى با تلاش سايه افزايش غيرمترقبه يافته بود همكارى با واحد موسيقى را تقريباً متوقف كرد و گه گاه در برنامه هاى ويژه مخصوص شركت مى جست. سايه با افزايش توليدات در بخش موسيقى اركسترى و سنتى و به خصوص تهيه برنامه «گلچين هفته» در فاصله چند سال اثر زيادى در روند پيشرفت موسيقى گذارد. چند روز قبل از اينكه پست مديريت توليد موسيقى را قبول كنند با من صحبت كردند و فرمودند اگر شماها كمك كنيد اين مسئوليت مى تواند به پيشرفت موسيقى ايرانى از هر دست كمك شايانى نمايد. من نيز اين قول را به ايشان دادم و با تشكيل گروه شيدا و بازسازى آثار قدما و نزديك نمودن استاد نورعلى برومند و استاد عبدالله دوامى به ايشان سرفصل جديدى براى اين گونه از موسيقى ها هم فراهم آمد كه انقلاب، تداوم اين حركت را به سمت نوع ديگرى از موسيقى تغيير داد. با آمدن من به راديو و تشكيل گروه شيدا و كار ممتد، ابتدا عليزاده و سپس مشكاتيان و شكارچى از مركز حفظ و اشاعه كه ديگر بدان مركز حبس و افاده موسيقى لقب داده بودند استعفا كرده و به راديو آمدند و گروه عارف را تاسيس كردند و اين گونه تيم كارى ما در اين نوع از موسيقى كامل تر شد كه همه اين اتفاقات بى نظير تحت سياست هاى فرهنگى مدير توليد موسيقى يعنى سايه رخ مى داد. شجريان يكه تاز آواز ايران، ناظرى اميد آينده اين هنر به همراه خانم اخوان،  سيما بينا، رضوى سروستانى و استاد بى بديل تنبك ناصرخان فرهنگ فر به همراه اعضاى عاشق گروه شيدا و عارف تركيبى را به سرپرستى اميرهوشنگ ابتهاج (سايه) فراهم آوردند كه مى توانست يا بهتر بگويم توانست حداقل تا سال هاى شصت سكاندار حركت مترقى موسيقى گردد. مديريت، احترام به موسيقيدانان، نگرش اجتماعى، علو طبع و منش خانوادگى ابتهاج به ما كمك كرد تا از سامان و دقت بيشترى برخوردار شويم. سايه همچون پدرى است كه همه ما را به هم متصل مى كند و از آن زمان كه اين نقش را بنا به ضرورت هايى از دست داد اين دو گروه از هم پاشيده شدند. اگرچه در مراحلى ايشان تلاش كرد تا چاووشيان اوليه را سرجمع نموده و تشويق به كار كند اما جلاى وطن دو يار دبستانى (من و حسين عليزاده) و مركزيت دستگاه سپر اقتدار، شجريان به همراه پرويز مشكاتيان كه بستگى فاميلى هم پيدا كرده بودند و تشكيل گروه كامكارها كه بيشترشان عضو چاووش بودند، عوامل تعيين كننده عدم تداوم دو گروه شيدا و عارف شد. دلسوزى آنگاه كه خرد نقش روشنى دارد مى تواند به هر جريان هنرى و فرهنگى كمك شايانى بنمايد. با اينكه سايه در آن زمان به عنوان مدير كارگزينى سيمان تهران از حقوق و مزاياى زيادى برخوردار بود اما به خاطر عشق به موسيقى آن را رها كرد و دلسوزانه و پر كار موسيقى را كه در كشتى نسبتاً كهنه اى در امواج اجتماعى سرگردان بود به ساحل مطمئنى هدايت كرد. پنج سال فعاليت ممتد يعنى از سال ۵۳ تا ۵۷ زمان كوتاهى بود اما گروه كارى واحد توليد موسيقى با بودن هنرمندانى مانند فرهاد فخرالدينى، فريدون شهبازيان، شادروان فريدون مشيرى كه بيشتر برنامه هاى گلچين هفته را با سايه به نظم در مى آورد و همچنين با حضور صدابردارانى چون جهان فرد، حقيقى، امينى، فخيمى و عسگرى و به دنبالش شوراى شعر، با وجود شاعرانى بزرگ همچون سيمين بهبهانى و