تبليغاتX
حصار
ادبی.هنری.اجتماعی

در نظامي که ما به آن پايبنديم، در شرايطي که يک فرد عادي به دليل انتساب يکي از اعضاي خانواده‌اش به يکي از گروه‌هاي غير قانوني در هزار توي گزينش‌ها گرفتار شده و اجازه نمي‌يابد که حتي به عنوان يک کارگر و کارمند ساده در اداره‌اي مشغول به کار شود، به طريق اولي شخصي که پسرش عضو سازمان مجاهدين خلق بوده و در بهمن سال 60 در اثر درگيري با پاسداران کشته شده است و عروسش نيز پس از متواري شدن به خارج از کشور در بالاترين رده‌هاي سازمان مذکور به فعاليت ادامه مي‌دهد، مجاز نيست تا با قرار گرفتن در راس نهادي به کمک همفکرانش از جايگاه خدايي در چشم بر هم زدني فرزندان انقلاب و کشور را به بي‌ديني متهم کند.


اعلمي در آخرين نطق خود كه در مجلس ايراد كرد آورده است:

در جايي خواندم که «آزادي از عدالت زاده و با انديشه سروده ميشود، با ديوار شعر و با زندان فرياد مي‌شود، با بيگانه باطل و با استبداد تکه‌اي نان مي‌شود. آزادي اگر حق است گرفتني است و اگر هزينه دارد پرداختني است.»

گرچه اين جمله از من نيست اما سخت به آن پايبندم و نطق امروزم هم گواهي است بر صحت اين ادعا:
فارغ از نوع و ماهيت حاکميت‌ها، از دير باز تا کنون عملکرد حکومت‌ها را به حکمراني خوب و بد تقسيم کرده‌اند. در نزد يونانيان مجموعه الهه‌هايي که مظهر جنگ و ستيز، بي‌نظمي، تبعيض، نفاق، رياکاري و امثال آن بوده‌اند، «حکومت بد» را تشکيل مي‌دادند. اين دسته از الهه‌ها فاقد پدر بوده و مستقيما از ظلمت و تاريکي زاده مي‌شدند. اما پس از آنکه «زئوس» خداي خدايان «تميس» را به همسري خود اختيار مي‌کند، «ديکه» يا الهه عدالت زاييده مي‌شود و به همراه خواهران خود که آنها نيز نتيجه همين وصلتند، پايه‌هاي حکومت خوب را پي‌ريزي مي‌کنند.

گرچه اين حکايت افسانه‌اي بيش نيست، اما حکمراني خوب و بد واقعيتي است که نظريه‌پردازان معاصر و برنامه توسعه ملل، «اسکاپ» و همچنين بانک توسعه آسيا نيز فهرستي از مختصات و ويژگي‌هاي حکمراني خوب را برشمرده‌اند تا از اين راه بتوان حکمراني خوب را از بد آن تمييز داد. قران نيز حکومت را به طاغوت و الله تقسيم کرده و پيامبر(ص) از آن به عنوان حق و ابليس نام مي‌برد و مولا علي(ع) به زيبائي آنرا به نيک کردار و بد کردار تفکيک مي‌کند.

فصل مشترک بينش اسطوره‌اي يونانيان، ديدگاه اسلام و نظريه‌پردازان معاصر و نيز مدل‌هاي موسسات و نهادهاي بين المللي در مورد حکمراني خوب اين است که، لازمه استقرار حکومت خوب معطوف و منحصر به تحقق عدالت و اجتناب از هرگونه ظلم و تعدي است. لذا از اين منظر شکل و قالب حکومت و اينکه نام حکومت «جمهوري اسلامي»، «رژيم شاهنشاهي» و يا «جمهوري دموکراتيک» و نظاير آن باشد، خيلي مهم نيست، مهم آن است که محصول و رويکرد اين حاکميت منطبق بر ظرف و قالب منتخب و لاجرم مطابق با خاستگاه ملت و توام با انصاف و عدالت باشد، در غير اين صورت مانند آن است که نام بخيل را احسان يا حاتم طايي و نابينا را چراغعلي نهند!

به اين اعتبار چه بسا حکومت‌هايي بوده‌اند که نام اسلام را به عنوان پيشوند و يا پسوند خود اختيار کرده‌اند اما به دليل کارنامه عملشان گرفتار لعن و نفرين ابدي ابناءالبشر شده‌اند و بر عکس حکومت‌هايي نيز بوده و هستند که بدون داشتن پيشوند و پسوند اسلامي فقط به خاطر تامين رضايتمندي ملت خود و استيفاء حقوق آنان، براي هميشه در خاطره‌ها ماندگار شده‌اند و پيوسته از آنان به نيکي ياد مي‌شود. در واقع آنچه به حکومت‌ها ارزش داده و آن را در زمره حکومت‌هاي خوب قرار مي‌دهد، ميزان پايبندي زمامداران و کارگزاران اين حکومت‌ها به تحقق حق و عدالت و دوري از ظلم و تبعيض و تامين رضايتمندي مردم آن است؛ و اين همان واقعيتي است که در کلام معصوم نيز تجلي مي‌يابد آنجا که مي‌فرمايد: «هيچ اموري اصلاح نخواهد شد، مگر اينکه بر محور عدل استوار گردد». در غير اين صورت دير يا زود به حکم «الملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الظلم» سرنوشت محتوم هرحکومت بد و مبتني بر ظلم، سرنگوني است.

از آنجا که حدفاصل ميان حکمراني بد و خوب، به فاصله ميان ظلم و عدالت مي‌باشد، پر واضح است که هرگونه غفلت از اين واقعيت حتي مي‌تواند کساني را که بگمان انقلابي بودن ،عدالتخواهي و خود را حقيقت مطلق پنداشتن، تصدي عاليه امور در کشور «انقلاب ديده‌اي» نظير ايران را عهده‌دار هستند، به ضد انقلاب و ضد آرمانهاي انقلابي مبدل کرده و بدينوسيله يک انقلاب و نظامي را که به پشتوانه آراي بيش از 90 درصد شهروندانش حيات يافته است، از درون استحاله و فرجام آن را به فنا و نيستي رهنمون سازد.

تقابل ضد انقلاب مصطلح با انقلابي‌ها امري طبيعي است، اما تاريخ نشان داده است که انقلاب‌ها بيش از آنکه در اثر کارشکني و چالش ضد انقلاب‌ها به زانو در آيند، در اثر انديشه و عملکرد انحرافي آن دسته از انقلابيون و زياده‌خواهان و ميراث خواراني شکست خورده است، که براي حفظ قدرت خود و متناسب با کج‌فهمي و ذائقه خويش، شعارهاي انقلاب را استحاله کرده و به عنوان آرمان‌هاي انقلاب به خورد نسلي داده‌اند که اساسا يا انقلاب را نديده‌اند و يا اينکه با آن بيگانه‌اند و جالب اينجاست که استحاله هر انقلابي با حفظ ظاهري اصول اوليه آن و افزوده شدن تبصره نانوشته «نه براي همه» و الحاق آن به منشور و ده فرمان آن انقلاب روي داده است، به اين معنا که اگر پيش از اين به موجب اصول اوليه انقلاب امري براي ديگران خوب و يا بد محسوب مي‌شد، نانوشته «نه براي همه» که ناشي از اراده صاحبان قدرت است، خوب را بد و بد را خوب تفسير و به نحوي به توجيه رفتار‌هاي حاکمان مبادرت کرده است و از اين طريق منشأ انحراف همه انقلاب‌ها از اصول اوليه‌اي شده است که دستيابي به آنها، موجب و موجد آن انقلاب بوده است! «جورج اورول» در کتاب طنزآميز خود به نام «مزرعه حيوانات» و «برينتون» در کتاب ارزشمند «کالبد شکافي چهار انقلاب» به خوبي به بررسي اين سنت ناميمون و مشترک همه انقلاب‌ها و نتايج حاصل از آن پرداخته است، تا شايد براي سايرين درس عبرتي شود.
 
حال اگر منصفانه به واکاوي اجمالي بايد‌ها و نبايدهاي انقلاب اسلامي بپردازيم، به وضوح مي‌توان فاصله انقلاب تا زوال و انحطاط احتمالي آنر ا تخمين زد و به معناي واقعي ملتزم و ناملتزم به اسلام و نظام موعود جمهوري اسلامي پي برد، همان عاملي که به ناحق و جفا دستاويزي براي شوراي نگهبان شده است تا فرزندان و مدافعان راستين اين مرز و بوم را از ورود به خانه‌اي که متعلق به ملت است، محروم نمايد.
نظر به اينکه سند نظام جمهوري اسلامي و منشور معتبر انقلاب، قانون اساسي است که با وجود الحاق تبصره‌هاي پس از بازنگري به آن بعد از دهه دوم انقلاب، همچنان قابل استناد است، بنابراين مي‌تواند به عنوان يک سنجه و شاخص خوب کاشف از آرمان‌هاي اوليه انقلاب و تعهدات مهندسين «نظام موعود» باشد.

به موجب اين سند نظامي که مردم در سوداي دستيابي به آن انقلاب کردند در وهله نخست بايد مبتني بر ايمان به كرامت‏ و ارزش‏ والاي‏ انسان‏ و آزادي‏ توام‏ با مسئوليت‏ او در برابر خدا باشد كه‏ از راه نفي‏ هر گونه‏ ستمگري‏ و ستم‏ كشي‏ و سلطه‌گري‏ و سلطه‌پذيري‏، قسط و عدل‏ و استقلال‏ ‏ را در همه زمينه‌ها تامين‏‏ مي‌كند. در همين پيمان مشترک ميان مردم و حکومت، تصريح شده است که براي نيل به اهداف مذکور، دولت به مفهوم حاکميت ملزم به محو هر گونه‏ استبداد و خودكامگي‏ و انحصارطلبي، تامين‏ آزادي‌هاي‏ سياسي‏ و اجتماعي، مشاركت‏ دادن عامه‏ مردم‏ در تعيين‏ سرنوشت‏ خويش، رفع تبعيض‌هاي‏ ناروا، ايجاد امكانات‏ عادلانه‏ براي‏ همه‏ در تمام‏ زمينه‏‌هاي‏ مادي‏ و معنوي ، پي‏‌ريزي‏ اقتصادي‏ صحيح‏ و عادلانه‏ جهت‏ ايجاد رفاه‏ و رفع فقر و برطرف‏ ساختن‏ هر نوع‏ محروميت‏ در زمينه‌هاي‏ مختلف، تامين‏ حقوق‏ همه‏‌جانبه‏ افراد از زن‏ و مرد، ايجاد امنيت‏ قضايي‏ عادلانه‏ براي‏ همه و تساوي‏ عموم‏ در برابر قانون‏ مي‌باشد.

طبق اين سند، بانيان انقلاب و نظام تعهد کرده‌اند که‏ هيچ‏ مقامي‏ حق‏ ندارد به‏ نام‏ حفظ استقلال‏ و تماميت‏ ارضي‏ كشور، آزادي‌هاي‏ مشروع‏ را، هر چند با وضع قوانين‏ و مقررات‏، سلب‏ كند. پذيرفته‌اند که خدا انسان‏ را بر سرنوشت‏ اجتماعي‏ خويش‏ حاكم‏ ساخته‏ است‏ و هيچ‌كس‏ نمي‏‌تواند اين‏ حق‏ الهي‏ را از انسان‏ سلب‏ كند يا در خدمت‏ منافع فرد يا گروهي‏ خاص‏ قرار دهد. پيمان بسته‌اند که امور كشور بايد به‏ اتكا آرا عمومي‏ و از راه‏ انتخابات اداره‏ شود و متعهد شده‌اند که ‏مردم‏ ايران‏ از هر قوم‏ و قبيله‌اي كه‏ باشند از حقوق‏ مساوي‏ برخوردار خواهند شد.

در نظام موعود نشريات‏ و مطبوعات‏ در بيان‏ مطالب‏ آزادند و تفتيش‏ عقايد ممنوع‏ است‏ و هيچ‌كس‏ را نمي‌توان‏ به‏ صرف‏ داشتن‏ عقيده‌اي‏ مورد تعرض‏ و مؤاخذه‏ قرار دارد. در نظامي که من و همفکرانم همچنان به آن التزام عملي داريم، هر نماينده‏ در برابر تمام‏ ملت‏ مسئول‏ است‏ و حق‏ دارد در همه‏ مسايل‏ داخلي‏ و خارجي‏ كشور اظهار نظر نمايد و نمي‏توان‏ آنها را به‏ سبب‏ اعلام نظراتشان‏ تعقيب‏ و يا توقيف‏ كرد.

به موجب اين سند، دادخواهي‏ حق‏ مسلم‏ هر فرد است‏، تشكيل‏ اجتماعات‏ و راهپيمايي‏‌ها نه در پيروي از دست‌اندرکاران حکومتي و براي مجيزگويي و تأييد و توجيه تصميم و عملکرد متصديان امور، بلکه براي بيان اعتراضات مشروع و غير مسلحانه خود به رفتار حاکمان و مطالبه حقوقشان آزاد است. در نظامي که اکثريت قابل توجه يک ملت براي ايجاد و استقرارش قيام کرده و براي حفظ آن ده‌ها هزار شهيد و جانباز تقديم کرده‌اند، پذيرش ظلم همانقدر قبيح است که وارد کردن آن در نظام دلخواه منتقدين مشفق. وعده‌هاي بنيانگذار اين نظام حجت است آنجا که مي‌گويند: «در منطق رژيم گذشته آزادي، يعني به زندان كشيدن مخالفان، سانسور مطبوعات و اداره دستگاه‌هاي تبليغاتي بود و در آن منطق تمدن و ترقي يعني تبعيت تمام شريان‌هاي مملكت از فرهنگ و اقتصاد و ارتش و دستگاه‌هاي قانونگذاري و قضايي و اجرايي از يك مركز واحد محسوب مي‌شد، ما همه اينها را از بين مي‌بريم، در جمهوري اسلامي حتي كمونيست‌ها هم در بيان عقايد خود آزادند و راديو، تلويزيون و مطبوعات نيز مطلقا آزاد است و دولت حق نظارت بر آنها را ندارد.»

در نظامي که ما به آن پايبنديم، در شرايطي که يک فرد عادي به دليل انتساب يکي از اعضاي خانواده‌اش به يکي از گروه‌هاي غير قانوني در هزار توي گزينش‌ها گرفتار شده و اجازه نمي‌يابد که حتي به عنوان يک کارگر و کارمند ساده در اداره‌اي مشغول به کار شود، به طريق اولي شخصي که پسرش عضو سازمان مجاهدين خلق بوده و در بهمن سال 60 در اثر درگيري با پاسداران کشته شده است و عروسش نيز پس از متواري شدن به خارج از کشور در بالاترين رده‌هاي سازمان مذکور به فعاليت ادامه مي‌دهد، مجاز نيست تا با قرار گرفتن در راس نهادي به کمک همفکرانش از جايگاه خدايي در چشم بر هم زدني فرزندان انقلاب و کشور را به بي‌ديني متهم کند.

در نظام مطلوب ما، مناسبات شاهنشاهي جايي ندارد و به حکم «النصيحه لائمه المسلمين» دعوت‏ به‏ خير و امر به‏ معروف‏ و نهي‏ از منكر ‏ بيش از هر چيز به عنوان وظيفه‌اي بر عهده مردم، نسبت‏ به‏ دولت به کار گرفته مي‌شود نه آنکه چند نفر به اعتبار قدرتي که ناشي از اراده مردم است، همواره با استفاده از همه تريبون‌هايي که متعلق به مردم است، يکطرفه موعظه کرده و خود را از پند ديگران بي‌نياز بدانند. در نظام مطلوب و دلخواه ما براي تحقق آزادي حداکثر فرد و تضمين حقوق اوليه او در اجتماع، همه بايد تن به قانون داده و قانون را به عنوان منشأ بايد و نبايدها و فصل الخطاب بپذيرند، به همين سبب، ذيل اصل 107 قانون اساسي حتي رهبري را هم در برابر قانون با سايرين يکسان مي‌داند و اين امر مستلزم آن است که قانونگذاران نظام با تدوين مدل‌هاي عادلانه براي ساختار توزيع قدرت، از هرگونه اعمال نفوذ قدرتمندان به نفع خود جلوگيري کنند و براي متصديان مقامات سياسي و اجتماعي به ازاي برخوردار شدن از هرگونه حق و اختياري براي اعمال اقتدار، تکاليف قانوني در نظر بگيرند تا در صورت سوءمديريت و تخطي از وظايف قانوني‌شان در هر سطحي که هستند، بتوان آنها را متهم کرده و با احراز اتهامشان، محکوم به پرداخت غرامت کرد.