موسيقيدانان ارزنده شوراى موسيقى مانند حنانه، تجويدى، ملاح و ديگر همكاران ادارى، جريانى را هدايت كردند كه تا به امروز هنوز خاطره آن دوره فوق العاده بوده و هست. بعد از انقلاب ۵۷ نيز سايه و تيم هجده نفره موسيقى موج نو راديو، چاووش را به وجود آوردند و باز نقش خردمندانه و انسانى و مديريت دوستانه ايشان توانست به وحدت همه ما كمك كند كه متاسفانه اين جريان سازنده به دلايل واهى و بيشتر عامه پسندانه ضربه ديد و بسته شد و اين گونه همه مرغان هم آوا پراكنده شدند.
سايه هر روز غريب تر و دل شكسته تر شد و در مقابل درخت ارغوان حياط خانه اش كه بيش از چند متر با ايوان خانه فاصله نداشت سال ها در انتظار نشست. در شعرى كه به پاس دوستى و عشق مان به بهانه من سروده مى گويد: «چه غريبانه تو با ياد وطن مى نالى
من چه مى گويم كه غريب است دلم در وطنم»
خوشبختانه با تغييرات اجتماعى و باز شدن فضاى هنرى و فرهنگى پس از خاتمه جنگ ويرانگر عراق با ايران، سايه نيز در زمينه كارهاى تخصصى خود فعال تر شد و در مشاوره هاى خصوصى و گاهى ادارى در رابطه با موسيقى، نقش پررنگ ترى يافت. من متاسفم كه خيلى از اين عزيزان و هنرمندان توانمند ما نتوانستند با حداكثر ظرفيت و آرامش فكرى و روحى كارشان را تداوم دهند. سختى ها و گاهى بى مهرى ها چنان روح هنرمند را آغشته درد مى كند كه توان و قدرت انجام و پايان را از او مى گيرد. به نظر امروز افراد بيشترى در حكومت متوجه اين نارسايى هاى فرساينده شده اند و اميدوارم اين نظر درست باشد و متفكران هنرمند و كليه انديشه ورزان و دلسو زان به كشور ايران از هر گروه بتوانند در چارچوب مليت، عشق به حفظ تماميت ارضى ايران عزيز نقش و جايگاه درست ترى بيابند. امروزه اگر افسردگى كه جان هنرمندان خالق را گرفته و كارهاى خلاقه در ماشين اماها و احتياط ها گير كرده بتواند به حركت در آيد مجدداً كارستانى مى شود. هنرمند نمى تواند به خاطر كاغذ بازى ها و امور بوروكراتيك (سلسله مراتب ادارى) گرفتار آيد. بيشتر تهيه كنندگان موسيقى يا كنار رفته اند يا ورشكست شده اند و موسيقى نوازان نيز خود به تنهايى نمى توانند سرمايه گذارى شخصى نمايند. به خصوص اينكه ديگر تاب و توانشان به حداقل كاهش يافته. اگر در نظامى هنرمندان كه هنرشان شور زندگى را به حركت مى اندازد و روان مردم را پالايش مى دهند، افسرده و ناتوان شوند بدانيد آسيب زيادى به نظام مى خورد.
۲۸ سال درد و رنج ممتد فيل را از پاى مى اندازد. اگر امروز هنوز هستند هنرمندانى كه جانى دارند، از بقاياى عشق باطنى و چشمه جوشان درونى آنها است و بس. تجربه هنرى، ذوق، دانش و ده ها فاكتور پيدا و پنهان بايد در عرصه تعليم و زندگى به جوانان منتقل شود. اگر سايه ها نتوانند فن دانش شان را به جوانان منتقل كنند مى دانيد چه خواهد شد؟ خانه از ذوق خالى، روح و روان دچار بيمارى و افسردگى و در يك كلام تداوم زندگى غيرقابل تحمل  تر مى شود و جامعه اى كه از نظر روانى دچار چنين بحران هايى مى شود آينده روشنى را براى فرزندان خود رقم نمى زند. «بگذاريد سايه ها حقيقت را دنبال كنند و بالاخره روزى فرا رسد كه بين مجاز و حقيقت همچون افق ظهر كوير فاصله اى نباشد و اتحاد معنى دوباره خود را بيابد.»

محمدرضا لطفى

منبع: روزنامه شرق
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

اگر تجربه همکاری و یا نوازندگی با یک گروه موسیقی را داشته باشید، بدون شک متوجه مشکلات کاری موجود در این گروه ها شده اید. چرا که فعالیت در یک گروه موسیقی تحت هر عنوانی، کاری است بسیار جدی و تفاوتی با کار در یک شرک عادی را ندارد. بنابراین در درون یک گروه موسیقی نیز همانند یک شرکت مشکلات مخصوص به خود وجود خواهد داشت. در این مطلب به بررسی اجمالی چند مشکل رایج در این زمینه می پردازیم.

فعالیت و نوازندگی در یک گروه موسیقی کاملاً شبیه به زندگی مشترک گروهی از دوستان یا دانشجویان برای مدت طولانی با یکدیگر است. بخصوص اگر افراد تصمیم به ماندگار نگاه داشتن گروه را داشته باشند، این ارتباط کاری شباهت بسیاری به حفظ و بقای یک رابطه خانوادگی خواهد داشت. بنابراین زمانی که صحبت از در کنار هم ماندن برای مدت طولانی در یک گروه به میان می آید، قوانین حاکم بر یک خانواده با گروه موسیقی کاملاً به یکدیگر شبیه خواهند بود.






بیماری خود بزرگ بینی

در یک گروه موسیقی معمولا نوازنده Lead  یا خواننده اصلی گروه به چنین مشکلی دچار می گردد. خود بزرگ بینی هر یک از اعضاء عامل مهلکی برای یک تیم است که جلوه بیرونی آن می تواند در لباس بدخلقی و سلطه جویی ظاهر گردد.

در چنین شرایطی مهمترین قدم، نحوه رویایی با مشکل است. زمانی که یکی از اعضاء دچار خود بزرگ بینی می گردد، اولین و بهترین اقدام ارزیابی عکس العمل های فردی در مقابل شخص مربوطه است.

به صحبت های درونتان گوش بسپارید، به سخنانی که بر زبان نمی آورید بیندیشید و دریابید که آیا حس خود بزرگ بینی شخص مزبور در مقابل حس خود بزرگ بینی شخصیت شما قرار گرفته است یا خیر؟ از آنجائیکه شما قادر به کنترل افراد دیگر نیستید، بهترین و مناسب ترین روش را برای کنترل شخص خود، بیابید و آن را به عنوان اولین قانون در این راه مد نظر قرار دهید.

برای حل مشکل چند حالت مختلف را در نظر بگیرید؛ یک روش این است که ارزش کار را به گروه بدهید و نه شخص بنابراین به آسانی از این رفتارها صرفنظر کنید، آن را نادیده بگیرید و با آرامش کامل به کار خود ادامه دهید و احساس بزرگ بینی شخص مربوطه را رفتاری کودکانه از جانب او تلقی نمایید. اگر شما نیز دچار مشکل شخصیتی نباشید و با شخصیت درونی خود کنار آمده باشید، انجام چنین کاری بسیار ساده و به معنای علاقه وافر شما صرفا به موسیقی و گروه خواهد بود.

فرض کنید گروه شما از لحاظ حرفه ای به درجه مورد نظرتان رسیده است، در چنین شرایطی مطرح کردن مشکلات کوچک و حاشیه ای کاملا غیر منطقی است، هر چند ممکن است در بسیاری موارد آسان به نظر نرسد، اما بهتر است تنها در شرایطی که واقعا ارزش درگیر شدن دارد، وارد عمل شویم، در غیر اینصورت از کلیه مشکلات پیرامونی صرفنظر نماییم.

فرد مبتلا به خود بزرگ بینی مطمئنا به دلیل خاصی دچار این احساس شده است. آیا او مدیر گروه با ایده های مختص به خود است؟ آیا تا به امروز شما همیشه نقطه نظرات او را تایید نموده اید؟ اگر هر دو جواب مثبت است، بهتر است با اندکی دقت و تیز بینی خود را از ماجرا کنار بکشید، از خود بپرسید آیا چشم انداز روشنی مد نظر دارید یا خیر؟

چه بسا مشکل بیش از اینکه به فرد دیگری مربوط باشد، از درون شخص شما نشات گیرد. اگر در کند و کاوهای شخصیتی به این نتیجه رسیدید که با اعمال و آرزوهای خود، دچار کشمکش شدید و آنها را در مقابل ایده های دیگران یافته اید، در این صورت قدم مثبتی به جلو خواهید داشت.

دربسیاری از مواقع ما به ناچار ناراحتی و فشار را متحمل می شویم، زیرا فکر می کنیم راه دیگری وجود ندارد و در برخی موارد نیز متاسفانه ترس از پیش روی به جلو، باعث این کار می گردد.

نبود تعهد کاری در افراد
این حالت مشکل بسیار جالبی است؛ یکی از افراد گروه به دلایل نامعلوم از موفقیت گروه شما چندان خوشحال و راضی به نظر نمی رسد. درست مانند ازدواج که در آن ارتباط دو طرفه کلید اصلی است، در یک گروه موسیقی نیز لازم است اهداف تک تک اعضای گروه در هر قدم، به اشتراک گذاشته شود تا بتوان در جهت دستیابی به یک هدف مشترک پیش رفت.

بسیار مشاهده شده که اعضای گروه در ابتدا با این عقیده که تا حد ممکن به روند شخصی کار خود بیندیشند، فعالیتشان را آغاز می کنند و کم کم نوازندگی به عنوان یک شغل برای آنان تلقی می گردد، چنین رخدادی احساس تعهد - و فداکاری - را از نوازنده می گیرد.