برابر بودن رهبر در برابر قوانين با سايرين به اين معناست که متناسب با اختياراتي که رهبري دارد، در برابر تعطيل شدن هر يک از اصول مذکور و محروم شدن مردم از حقوق مصرح در قانون اساسي، خود و اشخاص حقيقي و حقوقي منسوب ايشان در قبال مردم مسئول و پاسخگوي اعمال خويش هستند. برابر بودن رهبر با سايرين در برابر قانون به اين معناست که هيچ‌کس فراتر از قانون نيست و از همان حقوق شهروندي برخوردار مي‌شود که يک فرد عادي بهره‌مند است، لذا اگر از قانون تخطي کرده و در اثر آن ظلم، حق کسي ضايع شد، حق داد خواهي و شکايتش از افراد خاطي در هر سطح و مقامي که هستند محفوظ باشد و اينان بايد در همان دادگاهي محاکمه شوند که من و امثال من محاکمه مي‌شويم، همچنانکه علي (ع) در اثر شکايت يک يهودي، در نزد قاضي منصوبي محاکمه مي‌شود که افراد عادي محاکمه مي‌شوند و گرچه حق با علي است، اما بر اساس ضوابط موجود چون دليلي براي اثبات ادعايش ندارد محکوم مي‌شود، اين روش و منش حاکم اسلامي است که «جورج جرداق» مسيحي را بعد از 14 قرن در برابر عظمت و انسانيت علي به کرنش وامي‌دارد تا آنجا که در کتاب «امام علي صداي عدالت انساني» در وصف اين اسوه انسانيت و عدالت بنويسد: «چه مي‌شد بر تو اي دنيا، اگر نيروهاي خود را جمع مي‌کردي و در هر زماني يک علي مي‌آوردي با عقلش و با زبان و ذوالفقارش». آري التزام ما به اسلام و نظامي است که اگر در آن احتمال دهيم که زمامدار مسلمين از عدالت خارج گشته و مسير کج را مي‌رود، چنانکه معمار انقلاب وعده داده بود، مجاز به استيضاحش باشيم بدون اينکه متهم به درنورديدن خط قرمزها و ضديت يا عدم التزام به اسلام و نظام شويم. اساسا نظام معهود، نظامي است که طبق اصل 111 قانون اساسي‌اش اگر رهبري آن از انجام‏ وظايف‏ قانوني‏ خود ناتوان‏ و يا فاقد يكي‏ از شرايط مذكور در اصول‏ پنجم‏ و يكصد و نهم‏ قانون اساسي گردد، خود به خود معزول و برکنار خواهد شد.

بنابراين هر تفکر مخالف با اين معيارها، مغاير با آرمان‌هاي انقلاب و خاستگاه نظام معهود بوده و مصداق واقعي ضد انقلاب محسوب مي‌شود، که متاسفانه در برخي از ارکان مختلف نظام عميقا رسوخ کرده است! لذا احتجاج عمده انقلابيون واقعي و مدافعان راستين نظام موعود و به تعبير شوراي نگهبان ناملتزمين به اسلام و نظام، با آن دسته از ضد انقلابيون درون حاکميت که خود را ملتزم به اسلام و نظام و انقلابي‌تر از ديگران مي‌پندارند، اين است که تنها راه حفظ انقلاب و پيشگيري از تبديل شدن آن به ضد خود اين است که مجلس به عنوان منحصربه‌فردترين پايگاه و سخنگاه مردم در درون حاکميت که مي‌توانند از طريق آن و به کمک نمايندگان منتخب خود با حاکميت سخن گفته و به جاي مغازله‌هاي عاشقانه، دولتمردان را براي استيفاي حقوق خود و بازگرداندن آنان به مسير واقعي آرمان‌هاي موعود به چالش فرا بخوانند، واقعا در اختيار خود آنان باشد و مردم به افراد ريشه‌داري راي دهند که راه خدمت به مردم را هموار مي‌سازند نه حمايت از دولت را!

در واقع نمايندگاني قادرند با مشاهده هرگونه انحرافي سر بزنگاه گريبان دولتمردان و کارگزاران نظام را گرفته و آنان را وادار به تمکين از آنچه بيان شد بنمايند که با پذيرش هر نوع محروميت و خطر و تهديدي دفاع از جقوق ملت به شرح مفاد سوگندنامه‌اي که در مجلس ايراد مي‌شود را سرلوحه امور خود قرار داده و به جاي عافيت‌جويي‌هاي مرسوم، چپاول و چريدن و در نتيجه لکنت زبان گرفتن در برابر صاحب‌منصبان، زبان به شکوه و انتقاد از آنها بگشايند. ضد انقلابيون درون حاکميت نيز خود به خوبي بر اين امر واقفند که اگر اين تنها تريبون ملت به دست نمايندگان واقعي مردم بيفتد، آسايش آنها سلب خواهد شد، لذا بي‌سبب نيست که بر خلاف اصل 62 قانون اساسي که مقرر مي‌دارد مجلس‏ شوراي‏ اسلامي‏ از نمايندگان‏ ملت‏ كه‏ «به‏ طور مستقيم‏» انتخاب‏ مي‌شوند، تشكيل‏ مي‏‌گردد را به انتخابات دو مرحله‌اي و غير مستقيم مبدل مي‌کنند تا با گزينش افراد دلخواه 12 نفر منصوب حاکميت، دامنه انتخاب مردم به دايره تنگ برگزيدگان اوليه شوراي نگهبان محدود شود و بدينوسيله هر که در اين دير مقربتر است، جام بلا بيشترش مي‌دهند و به بهانه‌هاي واهي نظير عدم اعتقاد و التزام عملي به اسلام و نظام و حتي قانون اساسي، مهر باطل شد بر پيشاني‌اش مي‌زنند تا مبادا کسي بر رفتارهاي ضد انقلابي رايج آنان و انحرافاتي که در انقلاب ايجاد شده است، آگاه گشته و خرده بر آنان بگيرد! و اين دقيقا همان تفکري است که ابوذر را برنتابيده و به ربذه تبعيدش مي‌کند؟
 
تاريخ گواهي مي‌دهد که اگر در انقلاب فرانسه «روبسپير»، «دانتون» را که همچنان بر اصول اوليه انقلاب و آزادي‌ها موعود پافشاري مي‌کرد، به شوراي گيوتين سپرد تا عنوان ضد انقلاب سرش را تيغه‌هاي بي‌رحم گيوتين از تن جدا کند، به نظر مي‌رسد که امروز شوراي نگهبان و حاميان آشکار و نهانش اين مسئوليت را بر عهده گرفته‌اند تا نيروهاي اصيل و وفادار انقلاب را که به تحقق نظام معهود اصرار مي‌ورزند با برچسب ناچسب مخالف اسلام و نظام از صحنه خارج نمايند!
 تاريخ انتشار: ۱۱:۵۸ - ۲۷ فروردين ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:47 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

عطار نيشابوري در طلب وجود، عشق را جست، در عشق، معرفت يافت، از آن به استغنا رسيد، در استغنا توحيد را ادراك كرد و در اين وحدانيت در ذره و ناچيز بودن خود، در حيرت شد و فاني گرديد.

نيست شو تا هستيت در پي رسد تا تو هستي، هست در تو كي رسد
هفت منزل را همانگونه كه مولانا در وصف او گفت طي كرد تا نيست شد.

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچه‌ايم
مولانا نيز چون حافظ و سعدي و فردوسي پيش از آنكه متعلق به هر خاك و سرزميني باشد ايراني است همو كه شاگرد معنوي عارفي بزرگ از خطه خورشيد شيخ فريدالدين عطار نيشابوري است.

كسي كه مولانا او را قدوه عشاق مي‌خواندش و سنايي را روح مي‌دانست و عطار را دو چشم او و خود را دنباله رو اين دو.

عطار روح بود و سنايي دو چشم او
ما از پي سنايي و عطار آمديم
آري :
گرد عطار گشت مولانا شربت از دست شمس بودش دوش
حال در ميان اين نزديكي چه زماني بهتر از سالروز بزرگداشت عطار عارف نامي ايران زمين براي پيوند دادن قونيه به ايران زمين.

آن هم خراسان ،سرزمين خورشيد با نگيني درخشان از سلاله پاكان در خود، زادگاه و مامن بسياري از بزرگان دانش،ادب، شعر و عرفان بر تارك ايران زمين.

سرزميني كه از گذشته‌هاي دور خاستگاه شاعران و عارفان نامي ايران زمين چون فردوسي، رودكي، خيام و عطار تا بسياري از شعراي بزرگ امروز چون مهدي اخوان ثالث بوده و هست.

و اينجا آرامگاه شيخ فريدالدين عطار نيشابوري است كه اين روزها خاستگاهي است براي ايران دوستان كه ارادت خود را به اين بزرگ مردم شعر و عرفان عرضه كنند.

امروز مدفن اين حكيم نيشابوري در زير بنايي هشت ضلعي برجاي مانده از عصر تيموري زيارتگاه ادب دوستان و عشاق ايران زمين است.

بنايي كه چون بزرگ مردي كه در زير آن دفن شده نمايي از بزرگي و ايرانيت است و توسط وزير دانشمند سلطان حسين بايقرا امير عليشير نوايي بنا نهاده شد.

عمارتي دلگشا در محوطه‌اي زيبا و سرسبز كه چون وجود صاحب آن تجلي گر آرامشي دروني و احساسي روشن براي هر بازديدكننده است.

او كه تحريركننده دهها كتاب منظوم و منثور سرشار از حكمت و معاني و عرفان است.

همو كه منطق الطير را نه به بيان كه به جان دل سرود.

فريدالدين محمد عطار در زادگاه خود قريه كدكن در كنار پدر از همان كودكي در دكان داروفروشي و عطاري طبابت را آموخت و بعد از او هم ادامه داد و بسياري را در همانجا درمان كرد.

اما سيمرغ وجودي او اين قفس تنگ را تاب نياورد و چيزي بيش از آني كه داشت مي‌طلبيد. و بهانه‌اي مي‌جست تا دست از هر آنچه كه دارد بكشد و به جايي كه روح او را استغنا بخشد به پرواز درآيد.

او كه از همان سالها به كسب علوم و درك مجلس مشايخ و بزرگان تصوف روزگار مي‌گذراند به دنبال تحول دروني‌اش مسيري تازه را در پيش گرفت و به جايي رسيد كه مولانا او را ستود.

تمام لطافت وجودي و پاكي روح او را در شعرش مي‌توان يافت شعري كه تجلي حكمت و عرفان است.

و در يك نگاه صورت زيباي شعرش نمادي از سيرت زيباي وجودي و علو مرتبه و كمال اوست.

انديشه‌هاي عرفاني و تصوف او در نظم روان و دل انگيزي به تصوير كشيده شده و بيانگر احساسات دروني و وجودي اوست كه الهام بخش بزرگاني چون حافظ ، سعدي و مولانا و شيخ احمد جامي است.

او را مي‌توان از برجسته‌ترين هنرمندان و انديشه ورزاني دانست كه جهان تا كنون به خود ديده است.

بزرگ مرد و شاعري كه نه از دربار و ديوار كه از دل بازار و از ميان عامه جامعه سر برآورد و هنر ارجمند خود را صرف بيان آرمان‌ها و آرزوهاي مردم و واقعيات جامعه كرد.

برخي ،تاليفات و تصنيف‌هاي او را به عدد سوره‌هاي قرآن كريم يعني ‪۱۱۴‬ مورد ذكر كرده‌اند اما شاخص‌ترين و بارزترين اثري كه همگان آن را از خود شيخ مي‌دانند منطق الطير است.

اثري كه شيخ پيش از آنكه آن را از زبان مرغان به نظم بكشد مراتب سلوك عارفانه و ذوب در توحيد را خود با تمام ذره ذره وجودش احساس كرد.

مثنوي با بيش از هفت هزار بيت شعر، سرشار از مفاهيم اخلاقي و عرفاني در قالب حكايات و افسانه‌ها و مراتب سير و سلوك عارفانه است.

علاقه فراوان مردم ايران به افسانه‌هاي عطار سبب شده كه طي قرنها درباره زندگي و مرگ وي افسانه‌سرايي كنند و او را به يكي از اسرارآميزترين شاعران اين سرزمين بدل سازند.

او در همان دوره‌اي كه به عطاري و طبابت اشتغال داشت،هم آثاري را نوشت كه از آن جمله الهي نامه و اسرار نامه است.

چنانكه خود او به آنها اشاره كرده است:
مصيبت نامه كاندوه جهان است الهي نامه كاسرار عيانست
به داروخانه پانصد شخص بودند چگونه زود رستم زين و آن باز
تذكره الاوليا در شرح حال،اقوال و كرامات ‪ ۹۶‬تن از پيشوايان طريقت تصوف و عارفان بزرگ از ديگر آثار برجسته اين شاعر و عارف بزرگ است كه به نثر اما بسيار رسا و شيوا نگاشته شده است.

شيخ عطار نيشابوري عارفي است كه مقام معنوي و تاثير وجودي او در تاريخ تفكر معنوي ايرانيان قابل انكار نبوده و بسيار با اهميت است.

او را از حاملان بزرگ فلسفه شيخ اشراق دانسته و حتي گفته‌اند مصيبت نامه را تحت تاثير واقعه تاثر انگيز مرگ شيخ اشراق سروده است.

عطار مردي بود كه هيچگاه از زندگي روزمره دور نيفتاد و با مردم زيست و با آنان هم مرد.

چنانكه بر اساس شواهد تاريخي در جريان فتنه مغولان و قتل عام مردم نيشابور، شيخ عطار نيشابوري هم به شمشير فردي از اين قوم متجاوز به شهادت رسيد.

سال تولد او را حدود سال ‪ ۵۴۰‬ه.ق و وفاتش را به سال ‪ ۶۱۸‬ه.ق تخمين زده اند.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 

 

توضیح: با توجه به مطلب قبلی پیرامون وح و قرآن از دکتر سروش مطالعه مطلب پیش رو از استاد بهاالدینخرمشاهی خالی از لطف نیست:


پاسخ‌هايي به قرآن‌ستيزان

بهاءالدين خرمشاهي

 

 

1

 

) مراد از قرآن‌ستيزان تجدد‌گرايان غرب‌گراي تأويل‌كننده قرآن در عصر جديد است. اينان چون از حد تأويل مجاز فراتر رفته و حقانيت و وحيانيت قرآن كريم و به همراه آن صحت نبوت پيامبر اسلام (ص) را زير سوال برده، بلكه تا حد انكار اين دو عقيده ضروري اسلامي پيش رفته‌اند، ناگزير تعبير و نامي مناسب‌تر از «قرآن‌ستيزان» براي آنان در فرصت كوتاه و مجال اندك‌ حاضر نداريم.

2) اين تجددگرايان كه خود يا ديگران آنان را اصلاح‌گر ديني مي‌شمارند به جاي دفع شبهات يا رفع خرافات كه در پيرامون و حوزه هر ديني خواه و ناخواه پديد مي‌آيد، اساس و اصول اعتقادي اسلامي را تحت عنوان نقد ادبي/ زبانشناسانه و روانشناسانه و جامعه‌شناسانه به كلي خدشه‌دار ساخته‌اند. در اينجا طبعاً پاسخ‌هاي كوتاه مطرح مي‌گردد، پاسخ‌هاي مفصل‌تر را به مقالاتي كه تحت عنوان «تحليل‌ناپذيري وحي» و «اجتهاد در مقابل نص» هر دو در كتاب «فرصت سبز حيات» (چاپ نشر قطره، 1379) نيز كتابي كه با عنوان همين مقاله در دست تحرير و تكميل است احاله مي‌دهيم.

3) تأويل به تصريح خداوند در قرآن كريم (صريح‌تر از همه در آيه هفتم سوره آل‌عمران)، نه فقط روا بلكه در مواردي از آيات متشابهات واجب است. تعداد اين گونه آيات به برآورد شادروان آيت‌الله محمدهادي معرفت در كتاب «التمهيد» او در حدود 200 مورد است. اما تأويل تجديد‌گرايان نه اين آيات بلكه حقيقت و حقانيت و وحيانيت كل قرآن را به نحوي غيرمجاز و خارق اجماع و اعتقاد بيش از 2 ميليارد مسلمان (در حدود يك ميليارد از مسلمانان در طي 14 قرن تاريخ اسلام و بيش از يك ميليارد در جهان معاصر) انكار مي‌كند، كه خواهيم ديد.