پیش از ایکه چنین مشکلی بوجود بیاید، تنها در صورتی که بین اعضای گروه ارتباطی صادقانه و صمیمی وجود داشته باشد، افراد گروه در صدد حل آن چاره ای می اندیشیدند که به احتمال بسیار به مشکل بعدی منتهی می گردد.




کسب معاش

زمانی که یک گروه به شهرت رسید و طرفدارانش را بدست آورد، ممکن است یک یا تعدادی از اعضای گروه با هدف پرداختن کامل به موسیقی، تصمیم بگیرند که کار روزانه خود را کنار بگذارند.

شاید دلیل دیگری که در کنار عشق به پیشرفت و شهرت وجود دارد، این باشد که به نظر می رسد درآمد حاصله از موسیقی بیشتر از کار روزانه است.

هر چند در وحله اول، همه چیز خوب به نظر می رسد، اما جالب است بدانیم مشکل دقیقا از همین نقطه آغاز می گردد. کل توجه نوازنده به درآمد بیشتر و پرداخت های بالاتر معطوف می گردد.

از این پس موسیقی که به عنوان علاقه شخصی آنرا آغاز کرده اید، تبدیل به منبع درآمد شده است. چنین شرایطی یک بحران روحی برای افراد گروه به همراه خواهد داشت و باعث ایجاد تفرقه در بین آنان می گردد.

طبیعتا انصاف نیست که فشار و مشکلات شخصی خود را به دیگر اعضای گروه منتقل کنیم، در نتیجه بهترین روش برای مقابله با این مشکل، ارتباط برقرار کردن با سایر اعضا، حفظ اتحاد و هماهنگی لازم برای اتخاذ تصمیم های گروهی و مشترک است.

هر یک از افرد گروه در قبال تصمیم ها و مشکلات شخصی و نیز گروهی که در آن به فعالیت مشغولند، مسئول هستند. برای دستیابی به اهداف مشترک، ارتباط تنگاتنگ، صمیمی و بی شائبه کلیه اعضاء لازم است، اتحاد اعضای گروه کلید موفقیت و پیشرفت آن است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

نقد را باید کاوش برای رد یابی آنچه هست تعریف کرد، این جریان تبدیل تجربه به عقل و نظرات است. پدیدارها اما در دو ساحت برای ما آشکار میشوند. اینان همان دو ساحت عقلی و اخلاقی یا بهتر بگوییم، علمی و هنری اند. موضوع عقل در میدانی میان درستی و نادرستی تحلیل میشود. از این منظر نقد را باید کاوش منطق های مندرج در پدیدار دانست. ما این کار را از طریق اجزا و اطلاعات و ناشی از پدیدار و تحول آنها به منطق هایی ویژه انجام میدهیم، اینکار در نسبتی میان تجربیات تا خواسته ها صورت میگیرد.




نقد هنری و اخلاقی اما متفاوت است؛ اخلاق در میدانی میان خوبی تا بدی و زیبایی تا زشتی ظاهر میگردد. اینکه پدیدار چگونه و در چنین ساحتی ارزیابی میشود، بستگی به میدانی دارد که در درون ما میان تجربیات تا آرزوهایمان پدید می آید.

با این حال باید توجه داشته باشیم که درک زیبایی را فرا نمیگیریم، بلکه زیبایی از درون ما در حال جوشش است. این جوشش بدلیل حضور آرزوهای هستی شناسانه پدید می آید.

بیهوده نیست که مفاهیم اخلاقی در درون ساحتی مطلق قرار میگیرند. اینکه مثلا دزدی بد است، قدر مطلقی درونی دارد، اما در جهان برون این مقوله نسبی است و تابع شرایط است. بدون درک تمایز مطلق بودن درونی اخلاق با نسبی بودن بیرونی آن نمیتوان در قلمرو آزادی بحرکت درآمد.

برای نقد زیبایی شناسانه همیشه از همین میدان هستی کار آغاز میشود؛ چیزی درونی که در نفس تمامی آنچه که از جهان برونی می آید را محک میزند. در جهان خارج نه چیزی زیباست و نه زشت، این ماییم که در نسبت میان خود با پدیدارها آنها را محک میزنیم.

یک اثر هنری مثلا موسیقی از باخ یا بتهوون، در هنگام شنیدن موجب فعال شدن همین درک از زیبایی میشود و همین درک مجدد است که اثری لذت بخش دارد. مهمترین آن حس رهائی است. حس رهائی یعنی گذار از جبرها و موجبیت هاست.