1/4) سرسلسله اين تجديد‌گرايان بي‌محابا سرسيد احمدخان هندي (1817 - 1898م) است كه تفسير ناتمامي هم بر قرآن كريم نوشته است. او معتقد بود «نبوت يك ملكه طبيعي خاص، نظير ساير قواي بشري است كه به هنگام اقتضاي وقت و محيط شكوفا مي‌‌شود، چنانكه ميوه و گل درختان به موقع خويش مي‌شكفند و مي‌رسند... به نظر او پيامبر(ص) وحي را مستقيماً از خداوند دريافت مي‌كند. جبرئيل في‌الواقع جلوه مجازي و كنايي قوه يا ملكه پيامبري است. به نظر او وحي چيزي نيست كه از بيرون به پيامبر برسد، بلكه همانا فعاليت عقل الوهي در نفس و عقل قدسي بشري اوست... سيد احمد‌خان براي تأييد اين نظريه، به اين واقعيت كه قرآن نه يكباره بلكه به تدريج و تنجيم و اقتضاي موقعيت بر پيامبر (ص) نازل شده استناد مي‌كرد. وي معتقد بود كه قوه نبوت بدون استثنا و تبعيض در همه انسانها هست، اگرچه ممكن است درجاتش فرق داشته باشد...» (تفسير و تفاسير جديد، نوشته بهاءالدين خرمشاهي، 1364، ص 60). «سرسيد احمد‌خان مدافع اين نظر بود كه باب اجتهاد بايد به روي كساني كه صاحب صلاحيت‌اند باز باشد، چرا كه از اين طريق مي‌توان مسايل مستحدث عرفي و شرعي را با رعايت شرايط زمانه بازانديشي كرد و تفسير و برداشت تازه‌اي از آنها به عمل آورد» (پيشين، ص 62). ولي همين سيد‌احمدخان در مقدمه تفسيرش مي‌گويد: "و اما اينكه بعضي‌ها گفته‌اند كه بر پيغمبر صرف معاني و مضامين قرآن القاء شده ليكن الفاظ و عبارات آن از خود آن حضرت است كه در زبان عربي - كه زبان خودش بوده - بيان فرموده است، من جداً با آن مخالف مي‌باشم... شاه ولي‌الله (دهلوي) در زير عوان تدلي مي‌گويد كه قرآن فقط مضامين و معاني آن به قلب پيغمبر نازل شده و بعد خودش آنها را در مقام تعليم و تفهيم عباد، چون زبانش عربي بود، بدين عبارت و الفاظ بيان فرموده است. ولي اين قول فاضل مشار‌اليه مخالف با نقل و عقل هر دو هست، چه اولاً در خود قرآن درج است كه: «و انه لتنزيل من رب‌العالمين. نزل به الروح الامين. علي قلبك لتكون من‌المنذرين. بلسان عربي مبين" (سوره شعراء، 192- 194) و در مورد ديگر فرموده است كه: «انا انزلنا قرآناً عربياً لعلكم تعقلون» (سوره يوسف، ايه 3) و از اين ظاهر و هويداست كه نزول قرآن بر قلب آن حضرت در زبان عربي بوده است، نه اينكه صرف معاني بر وي القا شده و قوالب و الفاظ از خود آن حضرت باشد.» (پيشين، ص 68).

2/4) سيد‌جمال‌الدين اسد‌آبادي رديه‌اي بر تفسير و آراء سيد‌احمد خان نوشته و مي‌گويد«... [او] همت خود را بر اين گماشته است كه هر آيه‌اي كه در آن ذكري از ملك و يا جن و يا روح‌الامين و يا وحي و يا جنت و يا نار [دوزخ] و يا معجزه‌اي از معجزات انبيا - عليهم‌السلام- مي‌رود آن آيه را از ظاهر خود برآورده به تاويلات با رده زنديقهاي قرون سابقه مسلمانان تاويل نمايد...» (مقالات جماليه، ص 97 و بعد، منقول در «تفسير و تفاسير جديد»، پيشگفته، ص 73) همو مي‌نويسد كه فرق سيد‌احمدخان با زنادقه پيشين در اين است كه آنها دانشمند بودند، و او عامي است. و عجب تر اين است كه رتبه مقدسه الاهيه نبوت را به حد اصلاحگر فرود آورده است و مي‌نويسد: «اينك [اي] نهليست تأمل‌نما! اگر بي‌اعتقادي موجب ترقي امم مي‌شد، مي‌بايست كه عرب‌هاي زمان جاهليت در مدنيت گوي سبقت را ربوده باشند. چونكه ايشان غالبا رهسپار طريقه دهريه بودند...» (پيشين، ص 73).

5) سپس امين الخولي (1904_ 1969 م ) استاد دانشگاه قاهره و قرآن‌پژوه مصري با همكاري چند تن از همفكرانش مكتب تفسيري زبانشناسانه قرآن را پي‌ريزي كرد، و اگرچه آثار و آراء او، در عين نوظهوري، از ارتدكسي (مذهب اعتقادات رسمي) مسلماني، چندان دور نشد، ولي با نقد ادبي بي‌پروا شاگرداني چون نصر حامد ابوزيد پرورش داد.

6) نصر حامد ابوزيد (متولد 1943 م ) متفكر نوانديش و قرآن‌پژوه مصري، از نقد ادبي فراتر رفت و پا به عرصه نقد فلسفي، جامعه شناسانه، روانشناسانه و تاويل‌گرانه بي‌محابا نهاد و پاره‌اي از آرائ قرآن‌پژوهي كم‌سابقه و بي‌پروايش در سال‌هاي 1993 تا 1996 سبب جنجال بسيار در مصر و سرانجام صدور حكم ارتداد وي از سوي جامع و جامعه الازهر گرديد. او قرآن را متني تاريخي و فرهنگ‌مند و متأثر از زمانه و زمينه نزول تدريجي (23 ساله) آن شمرد. و آن را متني دانست كه در همكنشي دوسويه هم از زمانه اثر مي‌برد و هم بر آن اثر مي‌گذارد: و ذهن و ضمير پيامبر (ص) را در چنين تعاملي دخيل در شكل‌گيري قرآن كريم شمرد. (براي ملاحظه زندگينامه و پاره از آراء و آثار او يا درباره او نگاه كنيد به مقاله‌اي ذيل نام او در «دانشنامه قرآن و قرآن‌پژوهي»، به كوشش بهاءالدين خرمشاهي).

7) او همتايان و همفكران تندرو‌‌تري در جهان اسلام، نيز در ميان تجديد‌گرايان اصلاح‌گراي ايران پيدا كرد نظير محمد ارغون و حسن حنفي و ديگران، كه ملغمه‌اي ناگوار و به شدت مخالف اعتقادات و ضروريات اسلامي درباره قرآن گفتند و نوشتند و مي‌گويند و مي‌نويسند. آراء اينان كه كپيه‌برداري از اقوال خارق‌ اجماع سرسيد احمد‌خان هندي و ابوزيد است، تأويلات جسورانه و بي‌محابا و بي‌ در و پيكر و بي منطق و استدلال درباره وحي و نبوت است. اينان 1) وحي را نه آسماني، و قرآن را نه وحياني (طبق اعتقاد رسمي اسلامي)، بلكه الهامي مي‌دانند. آن را چيزي شبيه شعر و 2) حضرت پيامبر (ص) را نه برگزيده خداوند، بلكه همانند شاعر و عارف مي‌شمارند و مي‌گويند او از شدت تقرب و اتصال با خداوند به مقامي رسيده بود كه تقدس و قدسيت يافته بود. و لذا «صورت» [؟] وحي را از سوي خداوند به او الهام مي شد و او در عين ارتباط با زمينه فرهنگي زمانه، به آن «محتوا» مي‌داد.

اينان خود را نواعتزالي مي‌شمارند. و در اوج بي‌پروايي مي‌گويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او مي‌شمارند.

8) مي‌گويند اين حرفها در تاريخ اسلام سابقه دارد. و براي دست و پا كردن پشتيبان و پشتوانه، به نحوي مبهم و سطحي ادعا مي‌كنند كه بعضي از عرفا، مانند مولوي و معتزليان هم همين حرف‌ها را زده‌اند. مي‌گويند معتزله، همانند شيعه قائل به حادث بودن يا مخلوق بودن قرآن بوده‌اند، و شيعه هنوز هم بر اين اعتقاد است. البته ظاهر حرف اخير در اينكه معتزله و شيعه قرآن را حادث/ مخلوق مي‌دانند درست است. اما باطن آن درست نيست كه در ادامه بحث به اين مسئله بيشتر مي‌پردازيم.

9) اما عارف عظيم‌الشأن و متفكر بزرگ مولانا جلال‌الدين بيش از هر شاعر و عارف و متفكر ايراني و مسلمان، اعتقاد راست و درست درباره قرآن دارد. كتاب قرآن و مثنوي: فرهنگ‌واره تأثير آيات قرآن در ادبيات مثنوي (تدوين سيامك مختاري - حافظ كل قرآن مجيد- و بهاءالدين خرمشاهي (چاپ و تجديد چاپ شده از سوي نشر قطره) در حدود 3 هزار آيه و عبارت قرآني را كه مولوي در مثنوي آنها را تضمين يا تلميح و تلويح كرده است، نشان مي‌دهد. در اينجا بدون مراجعه به منابع چند بيت از او را در تكريم و پاسداشت حريم حرمت قرآن، از حافظه نقل مي‌كنم، بقيه را در آن كتاب مي‌توان ملاحظه كرد:

گرچه قرآن از لب پيغمبر است
هركه گويد حق نگفت آن كافرست

معني قرآن ز قرآن پرس و بس
وز كسي كاتش زده‌ست اندر هوس

اينهمه آوازها از شه بود
گرچه از حلقوم عبدالله بود

[گفتني است كه مراد از شه/شاه در سراسر آثار عرفان/تصوف اسلامي فارسي حضرت حق است]

كرده اي تأويل حرف بكر را
خويش را تأويل كن نه ذكر را

و بيش از يكصد بيت با مضامين و راهبرد مشابه با اين ابيات در مثنوي و همين تعداد در غزليات او مي‌توان يافت. در تعظيم و تكريم حضرت ختمي مرتبت(ص) هم چه بسيار حرف و بيش از يكهزار نقل و اشاره به حديث دارد. اين چه بهتاني است كه به اين بزرگمرد عرصه عرفان اسلامي مي‌زنند؟

10)اما مسئله حادث/ مخلوق بودن قرآن. «كلام» الهي از مهم‌ترين و دشوارترين مسائل در تاريخ اديان الهي و اسلام است. اصلاً نظر به اهميت اين بحث بوده است كه نام علم كلام را «كلام» گذاشته‌اند. اشعريان كه بدنه اصلي تسنن را تشكيل مي‌دهند معتقد بودند كه كلام الله قديم/ ازلي است و قائل به كلام نفسي يا تسامحاً درون ذاتي براي خداوند شدند. معتزله و شيعه -به ويژه شيعه اماميه- اعتقاد دارند كه كلام، مثل خلاقيت و رزاقيت صفت فعل خداوند است. شرح و بسط و استدلال‌ها و نظرهاي گوناگون در اين مسئله دامن‌گستر را به كتابي كه در همين زمينه (پاسخ به قرآن‌ستيزان) در دست تحرير است احاله مي‌دهيم. اما توضيحاتي كه كامل و نهايي نيست در اينجا عرضه مي‌شود. مشكل از ناتواني در درك آيه‌هاي از آيات متشابهه قرآن آغاز مي‌شود: «بل هو قرآن مجيد. في لوح محفوظ» (حق اين است كه آن قرآن مجيد است؛ در لوحي محفوظ- سوره بروج/85، آيات 21-22) همچنين «انه لقرآن كريم. في كتاب مكنون. لايمسه الاالمطهرون. تنزيل من رب العالمين. افبهذا الحديث انتم تدهنون. و تجعلون رزقكم انكم تكذبون...» (آن قراني كريم است. در كتابي نهفته جز پاكان به [طهارت توحيدي، به درك و دريافت] آن دسترسي ندارند. فرو فرستاده‌اي از سوي پروردگار جهانيان است. آيا شما در كار اين سخن سستي مي‌ورزيد؟ و سپس روزيتان را چنان كرده‌ايد كه آن را انكار مي‌كنيد- سوره حديد/57 آيات 77 تا 82) آنچه بايد به ياد داشته باشيم كه براي ادامه بحث ضروري است و از اين آيات برمي‌‌آيد اين است كه قرآن در لوحي محفوظ يا كتابي نهفته است سپس از سوي خداوند همان متن به صورت يكباره (انا انزلناه في ليلة القدر) و سپس تدريجاً نزول و تنزيل مي‌يابد.

گفتني است كه آيه ديگري اصل قرآن را در «ام الكتاب» اعلام داشته است: «و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم» (و آن [قرآن] حكمت‌آميز و بلندمرتبه است و در ام الكتاب در نزد ماست- سوره زخرف/43 آيه 3) علاوه بر اينها «كتاب مبين» ‌هم كه چندبار (انعام،59؛هود، 6؛ نمل، ا، 75، سبا،3) در قرآن كريم به آن اشاره شد به همين معني است.

بسياري از مفسران و متكلمان شيعه «ام الكتاب» / «لوح محفوظ» / «كتاب مبين» را علم الهي دانسته‌اند. حال اين معضل پيش مي‌آيد كه قرآن در اين صورت هم قديم است و هم حادث، ولي پاسخ به اين معضل همانا قبول اين متناقض‌نماست. اين بنده با تلفيق آرا، معتزله/شيعه و اشاعره به اين راه حل رسيده‌ام كه قرآن را مي توان از دو منظر يا وجه شناخت. جنبه يلي الحقي (خدا-سويي) آن كه علم الهي يا در علم الهي است مثل ساير صفات ذاتي خداوند در نزد خداوند است و سپس كه در زمان و مكان توسط فرشته امين وحي= روح الامين / جبرئيل به قلب (ذهن/قواي دراكه مهبط وحي حضرت محمدمصطفي (ص)) اجمالاً (انا انزلناه في ليلة مباركة دخان،2 در ليلة القدر) و تفصيلاً در طي 23 سال نزول يافت يا فرود آمد و درك و حفظ و شنيده و خوانده و نوشته شد، جنبه يلي الخلقي (پيامبر-سو) پيدا كرد.

اگر بگويند بسياري سوأل‌ها يا رويدادها در همين زمان 23 ساله پيش آمد كه سپس با فاصله كم يا زياد پاسخ يا حكم و حياني آن نازل شد و اين چگونه ممكن است؟ در پاسخ مي‌گوييم همان سوأل‌ها و آگاهي از رويدادها همه و همه در علم الهي (ام‌الكتاب/ لوح محفوظ) وجود داشته و علم الهي چنانكه همه مسلمانان اذعان دارند، سابق بر "معلوم" است و زمان در نزد خداوند گذشته و حال و آينده ندارد. يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد.

آري مخلوق/حادث بودن قرآن به اين معني يا معاني مشابه آن است، نه برداشت سوسيولوژيستي (اصالت اجتماعي) كه تجددگرايان خارق اجماع مي‌گويند. يك تشبيه، بلاتشبيه قضيه را روشن‌تر مي‌كند. يك شعر/غزل حافظ را درنظر بگيريد. تا زماني كه در ذهن اوست وجود ذهني دارد، با صد دريا فاصله همچون قرآن يا سوره‌اي در ام الكتاب و دور از دسترس و شناخت، ارزيابي و حظ هنري و نقد و نقل و غيره است، اما چون حافظ آن را سرود و گفته و شنيده و خوانده و نوشته و نقل گرديد، حادث است. حال بگذريم كه خود شاعر در اين تشبيه، حادث و مخلوق است. اين را فقط براي تقريب به ذهن گفتيم. در نهايت اگر اين نظر و تفسير قبول خاص و عام پيدا نكند، هزار بار بهتر از تأويلات غيرقانوني و ضد شرعي اين تجددگرايان است و تكليف علماي قرآن‌شناس جامعه اسلامي اين است كه راه‌حل‌هاي مقبول ديگر پيدا كنند و تجددگرايان اندكشمار قرآن‌پژوه هم اگر مي‌توانند به سهم خود كمك كنند، نه اينكه مشت بر سندان بزنند و بادپيمايي و افسانه‌سرايي كنند.

11) تأويل اين چند تن تجددگراي بي‌پروا، هرچه باشد از جنس «نظر» است و حكما گفته‌اند: «النظر كالخبر يحتمل الصدق و الكذب» (نظر مانند خبر است و احتمال دارد كه درست و احتمال دارد كه نادرست باشد). اينان جز صرف ادعا، هيچ گونه استدلال عقل و شرع‌پسندي ارائه نكرده‌اند.

12) هر كس ادعايي مي‌كند طبق قانون فقه/ حقوق اسلامي (بلكه جهاني) بر عهده اوست كه «بينه» (دليل) بياورد. چنانكه اين گفته اميرالمؤمنين علي (ع) در حكم قاعده مهمي در اين حوزه درآمده است: «البينة علي المدعي و اليمين علي من انكر» (كسي كه ادعاي داشتن حقي مي‌كند بر عهده اوست كه دليل بياورد، و اگر نياورد براي طرف ديگر با سوگند ياد كردن او، حق ثابت مي‌شود).

13) آري قرآن پرورده و پرداخته هيچ فرهنگ و تمدني نيست، اما همچنان به شهادت تاريخ پرورنده فرهنگ و تمدن عظيم اسلامي است.

14) اين گروه اندك‌شمار تجددگرايان قرآن‌نشناس و خارق اجماع، حتي به قيمت آلوده شدن به ارتداد (برگشت/خارج شدن از اسلام) اين تأويلات بنيان كن را كه مشكل افزاست نه مشكل گشا، بر هم بافته‌اند. به اميد حل كدام مشكل، اين همه مشكل در ميان آورده اند؟ مسلمان نبودن ابتدايي براي كسي گناه نيست. اما ادعاي مسلماني، به قاعده «اخذ به شئ اخذ به لوازم آن است»، با اين پراكنده‌گويي‌هاي ضد اصول و ضروريات اسلام، جمع نمي شود. اين تأويلات غيرقانوني، بلكه قانون شكن، از مقوله تأويل «بما لايرضي صاحبه» (مخالف نظر صاحب قرآن) است. اينان به وفق گفته اي از اونامونو، فيلسوف و متكلم بزرگ معاصر اسپانيايي: براي قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع مي‌كنند.

15) مسيحيت كه اسلام را رقيب خود مي‌‌انگاشته پس از جنگ‌هاي 200 ساله صليبي سرانجام به پيشنهاد پاپ وقت، شوراي واتيكان در سال 1965 اسلام را دين الهي شمرده است. از سوي ديگر بعضي از فرقه‌هاي منشعب از اسلام، كه علماي مسلمان آنها را خارج از اسلام اعلام كرده اند همچون فرقه احمديه/ قاديانيه و ديگرها، هنوز همچنان قرآن را وحياني مي شمارند و به آن استناد مي‌كنند و ترجمه‌هاي گاه بسيار درست و دقيق بي يك كلمه افزود و كاست از قرآن به زبان‌هاي انگليسي و اروپايي ديگر و فارسي عرضه مي‌دارند. از سوي ديگر گروه‌هاي اصولگرايي در عالم مسيحيت پيدا شده‌اند كه كتاب مقدس (Bible) را كه كتاب مقدس يهيوديت و مسيحيت است و حتي بزرگترين علماي دين پژوه و روحانيان بزرگ مسيحي آن را عيناً وحي نمي‌دانند، عيناً وحي تلقي كرده‌اند. آري در چنين شرايطي، زير سوال بردن و خدشه‌دار كردن حقانيت پيامبر اسلام (ص) و وحيانيت قرآن، چه سودي دارد، يا چه مشكلي حل مي كند؟ كاري كه نه فقط بي فايده است بلكه ده‌ها توالي فاسد دارد و به منزله "يكي بر سر شاخ بن مي بريد" است.

16)سخن ما قبل آخر اينكه قبل از آغاز نوشتن اين مقاله، وقتي قرآن كريم را براي خواندن 2 صفحه روزانه از آن باز كردم چنين آمد: «بي‌گمان كساني كه قرآن را چون بر آنان نازل شد انكار مي‌كنند [از ما پوشيده و پنهان نيستند] و آن كتابي است گرامي كه در اكنون يا آينده‌اش باطل در آن راه نمي‌يابد؛ فرو فرستاده‌اي از سوي [خداوند] فرزانه ستوده است... بگو انديشه كنيد اگر [قرآن] از سوي خدا باشد سپس شما منكرش شويد ديگر چه كسي از كسي كه چنين ستيزه دور و درازي دارد گمراه‌تر خواهد بود؟» (فصلت، آيات 41، 42 و 52) ارزش برهاني آيه اخير در رساله مطرح خواهد شد.

سخن آخر
آيه‌اي كه اخيراً نقل كرديم (فصلت، 52) مبناي برهان شرط‌بندي/ شرطيه معروف پاسكال است
(براي شرح و بسط بيشتر نگاه كنيد به شرط‌بندي پاسكال در كتاب «سير بي‌سلوك»، ناهيد، چاپ سوم 1376).
ممكن است تجددگرايان تندرو به ما بگويند مگر شما علم داريد كه قرآن وحياني است و پيامبر (ص) از سوي خداوند برانگيخته شده است؟ در پاسخ مي‌گوييم غير از تمسك به «قاعده لطف» علم استدلالي نداريم. ما ابتدا از اين امر آگاهي و اطلاع اجمالي يافته‌ايم، سپس طبق قرائن و امارات صدقش به آن ايمان آورده‌ايم. و هر ايماني متعلق به هر انساني در واقع و طبق تعريف و نيز قول مكرر قرآن، «ايمان به غيب» است (چون عكسش درست نيست و ايمان به مشهود برابر با علم است). اما شما (تجدد گرايان) نه علم داريد، نه ايمان (يعني ايمان بر وفق ارتدكسي اسلامي) و به قول حافظ:

گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر كه در اين آستانه راه ندارد

نيز به گفته او:
تو كز سراي طبيعت نمي‌روي بيرون
كجا به كوي حقيقت گذر تواني كرد

آري ايمان تنها راه است، و در حد طاقت بشري است اين مسئله علم بردار نيست و آنچه تاكنون مدعيان تجدد و تأويل‌گراي قديم و جديد به دست داده‌اند نه علمي است نه منطقي، نه ايماني.

مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد (حافظ).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 
توضیح:به جهت جنجالی شدن موضوع مصاحبه اخیر اقای سروش لازم دیدم متن این مصاحبه را در وبلاگ قرار دهم تا علاقه مندان این مطالب آن را ارزیابی کنند و نظر بدهند:

   کلام محمّد
 

 


محمد آفریننده‌ی قرآن است. این چیزی است که اصلاح‌گر مشهور ایرانی عبدالکریم سروش در کتاب‌اش «بسط تجربه‌ی نبوی» که قرار است ترجمه‌اش سال آینده منتشر شود، می‌گوید. سروش با این دیدگاه از بسیاری از اصلاح‌گران تندروی مسلمان پیش‌تر می‌رود. سروش در مصاحبه‌اش با زم‌زم، چکیده‌ای از این آراء را بیان کرده است.
عبدالکریم سروش رهبر جریان روشنفکری اصلاح‌طلب ایران به شمار می‌آید. او در ابتدا از حامیان آیت‌الله خمینی بود و در اوایل شکل‌گیری جمهوری اسلامی چند منصب رسمی داشت؛ از جمله مشاور آیت‌الله خمینی در اصلاحات فرهنگی و آموزشی به شمار می‌آمد. اما وقتی روشن شد که این پیشوای معنوی، حاکمی مستبد است، سروش با سرخوردگی از این مناصب کناره گرفت.
از اوایل دهه‌ی ۹۰یلادی، او از جمله روشنفکران «جمهوری‌خواه» بوده است که بحث درباره‌ی مفاهیم «دموکراسی اسلامی» را آغاز کردند؛ اما به تدریج از کل نظریه‌ی یک حکومت اسلامی فاصله گرفتند.
مدعای اصلی سروش ساده است: تمام معرفت‌های بشری و استنباط‌های انسانی از دین، تاریخی است و معروض خطا. او با این نظر حکومت دینی ایران را تضعیف می‌کند؛ چون اگر تمام فهم‌های بشری از دین معروض خطا باشد، هیچ کس نمی‌تواند به نام خدا ادعای پیاده کردن شریعت را داشته باشد؛ حتی روحانیون ایرانی.
سروش در «بسط تجربه‌ی نبوی» روشن می‌سازد که نظرش درباره‌ی خطاپذیر بودن معرفت دینی تا حدی درباره‌ی قرآن نیز صادق است. سروش در کنار اندیشمندان دیگری چون نصر حامد ابوزید و محمد ارکون، در شمار گروهی اندک از اصلاح‌گران رادیکالی است که مدافع رهیافتی تاریخی به قرآن هستند.
اما او در کتاب‌اش از بسیاری از همکاران رادیکال‌اش فراتر رفته است. او مدعی است که قرآن نه تنها محصول شرایط تاریخی خاصی است که در بستر آن شکل گرفته است، بلکه برآمده از ذهن حضرت محمّد و تمام محدودیت‌های بشری او نیز هست. سروش می‌گوید این سخن، سخنی بدیع و تازه نیست؛ چون بسیاری از اندیشمندان سده‌های میانه هم قبلاً به آن اشاره کرده‌اند.
 

--------------------------------------------------------------------------------
 

چگونه می‌توان چیزی هم‌چون «وحی» را در جهان مدرن و راززدایی شده‌ی امروز، بامعنا دید؟


وحی «الهام» است. این همان تجربه‌ای است که شاعران و عارفان دارند؛ هر چند پیامبر این را در سطح بالاتری تجربه می‌کنند. در روزگار مدرن، ما وحی را با استفاده از استعاره‌ی شعر می‌فهمیم. چنان‌که یکی از فیلسوفان مسلمان گفته است: وحی بالاترین درجه‌ی شعر است.
شعر ابزاری معرفتی است که کارکردی متفاوت با علم و فلسفه دارد. شاعر احساس می‌کند که منبعی خارجی به او الهام می‌کند؛ و چیزی دریافت کرده است. و شاعری، درست مانند وحی، یک استعداد و قریحه است: شاعر می‌تواند افق‌های تازه‌ای را به روی مردم بگشاید؛ شاعر می‌تواند جهان را از منظری دیگر به آن‌ها بنمایاند.


به نظر شما، قرآن را باید محصول زمان خودش دید. آیا این سخن متضمن این نیز هست که شخص پیامبر نقشی فعال و حتی تعیین‌کننده در تولید این متن داشته است؟


بنا به روایات سنتی، پیامبر تنها وسیله بود؛ او پیامی را که از طریق جبرئیل به او نازل شده بود، منتقل می‌کرد. اما، به نظر من، پیامبر نقشی محوری در تولید قرآن داشته است.
استعاره‌ی شعر به توضیح این نکته کمک می‌کند. پیامبر درست مانند یک شاعر احساس می‌کند که نیرویی بیرونی او را در اختیار گرفته است. اما در واقع - یا حتی بالاتر از آن: در همان حال - شخص پیامبر همه چیز است: آفریننده و تولیدکننده. بحث درباره‌ی این‌که آیا این الهام از درون است یا از بیرون حقیقتاً این‌جا موضوعیتی ندارد، چون در سطح وحی تفاوت و تمایزی میان درون و برون نیست.
این الهام از «نَفس» پیامبر می‌آید و «نفس» هر فردی الهی است. اما پیامبر با سایر اشخاص فرق دارد؛ از آن رو که او از الهی بودن این نفس آگاه شده است. او این وضع بالقوه را به فعلیت رسانده است. «نفس» او با خدا یکی شده است. سخن مرا این‌جا به اشتباه نفهمید: این اتحاد معنوی با خدا به معنای خدا شدن پیامبر نیست. این اتحادی است که محدود به قد و قامت خود پیامبر است. این اتحاد به اندازه‌ی بشریت است؛ نه به اندازه‌ی خدا.
جلال الدین مولوی، شاعر عارف، این تناقض‌نما را با ابیاتی به این مضمون بیان کرده است که: «اتحاد پیامبر با خدا، همچون ریختن بحر در کوزه است.»
اما پیامبر به نحوی دیگر نیز آفریننده‌ی وحی است. آن‌چه او از خدا دریافت می‌کند، مضمون وحی است. اما این مضمون را نمی‌توان به همان شکل به مردم عرضه کرد؛ چون بالاتر از فهم آن‌ها و حتی ورای کلمات است. این وحی بی‌صورت است و وظیفه‌ی شخص پیامبر این است که به این مضمون بی‌صورت، صورتی ببخشد تا آن را در دسترس همگان قرار دهد. پیامبر، باز هم مانند یک شاعر، این الهام را به زبانی که خود می‌داند، و به سبکی که خود به آن اشراف دارد، و با تصاویر و دانشی که خود در اختیار دارد، منتقل می‌کند.
شخصیت او نیز نقش مهم در شکل دادن به این متن ایفا می‌کند. تاریخ زندگی خود او: پدرش، مادرش، کودکی‌اش و حتی احوالات روحی‌اش [در آن نقش دارند.] اگر قرآن را بخوانید، حس می‌کنید که پیامبر گاهی اوقات شاد است و طربناک و بسیار فصیح در حالی که گاهی اوقات پرملال است و در بیان سخنان خویش بسیار عادی و معمولی است. تمام این‌ها اثر خود را در متن قرآن باقی گذاشته‌اند. این، آن جبنه‌ی کاملاً بشری وحی است.


پس قرآن جنبه‌ای انسانی و بشری دارد. این یعنی قرآن خطاپذیر است؟


از دیدگاه سنتی، در وحی خطا راه ندارد. اما امروزه، مفسران بیشتر و بیشتری فکر می‌کنند وحی در مسایل صرفاً دینی مانند صفات خداوند، حیات پس از مرگ و قواعد عبادت خطاپذیر نیست. آن‌ها می‌پذیرند که وحی می‌تواند در مسایلی که به این جهان و جامعه‌ی انسانی مربوط می‌شوند، اشتباه کند. آن‌چه قرآن درباره‌ی وقایع تاریخی، سایر ادیان و سایر موضوعات عملی زمینی می‌گوید، لزوماً نمی‌تواند درست باشد. این مفسران اغلب استدلال می‌کنند که این نوع خطاها در قرآن خدشه‌ای به نبوت پیامبر وارد نمی‌کند؛ چون پیامبر به سطح دانش مردم زمان خویش «فرود آمده است» و «به زبان زمان خویش» با آن‌ها سخن گفته است.
من دیدگاه دیگری دارم. من فکر نمی‌کنم که پیامبر «به زبان زمان خویش» سخن گفته باشد؛ در حالی که خود دانش و معرفت دیگری داشته است. او حقیقاً به آن‌چه می‌گفته، باور داشته است. این زبان خود او و دانش خود او بود و فکر نمی‌کنم دانش او از دانش مردم هم‌عصرش درباره‌ی زمین، کیهان و ژنتیک انسان‌ها بیش‌تر بوده است. این دانشی را که ما امروز در اختیار داریم، نداشته است. و این نکته خدشه‌ای هم به نبوت او وارد نمی‌کند چون او پیامبر بود، نه دانشمند یا مورخ.


شما به فیلسوفان و عارفان سده‌های میانه هم‌چون مولوی اشاره می‌کنید. دیدگاه‌های شما درباره‌ی قرآن تا چه اندازه ریشه در سنت اسلامی دارد؟


بسیاری از دیدگا‌ه‌های من ریشه در اندیشه‌ی سده‌های میانی اسلام دارد. این سخن را که نبوت مقوله‌ای است بسیار عام و نزد اصناف مختلف آدمیان یافت می‌شود، هم در اسلام شیعی و هم نزد عارفان وجود دارد. متکلم بزرگ شیعی، شیخ مفید، امامان شیعه را پیامبر نمی‌داند؛ اما تمام ویژگی‌هایی را که پیامبران دارا هستند، به آن‌ها نسبت می‌دهد. هم‌چنین عارفان نیز عمدتاً متعقدند که تجربه‌ی آن‌ها از جنس تجربه‌های پیامبران است. و باور به این نیز که قرآن یک محصول بشری و بالقوه خطاپذیر است، در عقاید معتزله دال بر مخلوق بودن قرآن به طور تلویحی آمده است.
اندیشمندان سده‌های میانه غالباً این نظرها را به شیوه‌ای روشن و مدون بیان نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند آن‌ها را در خلال سخنانی پراکنده یا در لفافه بیان کنند. آن‌ها نمی‌خواستند برای مردمی که توانایی هضم این اندیشه‌ها را نداشتند، ایجاد تشویش و سردرگمی کنند. به عنوان مثال، مولوی جایی می‌گوید که قرآن، آیینه‌های ذهن پیامبر است. آن‌چه در دل سخن مولوی مندرج است این است که شخصیت پیامبر، تغییر احوال او و اوقات خوب و بد او، همه در قرآن منعکس هستند.
پسر مولوی حتی از این هم فراتر می‌رود. او در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید که چند همسری به این دلیل در قرآن مجاز دانسته شده است که پیامبران زنان را دوست می‌داشت. و به این دلیل بود که به پیروانش اجازه‌ی اختیار کردن چهار زن را داده بود!