این گذار برای لحظه ای آدمی را از تمامی بندها، می گسلد و بسوی باغی بهشتی در می گشاید. هرچه آدمی از این جهان رهایی بخش تهی باشد از توان زایش و درک محروم میشود. چه خود این حس و چه تقابل این نیروی رها کننده با جهان پر از جبر بیرون که موجب بروز احساس غبنی از گذشته ای شادان میشود هر دو در خلق و درک اثر موثر اند.

تنها نکته مهم آنست که آدمی ناچار است، این آرزوهای رهایی را که خود از جنس آینده اند تبدیل به رویدادهایی در گذشته کند، تا بتواند برایشان ساختی تراژیک تدارک کند. تمایز میان فرهنگ آب با خاک در همین نکته است؛ در فرهنگ خاک موجودیت این آرزو، خود را مدام در همان آینده نگاه می دارد، چراکه میتواند بصورت اثر در جهان بیرون متجلی شود. اما در فرهنگ آب بویژه در خاورمیانه، آدمی تبدیل به مرغی لاهوتی میشود که باید بار سنگین جدائی از آن جهان رهائی را بدوش بکشد.

بی مناسبت نیست که در غرب تنها یکبار و آنهم مسیح بوده است که این بار را برای تمامی ابناء بشر بدوش کشیده است. بدین ترتیب برای انسان ایرانی، اثر هنری آنگاه جذاب میشود که آشکار ساز همین جدائی باشد. بهمین دلیل است که میگوییم، انسان ایرانی آنگاه که پدیدار بصورت امر تراژیک درآید صاحب قدرت توجه میشود! بر همین اساس ویژگی هنر در این دیار دارای همان سه مقوله بنیادین فرهنگی اش میشود که عبارتند از "انتظار"، "حجاب" و "مصیبت یا تراژدی".

یک نگاه به موسیقی ایرانی نشان میدهد که هر گوشه ای پرده ایست حجاب آفرین که شنونده را به هزارتوئی از این پرده ها میکشاند تا خود را در خود فرو برد. این فروبردگی ایجاد شاد خواری نمیکند، بنابراین باید وارد قلمرو غم خواری شود. بی مناسبت نیست که این موسیقی در هنگام شاد خواری مبتذل می نماید، چراکه با چنین حسی قرابت ندارد؛ حسی تراژیک خود بخود صورت های مختلف انتظار را بصورت نوعی رجعت آشکار مینماید. موضوع دیگر آنست که چگونه میتوان وارد دیگر مقولات در حوزه هنر موسیقی شد.

 بنظر میرسد اولین و مهم ترین شرط برای ورود به حوزه زاینده هنر ظهور، انسان مستقل و متکی به خود است. انسانی که بتواند برای خود محدوده ای آزاد و عقلانی از طریق قدرت خود بیافریند، محدوده ای که دارای ارزشهای نسبی اخلاقی است. در شرایط فعلی قلمرو نسبی اخلاقی که علی القاعده باید در جهان بیرونی نسبی تلقی شود در ما معکوس شده است.

هنگامیکه چنین شد، فرد دچار دوگانگی حیرت باری میشود؛ او در حالیکه در جهان بیرون از خود برای صیانت از مقولات مطلق شده اخلاق هر تعصبی را روا میدارد تا صاحب نوعی اقتدار شود؛ در فضای بسته درونی خود تمامی این مفاهیم مطلق را به وسائلی نسبی برای ایجاد همان محدوده آزاد ناپایدار میکند.

همیشه در هنگامیکه مقولا اخلاقی در حوزه روابط اجتماعی مطلق میشوند، بسرعت حریم حضور فردی خود را از دست میدهند.

کمترین اثر چنین واژگونگی بر روی هنر، ابتذال آنست، چراکه قدرت درک هنری از دست میرود و بروی آرزوهای هستی شناسانه حجاب های توبتوی دروغ قرار میگیرند و نمیگذارند ارزشهای زندگی صادقانه آشکار شوند.

برای رهای از این وضع واژگونه به سیاسیون هشدار داد که از وسیله کردن هنر و دین در قلمرو فزونی قدرت خود، اجتناب کنند. بدی سیاست آن است که هنر از که مقوله ایست بمثابه منبع به مقوله ای همچون وسیله تبدیل میکند. بدین ترتیب قداست آثار معنوی از بین میبرد و نیروی خلاقه را به نیروی مصرف کننده و سرانجام اخلاق را به وسیله ای برای پوشش غرایز تبدیل میکند.

بیهوده نیست که بهمان اندازه که بار استقلال ما را زبان به دوش کشیده به همان اندازه در فعال شدن مقوله فرهنگی انتظار، حجاب و مصیبت نیز دخیل بوده است.