آیا سنت شیعی به شما اجازه می‌دهد که اندیشه‌هایتان را درباره‌ی بشری بودن قرآن مدون کرده و توسعه دهید؟


مشهور است که در اسلام سنی، مکتب عقل‌گرای اعتزالی در برابر اشعریان و عقیده‌ی آن‌ها دال بر جاودانی بودن و غیرمخلوق بودن قرآن شکست سختی خورد. اما در اسلام شیعی، معتزلیان به نحوی ادامه‌ی حیات دادند و زمینی حاصل‌خیز را برای رشد یک سنتی فلسفی غنی فراهم کردند. اعتقاد معتزلیان دال بر مخلوق بودن قرآن در میان متکلمان شیعی، تقریباً اعتقادی است بلامنازع.
امروز می‌بینید که اصلاح‌گران سنی به موضع شیعیان نزدیک‌تر می‌شوند و اعتقاد مخلوق بودن قرآن را می‌پذیرند. اما روحانیون ایران در استفاده از منابع فلسفی سنت شیعی برای گشودن افق‌هایی تازه به روی فهم دینی ما مردد هستند. آن‌ها قدرت‌شان را بر پایه‌ی فهمی محافظه‌کارانه از دین مستحکم کرده‌اند و هراس دارند که مبادا با گشودن باب بحث درباره‌ی مسایلی از قبیل ماهیت نبوت، همه چیزشان از دست برود.


پیامدهای دیدگاه‌های شما برای مسلمانان معاصر و نحوه‌ی استفاده‌ی آن‌ها از قرآن به منزله‌ی یک راهنمای اخلاقی چیست؟


تلقی بشری از قرآن تفاوت نهادن میان جنبه‌های ذاتی و عرضی قرآن را میسر می‌کند. بعضی از جنبه‌های دین به طور تاریخی و فرهنگی شکل گرفته‌اند و امروز دیگر موضوعیت ندارند. همین امر، به عنوان مثال، درباره‌ی مجازات‌های بدنی که در قرآن مقرر شده‌اند، صادق است. اگر پیامبر در یک محیط فرهنگی دیگر زندگی می‌کرد، این مجازات‌ها احتمالاً بخشی از پیام او نمی‌بودند.
وظیفه‌ی مسلمانان امروز این است که پیام گوهری قرآن را به گذشت زمان ترجمه کنند. این کار درست مانند ترجمه‌ی یک ضرب‌المثل از یک زبان به زبان دیگری است. ضرب‌المثل را تحت‌اللفظی ترجمه نمی‌کنید. ضرب‌المثل دیگری پیدا می‌کنید که همان روح و معنا را داشته باشد، همان مضمون را داشته باشد، ولی شاید همان الفاظ را نداشته باشد.
در عربی می‌گویند که فلانی خرما به بصره برده است. اگر قرار باشد این را به انگلیسی ترجمه کنید، می‌گویید فلانی زغال‌سنگ به نیوکاسل برده است. درک تاریخی و بشری از قرآن به ما اجازه‌ی این کار را می‌دهد. اگر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصه‌ای لاینحل می‌شوید.


--------------------------------------------------------------------------------

میشل هوبینک، در بخش عربی رادیو جهانی هلند کار می‌کند. «بسط تجربه‌ی نبوی» اوایل سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات بریل در لایدن منتشر خواهد شد.
از زمان به قدرت رسیدن محمود احمدی‌نژاد، کار کردن در ایران روز به روز برای عبدالکریم سروش دشوارتر شده است. به همین دلیل، او دعوت به تدریس در دانشگاهی‌هایی چون هاروارد و پرینستون در آمریکا و ویسنشافت‌کولگ در برلین را پذیرفته است. در سال گذشته‌ی تحصیل، سروش مدرس میهمان در دانشگاه آزاد آمستردام و مؤسسه‌ی مطالعه‌ی اسلام در جهان مدرن (ISIM) در لایدن هلند بوده است.

--------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط سید علی مصطفوی | 







 
1
 
چهره‌ها- همشهري‌آنلاين - سيد ابوالحسن مختاباد:
مهم‌ترين چيزي كه حسين عليزاده به آدمي منتقل مي‌كند،‌احساسي مثبت و البته مستمر و دنباله دار است.

و اين، كار خبرنگار را براي مصاحبه سخت مي‌كند، چرا كه عنصر درام و كشاكش با گفت‌وگو شونده را از تو مي‌ستاند و همان ابتدا تو را در وضعيتي قرار مي‌دهد كه احساس كني خلع سلاح شده‌اي. از ديگر سو انعطافي كه عليزاده در پاسخ به سوالات مي‌دهد نيز مزيد بر علت مي‌شود.

وي در برابر سوالات جبهه نمي‌گيرد و از خبرنگار، تصوير يك مچ‌گير را در ذهنش تداعي نمي‌كند، بلكه با وي وارد گفت‌وگويي مي‌شود براي كشف و زادن نكات تازه‌تر، همچنان كه پنچه و ذهن و ضميرش با ساز و ملودي وارد همسخني مي‌شود تا نوزادي متولد شود.

نوزاداني كه تولد هر كدامشان (از حصار و ني نوا تا تركمن و شور انگيز و دل شدگان و گبه و راز نو و فرياد و...) جسم و جان اين نوازنده نام آور تار وسه تار را به چالش مي‌كشاند و گاه تا مرز بيماري‌هاي خطرناك هم مي‌برد.

حسين عليزاده در اين گفت وگو همراهي فراواني به خرج داد تا بخش‌هايي ناگفته از زندگي‌اش با ساز و ملودي و موسيقي را باز گويد. وي در اين گفت وگو نه خود را فريب داد و نه من گفت وگو كننده را و همانند كارهاي موسيقايش در گفت و گو نيز صادق و جدي بود.[حسين عليزاده؛ هنرمند بي اعوجاج]

  • آقاي عليزاده! چند سالي است كه در كارها و رفتارها و ارتباطات شما با هنرمندان دقيق‌تر شده‌ام. حس مي‌كنم تغييري كيفي نسبت به سابق صورت گرفته؟

چه تغييري؟

  • اين كه از مجيد كياني تا محمدرضا لطفي تا آن دانشجوي ساده‌اي كه در خيابان يا كوه شما رامي‌بينند، از شما دلگير نشوند؟ يا اينكه شما تنها موزيسني بوديد كه به آقاي ناظري براي كسب نشان شواليه تبريك گفتيد؟ [تبريك عليزاده به ناظري]

چون آقاي ناظري موفقيت خوبي را براي جامعه موسيقايي ما كسب كرده بود و علاوه بر آن سال‌ها باهم كار كرده و رفيق هم بوديم.

  • آقاي ناظري رفيق ديگران هم بود، ولي كسي ديگر از اهالي موسيقي، حداقل در آن مقطع زماني، و با چنين سرعتي به وي تبريك نگفت؟

شايد به اين دليل باشد كه سعي مي‌كنم زندگي را ساده بگيرم. در هر حال من از مرز پنجاه سالگي گذشته‌ام و دارم به 60 مي‌رسم. دراين مدت و در مقاطع مختلف زندگي تجربه‌هاي فراواني را از سر گذرانده‌ام‌. اين سال‌ها وقتي به گذشته و كارهاي خودم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم كه زندگي آن‌قدر ترسناك و جدي نيست. زندگي همانند كوره و كارگاهي بود كه من در آن گداخته شدم و سعي كردم در آن نسوزم.

  • فكر مي‌كنيد ديگران سوخته‌اند؟

نه. فكر مي‌كنم ديگران خيلي نگرانند. اصولا ما انسانها، به خصوص ايراني‌ها، خيلي نگرانيم. از بچگي نگران آينده‌مان مي‌كنند؛ از حالمان غافل مي‌شويم نسبت به گذشته تاسف مي‌خوريم و مدام نگران آينده‌ايم.

  • در موسيقي هم همين گونه است؟

بله. در جامعه ما به سنت موسيقايي اهميت داده مي‌شود. حتي اين نظرها گفته مي‌شود كه موسيقي گذشته ديگر تكرار نمي‌شود و خيلي خوب بود و معلوم نيست بعد ها چه اتفاقي مي‌افتد.موسيقي كنوني هم اصلا به درد نمي‌خورد و... اين سخنان را بارها و بارها از زبان افراد زيادي شنيده‌ام. وقتي جوان‌تر بودم، شايد مثل خيلي‌ها فكر مي‌كردم بايد همه كارها را انجام دهم و فكر مي‌كردم در موسيقي آن چيزي كه اتفاق نيفتاده من بايد به وجود بياورم.

  • الان هم به نظر مي‌رسد اين گونه فكر مي‌كنيد؟

اين فكر را مي‌كنم ولي ديگر مثل دوران جواني نمي‌گويم كه اين كارها را فقط من بايد انجام بدهم و رستم دستان اين عرصه منم. نه. ديگران هم مي‌توانند اين كارها را بكنند.

  • وقتي كار هنرمندان ديگر هم سن و سال شما را نگاه مي‌كنم ،مي‌بينم كه به نوعي سكون در كارشان رسيده‌اند. شايد به اين جمع بندي رسيده‌اند كه كارشان را انجام داده‌اند و مهرشان را در موسيقي زده‌اند، اما حسين عليزاده هنوز دارد تجربه مي‌كند و دمي نمي‌ايستد. فكر نمي‌كنيد اين تلاش‌ها با آن گفته شما كه ديگر زندگي را ساده مي‌بينيد در تضاد باشد؟

من گفتم ساده ديدن زندگي، و اين با ساده لوحي در زندگي تفاوت دارد. شما از كجا مي‌دانيد سقف هنرمندان ديگر پر شده است؟ شايد آنها مدتي كنار كشيده‌اند و نظاره مي‌كنند و تامل كه بتوانند كار تازه تري ارائه دهند. هنرمند بايد در بين كارهايش فاصله بيندازد، مدتي كار نكند و نظاره و اندوخته كند و بعداً كار انجام دهد. اگر كساني در مقاطعي احساس مي‌شود كمتر كار كرده‌اند به اين معنا نيست كه ارزش‌هايشان از بين رفته است.

  • ولي شمامدام در تحركيد و كارهاي متفاوت و مختلفي انجام مي‌دهيد؛ از توليد سازهاي تازه، آهنگسازي فيلم تا تجربه هاي تازه در گروه نوازي و ...؟

تلاش من با اين هدف نيست كه جلو بروم. جلوي كجا بروم، من عقب هم نيستم. نمي‌خواهم عقب يا جلو بروم.

  • يعني نفس تجربه براي شماجذاب و مهم است؟

- دقيقا. من از تجربه به هيچ وجه هراسي ندارم و معتقدم تمام زندگي انسان تجربه است. اين نوع نگاه به زندگي و هنر هم به نظرم برمي‌گردد به طبيعت هر آدمي و البته اندوخته‌هاي فرهنگي‌اش و بينش و نگاهي كه به زندگي و زمانه اش دارد.

  • مي‌خواهم بدانم حسين عليزاده‌اي كه سعي دارد هر روزش با روز ديگر فرق داشته باشد، روز را چگونه آغاز مي‌كند، صبح‌ها چه مي‌كند و چه زماني برمي‌‌خيزد و ...؟

    من آدم سحر خيزي هستم و صبح‌ها زود بيدار مي‌شوم. حتي اگر دلم نخواهد هم زود بيدار مي شوم.
  • ... حتي شب اگر دير بخوابيد؟

بله .اگر ساعت 2 شب هم بخوابم باز ساعت 6 بيدارم.

  • سحر خيزي شما دليلي هم دارد؟

سال‌هايي، هيجانات كار، ناآرامي خاصي براي من به وجود مي‌آورد؛ به نحوي كه دچار التهاب و افسردگي مي‌شدم. وقتي به پزشك مراجعه كردم، قرص‌هاي آرام بخشي به من داد كه با خوردن آن به آرامشي برسم. از آن زمان به شكل جدي در برنامه‌ام كوه رفتن را گنجاندم .

  • يعني هر صبح به كوه مي رويد؟

- به جز جمعه ها. البته گاه هم پيش مي آيد كه برخي روزها نروم اما قطع و يقين بدانيد هفته اي دو تا سه روز حتمي است. سعي هم مي‌كنم كه صبح زود به كوه بروم كه به شلوغي هاي بعدش نخورم.

  • كوه رفتن روي كاهش هيجانات و كم كردن بيماري شما تاثير داشت؟

- از بينش برد.به نحوي كه به دكترم زنگ زدم و وضعيتم را گفتم و اون هم گفت كه شماخوب شديد و ديگر از قرص ها استفاده نكنيد.

  • كوه، غير از بحث سلامتي و ورزش چه چيز ديگري به شما مي‌دهد؟

احساس مي‌كنم وقتي به كوه مي‌روم و با طبيعت رابطه دارم، آن اندازه اي از غرور كه در من است و نبايد بشكند، حفظ مي‌شود. به همه چيز با حالت بي‌نيازي نگاه مي‌كنم.

  • وقتي از كوه برمي گرديد چه مي‌كنيد؟

ابتدا اندكي ذهنم مغشوش است. براي اين كه كارهاي متفاوت و حتي موازي زيادي در زمينه موسيقي را پيش رويم مي‌بينم. مثلاً فرض كنيد جواب تعدادي از هنرجويان و دانشجويان موسيقي را بايد بدهم و كارها و پايان‌نامه‌هايي كه برايشان وقت گذاشته‌ام را بايد بررسي كنم. بعد از آن بستگي دارد اگر كاري در دستم باشد، كه هميشه است، آن كار را انجام دهم. اخيراً تعدادي موسيقي فيلم كار كردم. يك سري ايده‌هايي دارم و رويش كار مي‌كنم و...

  • در اين فاصله ساز نمي‌زنيد؟

چرا . در هر وضعيتي كه باشم دستي به ساز مي برم.

  • با اهل موسيقي ديداري نداريد؟

- خيلي كم. قبلا با دوستان و رفقا بيشتر معاشرت داشتم.

  • به نظر مي رسد اين سال‌ها به خلوت بيشتري نياز داريد؟ احساستان اين را مي‌خواهد يا عقلتان؟

- موسيقي ،البته نه فقط موسيقي ايراني، هنري انتزاعي است و طبيعي است انسان را به گوشه مي‌كشاند و آدمي نياز به خلوت پيدا مي كند. دوستان و خيلي از اشخاص كه علاقه‌مند هستند باهم ملاقاتي داشته باشيم، از اين وضعيت گله مي‌كنند. ضمن اين كه اگر قرار باشد كه مرتب دوستان را ملاقات كنم و تلفن جواب دهم؛ فرصتي براي كار نيست. در هر حال وضعيت بغرنجي است، اما اين چيزي است كه بايد اهل موسيقي با آن مبارزه كنند.

  • براي حل اين مشكل شما راه حل خاصي داريد؟

من دارم با شما درد و دل مي‌كنم. به نظرمن بخشي از اين وضعيت طبيعي است. خيلي سال‌ها پيش كه من نامه‌هاي «نيما يوشيچ» را مي‌خواندم، مي‌ديدم چقدر به اين خلوت اهميت مي‌دهد. هر كسي كه كار هنري انجام مي‌دهد، حتماً مي‌بايست يك خلوتي داشته باشد. شما نمي‌توانيد كارهايتان را در حضور ديگران خلق كنيد ولي از سوي ديگر افراط در اين وضعيت شما را به عزلت مي‌برد.

  • آقاي عليزاده، شما هنرمندي اجتماعي هستيد وهمه گاه در سخنانتان هم به اين وجه كارتان اشاره كرده‌ايد، فكر نمي‌كنيد اين عزلت آن بخش كارتان را دچار آسيب كند؟

من خودم علاقه مندم با جامعه رابطه داشته باشم اما حس مي‌كنم دروناً احساس، آرامش بيشتري مي‌خواهم و نمي‌خواهم براي زندگي خودم تظاهر بيروني داشته باشم. ضمن اينكه متاسفانه در جامعه ما كارها سخت پيش مي‌رود و تكرار مكررات است.

  • ... و همين باعث مي شود كه هنرمندي مانند شما فكر كند كه بهترين كار به قول مولوي «هين تو كار خويش كن اي ارجمند» است؟

- به نظرم درد بزرگي است وقتي آدم مي‌بيند جامعه به روزمرگي دچارشده و حتي ‌به چيزي كه به وي تحميل مي‌كنند، عادت كرده است. اين وضعيت اندك اندك به سمتي سوق پيدا مي‌كند كه مي‌بيند در بين همكارهاي خودش همسخن و هم‌صحبت كم پيدا مي‌شود. حتي اين همكاران بعد مدتي همانند همان مسئولي فكر مي‌كنند كه دغدغه‌ها و شناخت من اهل موسيقي را ندارد. مثلاً مسائلي است كه واقعاً منافع و تعهدات هنري و موسيقي ما ايجاب مي‌كند هميشه از آن‌ها دفاع كنيم. ما در مملكت ايران زندگي مي‌كنيم ما افرادي كه دستمان به هنر و فرهنگ است و در كارهاي هنري و فرهنگي فعاليت داريم قطعاً جزو كساني هستيم كه دلسوزتر از خيلي‌ها هستيم.

اين موارد وقتي در طي سال‌ها تكرار مي‌شود و بعد بعضي مواقع در جلساتي حضور داريد، مي‌بينيد، برخي مسائل اهالي موسيقي كه بسيار مهم هم هستند براي همصنفانت عادت شده و حساسيتي به برطرف ساختن آن مشكلات ندارند. دغدغه ديگر نيست. عادت شده.




  • مي توانم بگويم دليل اصلي استعفاي شما از مدير عاملي خانه موسيقي همين بي‌دغدغگي اهالي موسيقي و هيئت مديره بود و اين كه مي ديديد آدمها تكرار گذشته خودشان شده‌اند؟

آن موقع هنوز به نظرم، موضوع اين قدر فجيع نشده بود.

مجيد كياني و حسين عليزاده بعد از سال ها كنار هم نشستند تادرباره آموزش هاي اكادميك در مويسيقي سخن بگويند

  • الان فكر مي‌كنيد اوضاع فجيع‌تر است؟

نمي‌خواهم منفي نگاه كنم، بسياري از جوانان و حتي خيلي از هم‌سن‌هاي خودم و دوستاني كه سنين بالاتري دارند، در حال تلاش هستند و اين‌طور نيست كه كاري صورت نگيرد. بلكه مهم اين است كه كار جدي صورت نمي گيرد.

  • مي‌توانيد‌ به شكل مصداقي تر بگوييد كه يك كار جدي كه دوستان شما درخانه موسيقي مي توانستند پي گيري كنند چه بود كه پي گيري نكردند؟

دفاع از حقوق هنرمندان موسيقي دربرابر قاچاق و سرقت غيرمجازي كه از سوي كانال هاي رسمي و غير رسمي صورت مي گيرد.چرا بعد اين همه سال بايد همچنان صداو سيما بي اعتنا به حقوق مادي ومعنوي ما هنرمندان موسيقي باشد. چگونه است كه ارشاد دربرابر سرقت و انتشار غيرمجاز فيلم سنتوري در كمترين زمان ممكن واكنش نشان مي دهد، و اين همه حساسيت به سينما و فيلم قاچاق وجوددارد و صدا و سيما هم براي هر بار پخش فيلم حق پخشي در نظر مي گيرد، اما در برابر اين همه بي اعتنايي به اهالي موسيقي خانه موسيقي سكوت مي كند.

در حالي كه خود شما آقاي مختاباد مي دانيد كه قانونش وجود دارد. حتي اين واكنشي كه وزيرارشاد به سرقت فيلم نشان ميدهند و خود را موظف به حمايت از آن مي‌دانند، در مقابل موسيقي بروز نمي‌دهند و جالب اين كه در مصاحبه‌اي گفتند كه اهل موسيقي خودشان پي گير و حساس به اين كار نيستند. پرسش من از آقاي صفار هرندي اين است كه مگر شما نبايد از قانون حمايت كنيد. چگونه است كه وزارت ارشاد در سينما همين قانون را حمايت مي‌كند اما در موسيقي نه؟

  • شما مخالف اين نظر هستيد كه اهل موسيقي مديريت موسيقي را عهده دار شوند؟

بله. خيلي بد است. قاطي كارهاي اجرايي شدن براي هر هنرمندي مضر است.

  • پس از نظر شما مدير عاملي خانه موسيقي تجربه خوبي نبود؟ اگر اين طور است چرا قبولش كرديد؟

زماني كه مسئوليت خانه موسيقي را برعهده گرفتم، اين موضوع را مي‌دانستم. هنرمندان از من خواستند كه اين كار را به خاطر موسيقي انجام دهم و به طور موقت هم اين كار را قبول كردم. اما وقتي درگير كار شدم، دريافتم آدمي با چيزهايي سر و كار پيدا مي كند كه براي هنرمند دست و پنجه نرم كردن با آن خيلي دشوار است. در ايران هم اين كارها سخت‌تر است، ضوابط وجود ندارد حتي وقتي من رئيس هنرستان ‌شدم، درخواست هايي داشتم و به تبع آن اختياراتي هم مي خواستم.

اما براي خاطر رضايت مديري كه از موسيقي و مديريت چيزي نمي فهميد،هيچ‌كدام در نظر گرفته نشد. براي امثال من سخت بود كه اين محيط‌ها را تحمل كنم. واقعيت اين است كه براي اينكه كار اجرايي پيش برود، حتماً لازم نيست در محيط‌هاي اجرايي متخصص موسيقي باشد. كسي كه خلاق است بايد بنشيند، هنرش را خلق كند و كسي كه با مديريت فرهنگي آشنايي دارد،كار مديريتي اش را انجام بدهد.

كافي است، مسئولين فرهنگي، با فرهنگ باشند. از مقوله فرهنگ شناخت داشته باشند. منظورم شخص خاصي نيست كه بخواهد از حرف‌هاي من برداشت مثبت يا منفي بكند. ولي در دوره‌اي كه من هنرستان بودم، واقعاً تعدادي مدير بي‌فرهنگ، مسئوليت ارشاد تهران را بر عهده داشتند. افرادي كه وقتي با آنها درباره مسائل فرهنگي و هنري و دردهاي هنرستان و كمبودهاي آن، صحبت مي‌كردم گويي با ديوار سخن مي‌گويم.

  • شنيدم كه شما را براي مدتي بازداشت هم كردند؟

وقتي‌مدير هنرستان بودم، يك روز ديدم نيروي نظامي پياده كرده‌اند و هنرستان را بسته بودند و من راهم راه ندادند؛ ديگر تلخ‌تر اين نمي‌شد.

  • شما چه واكنشي نشان داديد؟

لبخند زدم و برگشتم به خانه.

  • در راه خانه به چه فكر مي‌كرديد؟

به مديران ارشاد كه يك كار خيلي ساده را اين قدر پيچيده كردند. خيلي اندوهگين شدم. چون من با عشق به سراغ اين كار رفتم. مي‌خواستم موقعيت و سمت هنري خودم را داشته باشم. پس كارمند كسي نمي‌شدم و وقتي مي‌خواستم بروم آنجا، براي مسئولين آن موقع جالب نبود چون همه را زير دست خودشان نگاه مي‌كردند من كارمند وزارت ارشاد نبودم كه بخواهم از كسي دستور بگيرم. به گمان من اين مهمترين نكته‌اي بود كه با مذاق مديران وقت ارشاد تهران جور در نمي‌آمد. شرطي هم كرده بودم كه حقوقي از هنرستان نگيرم و در مقابل برخي تقاضاهاي خيلي ساده داشتم كه در مقابل همين تقاضاها موضع گرفتند.

  • آقاي عليزاده به سوال من پاسخ نداديد كه شنيدم شما را براي چند ساعتي بازداشت كردند؟

شباهت به دستگيري داشت. براي اين كه سوء تفاهم نشود اجازه دهيد دلايل گارد گرفتن مديريت در برابر هنرستان و خودم را دقيق‌تر توضيح دهم. وقتي من مسئول هنرستان بودم، صحبت اين شد امكاناتي كه من و شوراي ما براي هنرستان و به نفع آن مي‌خواهد، در اختيارمان قرار دهند.

من طبق قانون در آنجا كار مي‌كردم. براي نمونه هنرستان شورايي داشت مركب از منتخب اولياء‌و مربيان كه بسياري از كارها و تصميمات دراين شورا و با خرد جمعي اتخاذ و به مديريت براي اجرا ابلاع مي شد. اما مسئولين خودسري مي‌كردند و همه چيز را مي‌خواستند غيرقانوني انجام دهند و اين عملاً سنگ اندازي دربرابر ما و شورا بود.

وقتي در اين بخش موفق نشدند، خواستند ثابت كنند ما آمديم يك شخص از اهل هنر هم گذاشتيم ولي ديديد كه نمي‌توانيد و نمي‌شود. بنابر اين تصميم گرفتند كه حقوق معلمين را پرداخت نكنند. اين درحالي بودكه از من با اين شرط كه تمامي امكانات را فراهم كنند، دعوت به كار كرده بودند. اما 6 ماه گذشت و هيچ معلمي حقوق نگرفت. اين رفتار خيلي مضحك و كودكانه بود و من به عنوان مدير هنرستان بايد كاري مي‌كردم كه حقوق معلمان پرداخت شود، چون همه آن را از چشم من مي‌ديدند. يك روز همه معلمان هنرستان را در هنرستان دختران جمع كرديم. چيزي حدود 60 نفر مي‌شديم.

نامه‌اي نوشتيم با 60 امضاء خطاب به رئيس جمهور و وزير ارشاد و ساير مسئولين، ازجمله مسئولين ارشاد و شرح داديم كه ما شش ماه است حقوق نگرفتيم. اگر تا يك هفته به اين مسائل رسيدگي نشود امكان ادامه كار در مدرسه غيرممكن است.اين كار ما دقيقا يك حركت صنفي بود در برابر احجاف نابجا و غيرقانوني كه از سوي ارشاد تهران بر ما روا داشته شده بود. متاسفانه مسئولين اين نامه را اعتصاب تلقي كردند و فردا كه ما به هنرستان رفتيم ديديم كه افرادي با اسلحه در هنرستان هستند.

متاسفانه در آن زمان خود مسئولين قدرتي و نيروهايي داشتند و در هنرستان پياده كرده بودند. چيزي شبيه كودتا در برابر افرادي كه تنها اعتراضشان به نپرداختن حقوق 6 ماهه شان بود. اشخاصي را به آنجا آورده بودندكه هيچ ارتباطي با ما نداشند و تنها وظيفه و ماموريتي كه داشتند توهين به ما و معلمان بود. آنها براي مدتي مرا در يك اتاق نگه داشتند و البته من بعد به وزير گفتم كه شما بايد بابت اين رفتار روزي از من معذرت بخواهيد.

  • معذرت خواستند؟!

نه . اگرچه بعد ها تمامي كساني كه در هنرستان بودند (از كارمند و معلم تا اولياء ‌آنجا)برنامه‌اي ترتيب دادند و بابت آن روزها از من معذرت خواستند، اگرچه من از آنها بدي اي نديده بودم.

*همان روزها مدير ارشاد تهران بركنار شد و من شنيدم كه دستور از مقامات بالاتر از وزير رسيد؟

ما به همه رده‌هاي مديريتي ، حتي دفتر رئيس جمهور، آقاي هاشمي رفسنجاني نامه نوشتيم ويكي از دلايلي كه آنها عصباني شدند و اين برخوردهاي غير فرهنگي را با ما انجام دادند همين بودكه چرا ما به رده‌هاي بالاتر از آنها هم نامه نوشتيم و ماجرا را به سطوح بالاتر كشانديم.

در حالي كه اين يك امر طبيعي بود. آدمي وقتي به رده بالاتر شكايت مي‌كندكه مدير اصلي نتواند از عهده حل ماجرا بر‌آيد. بعدها شنيدم كه ماجراي پياده كردن نيروي نظامي و برخوردي كه با من شده به گوش ايشان (رئيس جمهور - هاشمي رفسنجاني) هم رسيد و ايشان مستقيم دستور بركناري مدير ارشاد وقت تهران رادادند. اما چه فايده باز درجايي ديگر كاري ديگر به دستش دادند.

قصد من از اين سخنان اين بود كه مي‌خواستم به اين برسم كه يك مسائلي در جامعه ما آن قدر تكرار مي‌شود، بعضي اوقات آدم احساس تنهايي در آن مي‌كند، كم‌كم انگيزها كم مي‌شود و شما خسته مي‌شويد و به قول معروف مي‌بريد. در هنرستان بچه‌ها چنان شور و عشقي داشتند كه حتي در و پنجره هنرستان را رنگ مي‌كردند و مي‌خواستند يك روحيه ديگري به هنرستان بدهند.

خوب وقتي هنرستان را تشكيل داديم، استادان خوب را دعوت كرديم و به خاطر من به هنرستان آمدند ولي برخورد مديران چه بود؛ اينكه خوب همه اين‌ انگيزه و عشق را در نطفه خفه كنند.

  • شما در صحبت هايتان گفتيد كه وقتي از كوه برمي گرديد ذهنتان همزمان درگير چند مسئله مي شود،پاسخ دادن به دانشجويان و كارهاي ‌آنها و ديگر هنرمندان و افراد و ... مي‌خواستم بپرسم حسين عليزاده چه زماني خلوتي پيدا مي‌كند كه بتواند به كار خلاقه‌اش بپردازد؟

وقتي چيزي به ذهنم مي‌رسد، ‌مثل ملودي يا آهنگي، مهم نيست كه در كجا هستم. در اين جور مواقع فرد مات و مبهوتي را مي‌مانم كه حتي افراد آشنا وقتي از كنارم مي‌گذرند را هم امكان دارد نشناسم، چرا كه تمامي ذهنم درگير آن ملودي يا قطعه است.

  • در مصاحبه كوتاهي كه با شما درباره اجراي دوباره قطعه حصار داشتم گفتيد كه اين قطعه را با الهام از سينه زني و زنجير زني دوران كودكيتان در محله سيد نصر الدين ساخته ايد.[روايت عليزاده از چگونگي ساخت قطعه حصار] الان هم چنين قطعاتي كه الهام از يك واقعه مشخص باشد به ذهنتان مي‌رسد؟

به طور عيني و مشخصي نمي‌توانم بگويم وقتي من اين‌طور فكر مي‌كردم، تبديل به اين قطعه موسيقي شد. من هميشه مي‌گويم همان آرزوهاست كه تبديل به كارهايي مي‌شود كه الان يا قبلاً و يا بعداً به موسيقي در مي آيند. زمانش مهم نيست، ولي ببينيد ذهني كه وسيله‌اي به اسم هنر دارد، هميشه همه‌چيز برايش تبديل مي‌شود.

من امروز شما را مي‌بينم و خوشحال مي‌شوم، يك نيرويي در من به وجود مي‌آيد بعد ناخودآگاه فردا يكي را مي‌بينم، خوشحال مي شوم و گونه اي ديگر از وي تأثير مي گيرم.

بخش تأثيرپذيري ذهن من ناخودآگاه شروع به كار مي‌كند. بعد بايد به خودم جواب دهم و يك حالت دروني پيدا مي‌كنم و چنگ مي‌زنم در درون خودم كه چگونه بتوانم آن را بيان كنم و اين موضوع غيرعادي نيست، يك زماني هم هست فكر مي‌كنم، دوست دارم فلان كار را بكنم و مستقيم رويش كار مي‌كنم.

  • حسين عليزاده وقتي بخواهد موسيقي بسازد ، چگونه با آن روبرو مي شود؟

ارتباطم با بيرون قطع مي‌شود و به درون خودم مي‌رود؛ به درون رفتن يك چيز طبيعي است. بخش عمده‌اش، مثل يك حباب سرگردان است كه بادي آدمرا به اين طرف و آن طرف مي‌زند و اين موضوعات و سوژه‌ها هستند كه همانند همان حباب مقابل باد به ديوار مي‌خورند و مي‌تركند.