هنر در چنین وضعیتی به سپری در برابر هجوم ها تبدیل میشود و عقل را یا بهتر بگوییم زایش عقل مشترک را به حاشیه میکشاند. بلایی که بر سر موسیقی غرب آمد آن است که همین تمایل به آشکار سازی مدام را سرانجام تبدیل به ابزاری برای قدرت اقتصادی تبدیل کرد. بهمین دلیل بقول بورخس هر چیزی که ساخته میشود باید فراموش گردد.

در شرایطی که اخلاق دچار واژگونی شده و اصول جزم شده بیرونی خود را به محملی برای قدرت سیاسی تبدیل میکند، طبیعی است که هنر بناچار دچار دو مقوله تمثیلات مبهم (از طریق ظرفیت نسبی درونی) و فرمانیسم افراطی (از طریق ظرفیت مطلق بیرونی) میشود. به عبارت دیگر در این وضعیت هنر وارد بازی رندانه خاصی میشود تا بتواند خود را حفظ کند.

نگاه کنید به رفتن نقاشی از دیوار به کف اتاق و پذیرش شعر توسط موسیقی. همین پوشش شعر بود که موسیقی را به حاشیه کشاند. تمامی این تبدیلات در حقیقت کوششی برای بقا بوده است، ضمن آنکه میدان دو هنر مذکور را سرشار از نوعی ابتذال در شاد خواری کرده است.

مدل نقد اثری هنری در ایران تنها نباید به آشکار سازی نقاط ضعف بسنده کند. این مدل باید بتواند هنر را در حریمی قرار دهد تا بتواند ارزش های صیانت شده خود را برای نگاه به آینده خرج کند.

آینده ای که لذت در آن نه در بندگی هنر برای اقتصاد که برعکس در زنده شدن اقتصادی جاندار توسط این هنر شکل میگیرد، چنین روندی نمیتواند صرفا ماهیتی فرهنگی داشته باشد، چراکه به هر صورت ناچاریم از نیروی اقتصاد برای تولد فرد مستقل بهره جوییم و با تولد چنین فردی است که نیروی فرهنگ وارد حیات جدید خود میشود.

برای موسیقی این حیات عبارت است از جدائی و سپس پیوند غنائی با شعر، موسیقی ایرانی باید حضور خود را بدون شعر تجربه کند تا همچون شعر به عنوان نیروئی مستقل با او از در نکاح درآید.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
"موسیقی کنونی ایران در دایره‌ای مسدود گرفتار آمده است. تجربه‌های نویی که در ابتدای انقلاب شکل گرفته بود به زردی گرایید و خزان بی‌رنگی، افق آن را پوشانید."1 این‌ جملات سخنان مردی است از تبار موسیقی‌دانان برجسته‌ی این سرزمین که در دهه‌ی هفتاد زینت بخش آغازین مقاله‌ی کتاب سال شیدا شد.

او در پیش درآمد «موسیقی کنونی در ایران» این چند کلمه را از سر درد نوشت. دردی که از ناهمیاری زمانه و یاران غار برمی‌خاست. اما او اهل ناله از سر درد نه که اهل درمان بود.

چند خط بعد درمانی که این طبیب دردآشنا تجویز می‌کرد از راه می‌رسد: "جواب به این سوال که در کجا و از کجا باید این خرابی را دید و عمق آن را شناخت، کاری نیست که نگارنده مدعی آن باشد تا همه‌ی جوانب آن را باز گوید، اما تلاش شده تا در این حداقل، رئوس بنیادی‌ترین بخش‌ها به صورت فشرده طرح شود..."2 محمدرضا لطفی را همگان به عنوان نوازنده‌ی تار و سه‌تار و آهنگساز می‌شناسند.

اما آن که این سطور از نوشته‌هایش در آغاز نخستین کتاب سال شیدا آمده، لطفی متفکر و نویسنده است. وی که بر خلاف بسیاری از موسیقی‌دانان دیگر به مسائل و مشکلات بنیادی در موسیقی ایرانی می‌پردازد. از او که روزگاری در آفرینش آن تجربه‌های نو -که در ابتدای این مقال آمد- پیش‌گام بود انتظار می‌رفت که در یافتن جواب این سوال و بسیاری سوال‌های بی‌پاسخ موسیقی ایرانی نیز پیش‌قدم شده و برای آن‌ها راه حلی بیابد درخور.

این کلمات جهت‌گیری مقالات بعدی وی را در شماره‌های دیگر کتاب سال شیدا مشخص کرد.3 مقالاتی که در هر یک از آن‌ها یکی از مسائل مهم موسیقی ایرانی مورد بررسی قرار گرفته، و حتا اگر هم برای آن‌ها راه حل مشخصی ارائه نداده، دست‌کم طرح شده است. ما از خلال این مقالات با آن لطفی‌ای آشنا می‌شویم که کمتر شناخته شده است. هر چند او پژوهش در موسیقی را حرفه‌ی اصلی خود قرار نداده‌، اما در این وادی نیز حرف‌هایی برای گفتن دارد.

در این نوشته‌ها به روش خاصی برای پرداختن به مسائل برمی‌خوریم، که شاید بتوان آن‌را «نگاه او به موسیقی» نامید. اولین ویژگی این روش تفکر، پرداختن به ریشه‌های فرهنگی موسیقی ایران است. از دیدگاه لطفی موسیقی ایرانی ریشه‌ای فرهنگی دارد و لازم است هر کس می‌خواهد موسیقی‌دان موفقی باشد با این ریشه‌ها آشنا شود.

از نظر وی، حتا نوآوری و آفرینش هنری موسیقی ایرانی هم برای موسیقی‌دانی بدون آشنایی با این ریشه‌ها ممکن نیست و اگر هم ممکن باشد اثر هنری بوجود آمده منطبق با سنت موسیقی رسمی ایران نخواهد بود. لطفی مهم‌ترین بخش این ریشه را عرفان ایرانی می‌داند. آن‌چه که بزرگانی چون حافظ، سعدی، عطار، مولانا، سهروردی، حلاج، خرقانی، بایزید و شمس تا سده‌ی هفتم نماینده‌اش هستند.

از نوشته‌های وی در این مورد بر می‌آید که او به این تفکر به عنوان نوعی بستر فکری برای موسیقی ایرانی نگاه می‌کند. چیزی مانند کارکرد تفکر فلسفی غرب برای موسیقی هنری آن خطه. این دیدگاه لطفی به‌خصوص در شماره‌های ابتدایی کتاب سال شیدا بیشتر به چشم می‌خورد. او درباره‌ی این نحله‌ی فکری می‌گوید: "تا سده‌ی هفتم آزادی بخش بوده است."

لطفی تفکر عرفانی را بیشتر به عنوان نوعی صافی روح هنرمند به میان می‌آورد و معتقد است موسیقی‌دان ایرانی برای آفرینش اثر هنری در محدوده‌ی موسیقی رسمی باید این پالایش روحی را داشته باشد. او در شرح این مطلب میان عرفان و صوفی‌گری تفاوت قائل می‌شود و می‌گوید نیازی نیست تا حتما موسیقی‌دان دارای "پیر طریقت باشد" یعنی عضوی از یکی از فرقه‌های عرفانی (صوفی‌گری) باشد. بلکه به نوعی آن‌ها را نیز به دلیل ریا و تزویرشان و این‌که "عرفان را به شغل تبدیل کرده‌اند." مضر می‌داند.

نکته‌ی دیگری که در این اندیشه به طور مداوم تکرار می‌شود تقسیم‌بندی خاصی است که وی برای انواع موسیقی در نظر می‌گیرد. او موسیقی دستگاهی ایرانی را «موسیقی کلاسیک ایران» و «گاه موسیقی رسمی» می‌نامد و آن‌ را با زبان رسمی، فارسی، مقایسه می‌کند. از نظر لطفی همه‌ی اجرا‌های موسیقی دستگاهی را نمی‌توان جزئی از موسیقی رسمی یا کلاسیک ایرانی به حساب آورد. این نگرش‌ که در مقاله‌‌های اولیه‌ی وی (یا آن‌ها که تاریخ تالیف قدیمی‌تری دارند) موجب مرزبندی محسوس‌تری می‌شد در مقالات بعدی تعدیل و به بررسی شیوه‌های مختلف نوازندگی موسیقی ایرانی منجر شد.

اشاره‌ به «موسیقی رسمی» و سعی در تبیین آن از ویژگی‌های اندیشه‌ی لطفی در باره‌ی موسیقی ایران به حساب می‌آید. این بخشی از معادل‌هایی است که او به جای واژه‌های مرسوم که آن‌ها را نادرست می‌داند، می‌نشاند. او صفت «سنتی» را برای توصیف موسیقی دستگاهی ایران درست نمی‌داند و معتقد است، "آن‌چه در شدن مدام است" نمی‌تواند سنت باشد.


پس به جای آن واژه‌ی «کلاسیک» را جانشین می‌کند. شاید در این طرح اندیشگی جایگزینی یک واژه با دیگری چندان مهم نباشد بلکه توجه و تفکر درباره‌ی این جدال میان تصلب سنت و پویایی هنری رسمی است که جالب توجه است.