  • يعني شما از تمامي اتفاقات دور وبرتان براي ساخت موسيقي تاثير مي گيريد؟

بله. صبح اول وقت پا مي‌شوي و مي‌بيني كه آسمان آبي است و يك حرف مي زند، طبيعت حرف ديگري مي‌زند. پيچ تلويزيون را باز مي‌كني، خبري مي‌گويد و شما را متأثر مي‌كند يا در غم دوستي، ‌هموطني و شريك مي‌شوي. هر كدام كه باشد فوري در درون آدمي تأثير مي‌گذارد و بلافاصله يك رجعت به خود اتفاق مي‌افتد و بعد اين عكس‌العمل عادت مي‌شود.

به محض اينكه يك موضوعي اتفاق مي‌افتد فوري آن موسيقي و صداها خودشان را نمايان مي‌كنند. يعني مي‌شود نزديك‌ترين مونس؛ چيزي نزديك‌تر از اين نيست؛ حتي سازهاي ما، چشم و بيني و گوش و...متفاوت از آن چيزي مي‌شوند كه وجود دارد. وقتي من ساز را نگاه مي‌كنم برايم چوب و سيم و وخرك و ... خالي نيست.

صداهاي موجود در شهر و تصاوير براي من حسين عليزاده، تبديل به صدا مي‌شود و بعد اين آرزو و شوق دائم كه من كي مي‌توانم اين‌ها را بيان كنم. البته اين‌ها همه تلاش است و بيان كردن آن چيزي كه در زندگي مي‌بيني؛ در ضمن زندگي يك معماي بزرگ است؛ آدم همه آن را كشف نمي‌كند و اين تلاش و شوق دائم كه اين معما را چگونه حداقل مي‌توانم به تصوير بكشم با صداي موسيقي؛ اين تلاش دائم است كه براي من زندگي را خيلي شيرين مي‌كند.

  • آخرين ايده‌اي كه به ذهنتان رسيده كه ساخت آن با الهام از يك رخداد بيروني بود چه اثري است؟

زماني كه صدام را اعدام كردند؛ من اين رخداد را ديدم. فكر نمي‌كنم ديدن صحنه اعدام چيز جذابي براي كسي باشد. اما من در فكر بودم تا اين كه آقاي ابراهيم سعيدي كه مستند مي‌سازند، فيلمي در عراق تهيه كرده بودند و اين فيلم مستند را ايشان به من پيشنهاد كردند و من فكر نمي‌كردم اين فيلم تا اين حد روي من تاثير بگذارد، من 2 ماه روحاً مريض شدم چون اين تصاوير را نمي‌توانستم نگاه كنم.

موضوع فيلم كشف اجسادي بود بعد از 25 سال در منطقه كردستان عراق كشف شده بود به اين نيت كه صدام گفته بود در اين كشور، فقط بايد نسل اعراب زنده بمانند و تعداد زيادي روستا كه فقط زن در آن بود. فيلم مثل يك قصه است، ولي واقعيت داشت. وقتي با اين فيلم مواجه شدم به صورت مستقيم فكر نمي‌كردم موضوعي كه من مي‌خواهم موسيقي‌اش را كار كنم، چنين تاثيري روي من بگذارد كه مثل آن آدم‌ها ‌شوم.

آن قدر غرق اين موضوع شدم، كه مدت دو ماه واقعاً مريض شدم؛ به نوعي فلج شده بودم و نمي‌دانستم كه چگونه بايد براي اين فيلم موسيقي بسازم. احساس كردم خيلي ضعيف هستم و خودم و موسيقي ام ظرفيت بيان چنين فاجعه‌اي را ندارد.

  • من البته نقل قولي شفاهي از آقاي شجريان دارم؛ زماني كه براي نخستين بار قطعه نينواي شما را شنيدند گفتند كه در تعجبم كه وقتي آقاي عليزاده چنين كاري را تصنيف مي‌كردند، به چه فكر مي‌كردند و سپس گفتند كه به قدري غم و غصه در اين كار هست كه آدمي متعجب مي‌شود كه چگونه اين همه غم در يك اثر مي‌تواند گرد آيد؟

در مورد ساخت نينوا يا هر قطعه ديگر، وقتي مي‌خواهم تصنيفشان كنم، آدم مثل يك كودك مي‌شود. يك چيز خيلي كوچكي، حتي يك ملودي ساده، مي‌تواند آدم را خوشحال كند.

ساخت «نينوا» برمي‌گردد به ديدگاه‌هاي من و برداشتي كه به عنوان يك هنرمند از رخدادهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي دارد. در سال‌هايي بعد از انقلاب و سال‌هايي كه از جنگ مي‌گذشت. (سال‌هاي 60، 61 و 62 ) در جامعه ايران به خودي خود درد وجود داشت و ما همه نياز داشتيم كه با هم درد دل و نجوا كنيم و دست هم را بگيريم و احساس كنيم تنها نيستيم و آن چيزي كه در انقلاب يا چيزي كه در سال‌هاي جنگ اتفاق افتاد، براي همه ما اتقاق افتاد و نه گروهي خاص از منطقه‌اي خاص مثلا در جنوب ياغرب كشور.

من آهنگساز نمي توانستم تفنگ دست بگيرم و شعار بدهم و شما فكر كنيد كه من پشتيبان شما هستم. من مي‌توانم با نينوا از شماي هموطن كه چنين درد عظيمي را به دوش مي‌كشيدي ، پشتيباني كنم.

من به عنوان كسي كه در اين شهر و كشور زندگي مي‌كردم و معتقدم هر اتفاقي كه براي هموطن من مي‌افتد انگار براي من رخ داده است.من بسياري از دوستان و شاگردانم را در جنگ از دست دادم. بدون آنكه بخواهم تفسيري تاريخي روز قطعه نينوا بزنم و آن را در حصار تاريخي خاص محدود كنم ،طبيعي بود همه اين جريانات روي آن تأثير مي‌گذارد.

به ياد دارم روزي آقاي فخرالديني پرسيد: داري چه كار مي‌كني؟ گفتم دارم همچين قطعه‌اي مي‌نويسم. گفت: چه رنگي است؟ گفتم يك افق تيره است؛ قرمزي كه سياهي در آن زياد است. همين تعريفي بود كه در مورد قطعه گفتم. مثل دو تا نقاش با هم صحبت مي‌كرديم، موزيسين نبوديم و اتفاقاً آقاي رضا درخشاني اولين طرحي كه براي «نينوا» كشيد بدون اينكه من به پيش زمينه ذهني برايش ايجاد كنم ، وقتي خودش كار را شنيد، طرحي كه زد افقي را نشان مي داد كه يك قرمز خاصي داشت و رنگ سياه هم در آن غالب بود.

همچنان كه آقاي شجريان هم در آن سال‌ها متأثر از اتفاقاتي بود كه مي‌افتاد. شما اگر به پرونده هنرمندان مراجعه كنيد، هر كدام به نحوي اين درد را بيان كرده‌اند.

  • وقتي كار ني‌نوا به پايان رسيد، چه حسي داشتيد؟

احساس كردم يك مرتبه آزاد شدم يا حتي احساس كردم يك ديني را ادا كردم.

  • باز خوردهاي نينوا درميان مردم و اقشار مختلف اجتماعي چگونه بود.‌آيا خودشما نمونه هاي مصداقي از تاثير اين كار داريد؟

بله، خيلي زياد، هنوز هم كه هنوز است تفسير ها و برداشت‌هايي از اين كار را مي‌شنوم كه خودم از ‌آن به شگفت در مي‌آيم.

از چيزهاي خيلي جالب كه به آن افتخار مي‌كنم و اين كار را به عنوان يك اثر ملي مي‌بينم، اشخاص مختلفي‌اند كه با ايدئولوژي‌ها و ايده‌هاي مختلف و حتي متضاد با اين قطعه رابطه برقرار كردند يعني اينكه لزوما نمي‌بايست يك مشخصه خاص داشته باشند؛ ايراني بودند و البته خيلي از غير ايراني‌هاي ديگر هم هستند كه اين قطعه را دوست دارند و هنوز هم در خارج از ايران «نينوا» همچنان استقبال مي‌شود و به فروش مي‌رود.

  • نمونه مصداقي كه شما ديده‌ايد؟!

روزي به راديو رفتم. آن موقع راديو مي‌خواست امتياز اين اثر را از من بگيرد و پخش كند چون كار در خارج از راديو ضبط شده بود.

من وارد اتاق موسيقي، مركز موسيقي عالي شدم. آن موقع 24 يا 25 سالم بود و كسي به چهره مرا نمي‌شناخت. مسئولين هم جديد بودند. ديدم موسيقي «نينوا» را گذاشته‌اند و آن را تفسير مي‌كردند.

البته يك يا دو نفر بودند و از ظاهرشان مشخص بود كه آدم‌هاي مذهبي و معتقدي‌اند. داشتند توضيح مي‌دادند كه اين‌جا چگونه عصر امام‌زمان آمده است و براي خودشان نينوا را با تصاوير تشريح مي‌كردند.

همين برداشت‌ها در سوي ديگر كه آدم‌ها چندان مذهبي هم نبودند رخ مي داد.يك سري با عقايد مختلف شكست‌ها و پيروزي‌هاي خودشان و انقلاب را در اين قطعه مي‌ديدند. اين قطعه واقعاً يك حكايتي از دوران و تاريخ ما بود، درد دل يك آهنگساز با مردمش و اينكه وي هم مي تواند براي غم‌هاي سنگين آنها مرهمي باشد و شريك در اندوه آنان.

  • شما علاوه بر اينكه كارهايي در زمينه موسيقي انجام مي‌دهيد در حوزه غيرموسيقي چه كار مي‌كنيد مثلاً چه مطالعاتي داريد؟ رمان و داستان مي‌خوانيد؟

آخرين كتابي كه خوانده ام نامش «هنرمند ايراني و مدرنيست» نوشته دكتر كامران افشار مهاجر است كه دانشگاه هنر منتشرش كرده است.

  • از گوش كردن موسيقي بيشتر لذت مي‌بريد يا از اجراي موسيقي؟

از هر دو مورد؛ اجراي آن، وقتي انگيزه واقعي‌اش باشد و من در حس و حالت خوبي باشم، براي من يك نيايش است. آدم موسيقي را خلق مي‌كند، آن لحظاتي كه مثلاً در اوجي و يا در بداهه‌نوازي و يا ساختن موسيقي،احساس مي‌كنيد ديگر روي زمين نيستي و يك چيزي خلق مي‌كني و اين يك حس خدايي دارد و اصلا فرق مي‌كند.

در شنيدن موسيقي هم آن چيزي كه خالصانه در هنر موسيقي بيان و اجرا شده باشد؛ قطعاً اثر مي‌گذارد. اين مي‌تواند يك زخمه حاج قربان باشد يا يك نفس اسپندار و يا يك قطعه موسيقي كلاسيك و يا مثلاً يك اثرديگر.

  • الان چه كارهايي را بيشتر مي‌شنويد؟

موسيقي تركمن را خيلي دوست دارم و گوش مي‌كنم. موسيقي گوش كردن من يك دوره است يعني نمي‌شود گفت الان من دارم اين را گوش مي‌كنم و فردا يك كار ديگر...

  • مي‌توانيم بگوييم موسيقي گوش كردن شما براساس برنامه نيست؟

نه! الان دلي و جستجويي است بيشتر، يعني اينكه هر چيزي كه گوش مي‌كنم حتي در دوره فراغتم؛ دائماً فكر‌كنم در ارتباط با كارم هست يا نه؟ اين نيست .كار خودم را گوش نمي‌كنم، مي‌خواهم موسيقي گوش كنم و سرشار بشوم و بتوانم كار كنم.
خيلي مواقع يك موسيقي گوش مي‌كنم و از آن ايده مي‌گيرم نه اينكه از آن تقليد كنم.

  • مثلا قطعه تركمن چنين وضعيتي داشت؟

تركمن خيلي انتزاعي است. من ايران نبودم و مي‌خواستم يك كنسرت برگزار كنم. يك مرتبه مريض شدم و تب شديدي گرفتم و مثل يك بچه دلم براي ايران تنگ شد. تازه يك هفته از ايران رفته بودم. وقتي در تب بودم عجيب بود كه آوازهاي تركمني مي‌شنيدم. اين آوازها دل‌تنگي من را رفع مي‌كرد، وقتي ساز به دست گرفتم و‌آن را نواختم ديدم اصلا اين نوع سه‌تارنوازي نه تكنيكش براي من آشنا بود و نه در تكنيك سه‌تارنوازي چنين چيزي سابقه داشت.

ولي اين ايده مرا وادار كرد اين طور سه‌تار بزنم و هر چيزي كه الان مي‌شنوم اين جوري است. من حباب را مثال زدم. يعني من از نظر حسي اين موسيقي است كه من را به طرف خودش مي‌كشد؛ هر نوع موسيقي كه من دوست دارم.

ممكن است بعضي مواقع اتفاقي باشد و من يك كنسرتي بروم، بعضي مواقع يك صفحه‌اي بخواهم گوش كنم ولي مثل اين مي‌ماند كه شما الان تشنه هستي و مي‌خواهيد آب بخوريد. گرسنه هستي مي‌خواهيد غذا بخوريد. (احساس مي‌كني).

اين برمي‌گردد به روحيات من در آن لحظه. يك موسيقي‌هايي هست كه جاودانه است و هميشه شما مي‌توانيد آن را گوش كنيد. در آثار موسيقي كلاسيك غربي، يك سري آثاري هستند مثلاً باخ هميشه باخ است و «باخ» مال دوره باروك است ولي شما ممكن است قرن‌هاي آينده هم يك كسي مصاحبه كند و همين را بگويد.

مثلاً فلان‌ساز ميرزا حسين قلي، فلان قطعه درويش خان، فلان تصنيف عارف، اينها چيزهاي جاودانه در ذهن ما هستند و مونس ما هستند و هميشه با ما است.

ولي چيزي كه مرا به خود مي‌پيچاند، من هميشه، به همه اين چيزهايي را كه دوست دارم، فكر مي‌كنم چگونه مي‌توانم از آنها رها شوم؛ چگونه يك چيز ديگري به وجود آوريم. بدين صورت كه يك التهاب دائم هميشه با من هست.

فكر كنم، حالا خوب تو مي‌خواهي چه كار كني؟ و چه چيزي را به وجود آوري؟ حالا چه سازي مي‌خواهي بزني؟ حالا چه مي‌خواهي بسازي كه شبيه قبلي نباشد؛ اين چيزي است كه هم به من انگيزه مي‌دهد و هم براي من دلشوره مي‌آورد. اين دو موازي هم هستند.

  • آقاي عليزاده! زماني كه با مرحوم حاج قربان صحبت مي‌كردم توصيفي كه از رابطه خود با ساز مي كرد برايم شگفت انگيز بود. براي نمونه مي گفت اين ساز با من قهر است من نگاهش كه مي‌كنم اصلا دوست ندارد من طرفش بروم، [گفت و گوي پنجه و سيم] مي‌خواستم بدانم، اين نوع رابطه را شماهم باساز داريد؟

من در جملات قبل هم گفتم كه ساز هم من را نگاه مي‌كند. اين نكته اي كه شما گفتيد برايم خيلي جالب است و چه خوب شد كه موسيقي نواحي و هنرمندانشان يك مقداري ارتباط بيشتري با جامعه شهري برقرار كردند. يا حداقل آمدند ما ديديم و شنيديم. چون خالص‌ترين موزيسين‌ها كساني هستند كه خيلي در زد و بندروابط و ضوابط اجتماعي و شهري نيستند.

مثلاً وقتي حاج قربان اين را مي‌گويد در واقع همه وجودش سازش است و سازش مثل جانمازش است؛ خيلي از اين افراد وضو مي‌گيرند و ساز مي‌زنند. هم چنان كه شير محمد اسپندار [كنسرت اسپندار در تهران] يا ديگر استادان و نوازندگان و خوانندگان موسيقي نواحي چنين‌اند.

براي ما اهل موسيقي كه در هنرستان ويا مدرسه نظام بوده است وازديسيپلين خاصي براي نواختن تبعيت مي كرديم، فرصت بزرگي بود كه با امثال حاجي‌ قربان آشنا بشويم و فقط هم حاجي قربان نه... كه متاسفانه به تازگي از دست رفت. اين افراد خيلي چيزها گذاشتند و رفتند؛ شما همين الان از طريق صداي ساز آنها باز همان حس را از آنها مي‌گيري.

  • رابطه خالص با موسيقي و ساز را از اين‌ها مي‌بينييم؟

- دقيقا. يعني در بي‌نيازي زندگي مي‌كردند ضمن اينكه نيازمند بودند ولي واقعاً كار را معنوي مي‌ديدند و اين چيزي بود و چيزي است كه‌ نوازندگان مابايد به آن توجه ويژه مبذول دارند.اي كاش از موسيقي‌نواحي فقط جنبه‌هاي فني و تكنيكي‌اش تحقيق نشود و آن خلوصي كه هنرمند با كارش و سازش دارد را نيز به عرصه هاي بزرگتري گسترش دهيم.

  • در موسيقي دستگاهي هم چنين حالاتي را مشاهده مي‌كرديد؟

بله.چهره اي همانند شهنازي را داشتيم كه وقتي داخل كلاس مي‌شد با خودش نور مي‌آورد. وقتي ايشان مي‌نشستند من احساس مي‌كردم ازوي نور تراوش مي‌كند. آن‌قدر انسان بزرگ و مهرباني بود. اگر تصاوير زنده يا عكس آن زنده ياد در حال نواختن را ديده باشيد، متوجه مي شويد چه رابطه‌شگفتي با سازش دارد.

تمام هنرمنداني كه رابطه خالصانه اي با ساز و موسيقي‌شان دارند را مي‌توان از نحوه رفتار و سلوكشان باساز تشخيص داد. اين كه چگونه و به چه طريقي ساز را از زمين بردارد نشان مي‌دهد كه نوع نگاهش به موسيقي و ساز چه قدر با دل و درونش رابطه دارد.
انگار كه ساز جان‌دار است وقتي برمي‌داريدش. چگونه برداريد تا ساز ناراحت نشود. در هر صورت اين توصيفي كه حاجي قربان مي‌كرد، لحظاتي است كه اين ساز و موسيقي تو را مي‌كشاند و آدمي ناچيز مي‌شود در مقابلش . رخ دادن چنين لحظاتي ولو چند بار و اندانرژيي به نوازنده تزريق ميكند كه براي يك عمرش كافي است.

  • شما هم از اين تجربه ها داشتيد؟

-در تهران،كنسرت تركمن رااجرا مي‌كردم. بي‌اغراق وسط اجرا نوك انگشتانم را روي زمين فشار مي‌دادم،چرا كه مي خواستم مطمئن شوم روي زمين هستم.
فكر نمي‌كردم من روي صحنه و جلوي مردم هستم.واقعاً من در دنياي خودم بوده‌ام.دنيايي كه گفت وگوي ميان پنجه و ساز برايم ساخته بود.

  • اجراي اخيري كه از شما ديدم . دو حس متفاوت در من مخاطب ايجاد كرد.بخش اول تكنوازي شما كه بسيار حسي بود و بخش دوم كه بسيار تكنيكي.وقتي بخش دوم را مي‌شنيدم اين پرسش به ذهنم رسيد كه در اين سن آيا عليزاده نياز دارد تكنيك خودش را به رخ ديگران بكشد؟

قطعاً نه. حتي در سنين جواني هم من اين كار را دوست نداشتم.اگر به اين صورت حس شده است خيلي خوب نيست. صادقانه بگويم كه من چنين قصدي نداشتم.

  • پس علتش چه بوده كه اين همه تكنيكي ساز زديد؟

اگر بخواهم صادقانه بگويم دليل اصلي اش اين بود كه مدتي ناراحتي دست داشتم و خيلي خوب نمي‌توانستم ساز بزنم و بعد از اينكه فكر كردم حتماً تك‌نوازي و دو نوازي بكنم. خودم را مقيد كردم كه بنشينم و اصلاً با اين مساله دستم مبارزه كنم.

  • آسيب دست شما كه به خيلي قبلتر باز مي گردد؛ زماني كه آقاي[محمدرضا] لطفي تعريف مي‌كردند كه شما دستان شكسته بود و يك روزي دونفري يا يك تار نواختيد( شما با دست چپ پرده ساز را مي گرفتيد و ايشان با دست راست مضراب مي زدند)؟

بله. آن ماجرا و آسيب ديدگي خيلي قبل بود كه از يك بلندي در كوه افتاده بودم. اما اين آسيب ديدگي به سال‌هاي اخير بر مي گردد كه مفصل‌هاي دستم ناراحت بود و گرايش كمتري ،به خصوص، به نواختن تار پيدا مي‌كردم. براي همين، در ذهنم خواستم با اين مساله مبارزه كنم و نشستم خيلي به آرامي تمرين و كار كردم، برايم خيلي جالب بود، شايد شنونده اين را دوست نداشته باشد، بالاخره اين اجازه را به من مي‌دهد شنونده كه، من خودم را بايد سلامت نگه دارم كه بتوانم كار كنم.
خيلي برايم عزيز بود، انگيزه اين كنسرت‌ها كه بتوانم ذهناً با درد دستم مبارزه كنم و به تدريج از ماه‌هاي قبل از كنسرت خودم را به جايي برسانم كه قادر باشم ساز بزنم. شايد ناخودآگاه اين حركات تكنيكي كه شما اشاره كرده ايد را خواسته باشم در اين اجرا انجام دهم و اجرا كرده باشم اما اين ريشه اصلي اين كار به مبارزه ام با آسيب ديدگي دستانم باز مي گردد.

  • به عنوان يك نوازنده كه هم سه تار مي‌نوازد و هم تار، به لحاظ شخصي با كدام يك از اين سازها ارتباط بيشتري داريد؟

در حال حاضر خيلي مواقع سه‌تار است كه ارتباط بهتري با آن برقرار مي كنم،اما در «تار» خروشي است كه هر از گاهي حس مي كنم براي برون ريزي احساساتم هيچ ساز ديگري نمي تواند جاي آن را برايم بگيرد.

اين دو ساز دو كاراكتر كاملا متفاوتي دارند. به ياد دارم استاد هرمزي( و استاد فروتن هم همينطور) كه سن هر دوي آنها بالا بود، مي‌گفتند در سنيني مانند 70 و 80 تار ديگر جواب نمي‌دهد.دليلش هم اين بود كه مهار كردن تار، مشكل تراز سه‌تار است ، لذا به سه تار گرايش پيدا مي‌كردند. سه‌تار هم نزديك‌تر است و حالت مونس دارد. شما هميشه مي‌توانيد با خودتان همراه كنيد، صداي خيلي خصوصي، شب و نصف شب، هميشه و همه جا در دسترستان است.

به ياد دارم در سال هاي دور در منزل آقاي(محمد رضا) لطفي با هم مي‌نشستيم ساز مي‌زديم، زندگي مي‌كرديم، غذا مي‌خورديم و تفريح و... وقتي مي‌خواستيم بخوابيم هر كدام يك سه‌تار بغل مي‌گرفت و همين‌طور كه حرف مي‌زديم سه‌تار هم تمرين مي‌كرديم تا اينكه بالاخره خوابمان ببرد.

  • غير از موسيقي چه كارهاي ديگري انجام مي دهيد. مثلا كتاب‌هايي را علاقه داريد بخوانيد در چه حوزه‌ها و موضوعاتي است؟

الان، بيشترين چيزي كه علاقه دارم، در درجه اول كتاب‌هاي تخصصي است. اگر چه كتابهاي رمان و داستان و اين قبيل موضوعات را هم مي خوانم اما عمده مطالبي كه مي خوانم به نوعي به هنر و موسيقي مربوط است.

  • بين شعراي قديم و معاصر، با كدام يك از شاعران نزديكي بيشتري حس مي‌كنيد؟

ارتباط من با شعر بر اساس نسبتي است كه آن شعر يا شاعر با موسيقي دارد. يعني اشعاري كه موسيقي آنها بيشتر است ، بيش از ديگر اشعار مورد توجهم قرار مي گيرد. در ميان شعراي معاصر شعرهاي اخوان ، سايه و يا شفيعي كه كني از چنين ويژگي برخوردارند . از شعراي كهن يا كلاسيك هم مولوي و حافظ و فردوسي.

  • شما روي شعر هاي مولوي و حافظ كار كرده ايد ، اما روي شعر فردوسي نه! چرا در روي شعرهاي فردوسي تا حالا كار نشده اهل موسيقي كمتر به سراغ آن رفته اند؟

فكر مي‌كنم كاري كه شايسته شاعري چون فردوسي باشد را تا كنون نتوانسته ام بسازم. البته مي توان تصنيفي روي اشعارش درست كرد ،ساده ترين كاري كه مي توان انجام داد، اما من اين كار را نمي كنم ، چون معتقدم قدر فردوسي و شعرش بسيار بيشتر از اين ها است وبراي كار كردن روي اشعار فردوسي بايد انرژي فكري و جسمي افزونتري صرف كرد.
من اين را كار نمي‌دانم كه حالا بنشينم يك تضييف بسازم و 5 بيت از فردوسي انتخاب كنم و تضييفي ساخته شود.

وقتي شما به ياد فردوسي و شاهنامه مي افتيد، ناگهان منظومه اي بزرگ به ذهنتان مي‌آيد كه فراتر از يك سري شعراست كه پشت‌سرهم آمده است. به نظرم يك تاريخي و فرهنگي پشت اين اشعار است كه بايد بيشتر از آن فكر كرد.

  • در ذهنتان هست كه يك روزي براي فردوسي چيزي بنويسيد؟

مثل همه آرزوهاي ديگرم بله! حتماً. چون در فردوسي خيلي موسيقي است خود به خود اين را شما مي‌توانيد تجربه كنيد. كسي كه زبان فارسي نمي‌داند اگر شعر فردوسي را برايش بخوانيد از آهنگ شعر خوشش مي‌آيد. تمام صداهايي كه در حروف فردوسي چيده است، موسيقي بسيار زيبايي دارد و نمي‌شود با يك موسيقي معمولي به سراغ فردوسي رفت.

همين‌طور هم مثلاً در شعر «نو» صحبت مي‌كنيم. واقعيت اين كه وقتي مي‌گوييم شعر نو و معاصر، موسيقي زمان خودشان را مي‌خواهد. موسيقي نمي‌خواهد... با همان ضوابط موسيقي كلاسيك با شعر بخواهيد كار كنيد، اگر كم در اين زمينه‌ها كار مي‌كنيم، حتماً موسيقي ما به آنجايي نرسيده كه بخواهد. شايد من ذهناً خيلي راحت‌تر بتوانم چيزي را در موسيقي بيان كنم چون خيلي انتزاعي است. شعر عيني‌تر مي‌شود و من را مقيد مي‌كند و كارم را مشكل‌تر مي‌كند يعني بايد خيلي قادر باشم اين كار را انجام دهم و هر كدام از ما قادر باشيم اين كار را مي‌كنيم. اين جور نيست قادر باشيم جلوي خودمان را بگيريم.

  • آقاي عليزاده بخشي از زندگي‌تان با بچه‌هايتان است كه به نوعي در كار موسيقي وارد شده‌اند، رابطه‌تان با بچه‌ها چگونه است؟ چه بخشي رابطه پدري و جه بخشي رابطه استادي است؟

خوشبختانه الان بچه‌ها بزرگ شدند. بچه‌ها از كودكي موسيقي را شروع كردند و هم زير نظر خودم و دوستانم، موسيقيدان‌هاي ديگر، تا موقعي كه سن‌هاي كمتري داشتند و من بايد مي‌ديدم كه فلان كلاس بروند يا نه! به خصوص مادرشان زحمت كشيد كه كلاس‌هاي مختلف بروند و آموزش ببينند حالا كه جوان شدند و بزرگ، مثل همكاران جوان من مي‌مانند وديگر تنها در حكم فرزند نيستند.

  • الان كه آنها بزرگ شده اند درباره شان چگونه فكر مي كنيد؟

برايم جالبه. بچه‌ها وقتي به اين سن مي‌رسند دركشان عميق‌تر از 10 سال پيش است. [گفت و گو با صبا عليزاده]خيلي دوست دارند ياد بگيرند و الان خيلي زمان‌ها كه وقت‌هاي من فشرده و كم مي‌شود. فرصت كمي دارم كه به آنها چيزهايي را كه مي‌خواهند بگويم.

  • يعني مي‌خواهيد بگوييد حسين عليزاده آنقدر فرصت ندارد كه سوالات بچه‌هايش را پاسخ دهد؟

نه. در واقع براي اين كم وقتي تدبيري انديشيده‌ام و‌آن اين كه بخش‌هايي از كارهاي خودم را با كمك همين بچه ها انجام مي‌دهم . براي نمونه هر نوع كار گروهي و تمريني، حتي ضبط موسيقي فيلم‌ها را بچه‌ها كمك مي‌كنند. براي موسيقي فيلم آقاي مجيدي آنها دستياران من در موسيقي بودند. لذت خيلي خاصي دارد. بچه‌هايم مثل جوان‌هاي ديگر در كنارم هستند.

لذتي وصف ناپذير و البته اين‌آ رزو كه هر آن چيزي كه در اين لحظه دارم، بدهم به ذهن و دست صبا يا نيما.

  • نيما تار مي‌زند؟

«نيما» تار، رباب و سازهاي مضرابي... مي‌زند و «صبا» هم كمانچه مي‌زند. نيما و صبا دوقلو هستند. حس پدري هم اين است كه دوست دارم اولاً نقش اجتماعي خوبي داشته باشند ضمن اينكه مراحلي كه برايشان در موسيقي بازدارنده است را طي كنند و زودتر بتوانند در ذهنشان به موسيقي بپردازند. خوشبختانه با صحبت‌هايي كه با هم مي‌كنيم از نظر ذهني به آنها خيلي نزديك هستم و احساس مي‌كنم در آينده مي توانند تاثير گذار باشند و مهر خودشان را روي كار بزنند و نه مهر پسران حسين عليزاده.

  • شما آدمي هستيد كه از بيرون هم مي‌توانيد به بچه‌هايتان نگاه كنيد. آن ذهن آهنگ‌سازي، ذهن خلاقيتي كه در شما بوده است در بچه‌ها هم است؟

خلاقيت است ولي بچه‌ها يك مقدار پراكنده كار كرده‌اند. آنها عكاسي خواندند و به سينما گرايش دارند.

  • شما خودتان اجازه داديد كه پراكنده كار كنند؟

من و مادرشان از نوجواني بچه‌ها را آزاد گذاشتيم تا علائق خود را دنبال كنند و البته موسيقي هميشه بود و از بچگي با موسيقي ارتباط داشتند و كار مي‌كردند. ولي الان كه به كارهاي آنها نگاه مي كنم ،‌متوجه مي شوم كه اين پراكندگي چندان هم بد نشده ، چون ذهن آنها را وسعت داده و از حالت نگاه يك جانبه و دگم به موسيقي بر حذرشان داشته است.
يك نگاه بازتري دارند. اولاً بچه‌هاي اين نسل هستند. ولي خوشبختانه چيزهاي منفي كه براي بچه‌هاي اين نسل گفته مي‌شود در آنها وجود ندارد. واقعاً حتي آدم احساس مي‌كند كه بزرگ‌تر از سنشان مي‌فهمند. گرايشاتي كه به هنر دارند و درك و كنجكاوي...

  • رفتارشان را مي‌شود گفت كه پيرمرد تراز سن خودشان است؟

به نظر اين طور مي‌آيد. ولي چيزي كه مرا اميدوار مي‌كند، آنها يك ذهنيت كلي نسبت به هنر دارند كه مثلاً نمايشگاه نقاشي و عكاسي مي‌روند و از فيلم ديدن مي‌كنند و كتاب مي‌خوانند تئاتر مي‌روند. يعني همه مجموعه... ممكن است صبا بخواهد بعداً كمانچه بزند ولي آدمي مي‌شود كه كمانچه‌اي مي‌زند كه يك جهان‌بيني دارد، يك ايده دارد و فقط صرف زدن يك كمانچه نيست. من آرزويي كه براي صبا و نيما به عنوان پدر دارم، پرچم موسيقي را با همان فكر دنبال كنند و اين موسيقي را نمي‌خواهم بگويند رشد بدهند و... موسيقي را، با نگاه يك انسان زنده و متعهد نگاه كنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط سید علی مصطفوی |