از سوی دیگر او در نوشته‌هایش (به‌خصوص نوشته‌های اولیه و بیشتر از همه «لغزش از کجا شروع شد») جدال فکری با طرفداران تفکر «وزیری» را پی می‌گیرد و استدالال‌‌هایی بر علیه آن‌گونه نوسازی موسیقی ایران که وزیری و شاگردانش به آن معتقد بودند، می‌آورد.

این برخورد آرا و اندیشه‌ها که جان‌مایه‌ی اصلی جنبش حفظ و اشاعه‌ی موسیقی ایرانی را تشکیل می‌داد، در برخی از مقالات مضمون اصلی و در برخی دیگر به صورت حاشیه‌ای ظاهر شده است.

برای مثال مقاله‌ی «لغزش از کجا شروع شد» که پیش‌تر به آن اشاره شد با ایده‌ی پرداختن به همین موضوع تالیف شده است اما در مقاله‌ی دیگری مانند؛ «از نظریه‌ی صفی‌الدین ارموی تا فواصل ردیف»، با وجود این‌که ایده‌ی اصلی مقاله، ارائه‌ی سامانه‌ی فواصل موسیقی ایرانی بوده، آن‌جا که مقایسه‌ای میان سامانه‌های پیشنهادی دیگر نظریه‌پردازان پیش می‌آید، بحث به این‌جا نیز کشیده ‌می‌شود. به طور کلی این بحث که در ابتدا (اولین مقالات در کتاب سال و آن‌ها که سال تالیف‌شان قدیمی‌تر است) بسیار داغ به شکلی شبه سیاسی دنبال می‌شد (که می‌توان آن‌ را عکس‌العمل همین نوع برخورد گروه مقابل دانست)4، در ادامه با بیانی معتدل‌تر به نقد اندیشه‌ی وزیری از دیدگاه نظریه‌ی موسیقی ایرانی می‌پردازد.

در این برهه او تنها تا آن‌جا اعتراض به این تفکر را جایز می‌داند که بگوید "این شیوه نباید به عنوان تنها شیوه و حذف کننده‌ی تمام شیوه‌های دیگر عمل می‌کرد." در واقع وی می‌اندیشد اگر شیوه‌ی وزیری یکی از شیوه‌های موجود و در شرایطی برابر (بدون حمایت دولت) ارائه شده بود می‌توانست یکی از گونه‌های موسیقی موجود را شامل شود و به دور از هیاهو به راه خود ادامه دهد.

در همین مورد او نیز مانند دیگر هم‌فکرانش در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی ایرانی معتقد است که اگر قرار بود در ایران مدرسه‌ی موسیقی تشکیل شود باید با کمک موسیقی‌دانان بزرگ ایران مانند: «درویش» و «عارف» انجام می‌شد.

او حتا در چند مقاله‌ی خود نیز به مواد درسی پیشنهادی‌اش برای چنین مدرسه‌ای اشاراتی کوتاه می‌کند. او در این نوشته‌ها متذکر می‌شود که اهمیت درس‌هایی که به شناخت کلی از فرهنگ ایران می‌پردازند، کمتر از درس‌های تخصصی موسیقی نیست.

برای مثال او به درس‌هایی مانند تاریخ ادبیات فارسی، تاریخ و جغرافیای ایران، ادبیات فارسی و صد البته مبانی عرفان و تاریخ عرفان فارسی اشاره می‌کند که به نظر وی از مهم‌ترین مباحث غیر موسیقایی هستند که یک موسیقی‌دان باید با آن‌ها آشنا باشد.

همچنین در یکی از نوشته‌هایش از بی‌توجهی به کیفیت ارائه‌‌ی این مباحث در هنرستانی که خود وی در آن تحصیل می‌کرده شکایت می‌کند. به نظر می‌رسد بخش بزرگی از مخالفت وی و دیگر همفکرانش با شیوه‌ی وزیری مربوط به رفتار تحقیر‌آمیزی است که وزیری و طرف‌دارانش نسبت به استادان بزرگ موسیقی ایرانی روا داشته است.
پی نوشت:
1- اولین کتاب سال شیدا، موسیفی کنونی در ایران،آوای خورشید، تهران 1377، ص 11.
2- اولین کتاب سال شیدا، موسیفی کنونی در ایران،آوای خورشید، تهران 1377، ص 11.
3- به دلیل این‌که تعدادی از آثار چاپ شده‌ی محمد‌رضا لطفی در کتاب سال شیدا سال‌ها پس از انتشار نخستین شماره‌ی آن تالیف شده بود، می‌توان گفت وی این روش را از قبل و هم‌زمان با همان نو‌آوری‌ها آغاز کرده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی |